نقد و بررسی
نقد Nine 1/2 Weeks | 1986
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
کششِ آغازین و وعدهٔ داستان «