نقد و بررسی
نقد Eye of the Devil | 1966
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به ملکِ خاموش در «چشم شیطان»، بازگشت به خانه نه سرآغاز آرامش، بلکه گسستی از زندگی روزمره و ورود به قلمرویی است که قواعدش از گذشتهای مبهم فرمان میگیرند. فیلیپ، اشرافزادهای فرانسوی، بیمقدمه همسر و فرزندانش را در پاریس ترک میکند و به املاک خانوادگی بازمیگردد؛ کاترین نیز در پی او راهی همان سرزمین میشود.
آنچه در آغاز شبیه بحران زناشویی یا مسئولیتی خانوادگی به نظر میرسد، بهتدریج رنگ هراس به خود میگیرد. فیلم از شرح صریح رازها پرهیز میکند و میکوشد ابتدا حسِ ناآرامی را در تماشاگر بنشاند: نگاههای طولانی، پاسخهای ناقص و سکوتهایی که از هر توضیحی سنگینترند. این انتخاب، نیروی اصلی فیلم و در عین حال محدودیت آن است.
«چشم شیطان» بیش از آنکه قصهای پرحادثه باشد، تجربهای از محاصرهشدن در فضایی بیگانه است؛ جایی که گذشته نه خاطرهای دور، بلکه نیرویی حاضر و مؤثر جلوه میکند. فیلم از همان ابتدا این پرسش را پیش میکشد که آیا کاترین با مجموعهای از نشانههای پراکنده روبهروست یا با نظمی پنهان که همهچیز را از پیش تعیین کرده است.
پاسخ را یکباره عرضه نمیکند، اما گاه چنان زود به سوی آشکارکردن سازوکار راز میرود که از ظرفیت تعلیق خود میکاهد. گوتیکِ روستایی و میراثِ هراس فضای فیلم بر تضاد میان زندگی شهری و ملک روستایی بنا شده است. پاریس، هرچند فقط در حاشیه حضور دارد، نماینده نظم آشنا و زندگی خانوادگی است؛ در برابر آن، املاک کهنه و تاکستانها قلمروییاند که در آن سنت، مالکیت و باورهای کهن به شکلی رازآمیز در هم تنیدهاند.
« آنچه در آغاز شبیه بحران زناشویی یا مسئولیتی خانوادگی به نظر میرسد، بهتدریج رنگ هراس به خود میگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
عمارت با راهروها و اتاقهایش صرفاً پسزمینه رخدادها نیست؛ همچون سامانهای بسته عمل میکند که ورود به آن، به معنای پذیرفتن قواعد نانوشتهاش است. فضای روستا نیز بهجای آنکه پناهی طبیعی باشد، بخشی از این محاصره است. ترس در این اثر بیش از آنکه از شوکهای ناگهانی یا خشونت آشکار برخیزد، از ابهام و انزوای شخصیتها تغذیه میکند.
کاترین در محیطی قرار میگیرد که اطرافیانش یا از گفتن حقیقت سر باز میزنند یا آن را به زبانی بیان میکنند که روشنایی چندانی به ماجرا نمیبخشد. همین امتناع جمعی از توضیحدادن، نیرویی تهدیدآمیز میسازد: انگار همه از چیزی خبر دارند جز زنی که بیش از دیگران به دانستن نیاز دارد. در این معنا، فیلم به سنت داستانهای گوتیک وفادار است، اما راز را فقط در دیوارهای یک عمارت جای نمیدهد؛ آن را در مناسبات خانوادگی و سکوتهای اجتماعی نیز میپراکند.
تصویر، سایه و مناظر تهدیدآمیز فیلمبرداری سیاهوسفید، به جهان اثر کیفیتی سرد و فشرده میبخشد. چشماندازهای روستایی و فضاهای سنگی عمارت، بهجای آنکه نشانه زیبایی رمانتیک باشند، گاه همچون سطوحی بیروح و بیپناه ظاهر میشوند. تیرگیها و روشنیهای تند، چهرهها را از محیط جدا میکنند و به راهروها و فضاهای بیرونی حالتی ناپایدار میدهند؛ گویی واقعیتِ عادی هر لحظه ممکن است جای خود را به کابوسی نیمههوشیار بدهد.
قابها در بسیاری از لحظات از زیبایی تصویری برخوردارند، اما این زیبایی بیخطر نیست: تصویر چشم را جذب میکند و همزمان آن را نسبت به آنچه در حاشیه قاب میماند بدگمان میسازد. حرکت دوربین و شیوه تدوین نیز در ساختن این بیقراری نقش دارند. جابهجاییهای ناگهانی زاویه دید و برشهای پرشتاب، گاه حس گسست و آشفتگی را تقویت میکنند؛ بهویژه هنگامی که فیلم میخواهد ذهن کاترین را در برابر فضایی نامفهوم بازتاب دهد.
« فضای روستا نیز بهجای آنکه پناهی طبیعی باشد، بخشی از این محاصره است. »
شخصیتها و اجرا
بااینحال، این تمهید همیشه به سود اثر کار نمیکند. در پارهای صحنهها، تدوین بهجای آنکه تعلیق را دقیقتر کند، مسیر نگاه را مختل میسازد و تمرکز را از جزئیات مهم میگیرد. آنچه در بهترین لحظات کیفیتی رؤیاگون دارد، در لحظات ضعیفتر به نوعی بیقراری فرمی تبدیل میشود که تماشاگر را از درون صحنه بیرون میکشد.
کاترین؛ نگاهِ بیرونی و مرکزِ عاطفی کاترین مهمترین مجرای ورود تماشاگر به جهان فیلم است. او از بیرونِ مناسبات دیرپای خاندان میآید و بنابراین همانقدر که به دنبال حقیقت است، با محدودیتهای دانستن نیز روبهرو میشود. این موقعیت به فیلم امکان میدهد اطلاعات را بهتدریج و از مسیر تجربه او آشکار کند.
ترس کاترین صرفاً واکنشی به رخدادهای نامعمول نیست؛ از احساس بیقدرتی در برابر جمعی برمیخیزد که همسرش را به شکلی نامفهوم از او دور میکند و او را در جایگاه غریبه نگه میدارد. دبورا کر با خویشتنداری و دقت، این اضطراب را به حضوری انسانی بدل میکند. بازی او متکی بر اغراق نیست؛ نگرانی در مکثها، نگاههای جستوجوگر و کوششی که برای حفظ آرامش در برابر محیطی نامطمئن به خرج میدهد، نمایان میشود.
این کنترل، با فضای سرد فیلم تناسب دارد و مانع آن میشود که هراس صرفاً به واکنشهای نمایشی فروکاسته شود. در برابر او، دیوید نیون فیلیپ را با نوعی سکون و فاصلهگیری تصویر میکند. همین آرامش ظاهری، پرسشبرانگیز است: تماشاگر نمیداند آن را باید نشانه اقتدار، تسلیم یا پنهانکاری بداند.
« بااینحال، این تمهید همیشه به سود اثر کار نمیکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
چهرههای رازآلود و بازی با مرزها شارون تیت در نقش اودیل حضوری متمایز دارد؛ شخصیتی که جذابیت و تهدید را به شکلی همزمان حمل میکند. او با اتکا به سکون و نگاه، بیش از آنکه توضیحی درباره خود بدهد، به فضای فیلم کیفیتی افسونگر میبخشد. دیوید همینینگز نیز در نقش کریستین، وجه دیگری از این رمزآلودگی را شکل میدهد؛ چهرهای که حضورش آرامش نمیآورد و رفتارهایش بر احساس بیاعتمادی میافزاید.
این دو شخصیت بهجای آنکه صرفاً اطلاعاتی درباره گذشته عرضه کنند، به نشانههایی زنده از پیوند میان خاندان، محیط و آیین تبدیل میشوند. دونالد پلیسنس در نقش کشیش و فلورا رابسون در نقش کنتس استل نیز به فیلم وزن و وقار میبخشند. حضور آنان، بهویژه در صحنههایی که گفتوگوهای مستقیم جای خود را به اشاره و کنایه میدهد، حسِ مواجهه با دانشی قدیمی و ناخوشایند را تقویت میکند.
بااینحال، فیلم همیشه فرصت کافی برای گسترش همه شخصیتهایش فراهم نمیکند. بعضی از چهرههای فرعی بیشتر کارکرد فضاساز دارند تا شخصیتهایی با انگیزههای روشن و مسیر تحول مستقل؛ نکتهای که از پیچیدگی جمعی داستان میکاهد، اما به رازآلودگی آن نیز دامن میزند. ریتم، تعلیق و محدودیتهای روایت ریتم «چشم شیطان» آرام و محتاط است، اما این کندی همیشه به معنای تعلیق مؤثر نیست.
در بخشهایی، تأخیر در پیشبرد ماجرا فرصت میدهد فضای عمارت و سکوتهای سنگین اثر رسوب کنند؛ در بخشهایی دیگر، صحنهها بیش از اندازه در حسوحال خود مکث میکنند و حرکت داستان کمرمق میشود. فیلم برای کسانی که از وحشتِ تدریجی، فضای آیینی و ابهام روانشناختی لذت میبرند، صبر و توجه میطلبد؛ اما انتظارِ ضرباهنگی پیوسته و پرحادثه را برآورده نمیکند.
« او با اتکا به سکون و نگاه، بیش از آنکه توضیحی درباره خود بدهد، به فضای فیلم کیفیتی افسونگر میبخشد. »
قوتها و کاستیها
کاستی دیگر به نحوه توزیع اطلاعات مربوط است. اثر مدت زیادی بر پنهانکاری و پرسش بنا میشود، ولی برخی پاسخها زودتر از آنچه برای حفظ کنجکاوی لازم است در دسترس قرار میگیرند. در نتیجه، بخشی از نیروی تعلیق که میتوانست تا مراحل پایانی ادامه یابد، کاهش مییابد. از سوی دیگر، تأکید بر تصویرهای پریشان و تدوین ناآرام، هرچند با ذهنیت آشفته کاترین سازگار است، گاهی وضوح روایت را قربانی میکند.
این ناهماهنگی میان کندیِ روایت و شتابِ بیان بصری، از نقاط بحثبرانگیز فیلم است. جمعبندی «چشم شیطان» اثری استوار بر فضا، نه بر غافلگیریهای پیدرپی؛ فیلمی که هراس را از دلِ میراث، سکوت و احساس بیگانگی بیرون میکشد. تصویر سیاهوسفید، عمارت سنگی و مناظر روستایی، جهانی زیبا اما تهدیدآمیز میسازند و بازی دبورا کر مرکز عاطفی روشنی برای این جهان فراهم میکند.
شارون تیت نیز با حضوری رازآمیز، از جمله چهرههایی است که مدتها پس از پایان تماشا در ذهن میماند. در مقابل، ریتم کند، گاه آشفتهشدن تمرکز در اثر تدوین و آشکارشدن زودهنگام بخشی از راز، مانع از آن میشوند که فیلم در همه لحظات به اندازه ظرفیت بصریاش اثرگذار باشد. بااینهمه، ارزش آن در همین آمیزه ناهموار نهفته است: اثری که گاه لغزان و نامتوازن میشود، اما با ساختن فضایی گوتیک و پیوندزدن هراس به سنتهای موروثی، تجربهای متمایز از وحشت آرام و رازآلود عرضه میکند.
« کاستی دیگر به نحوه توزیع اطلاعات مربوط است. »



ثبت دیدگاه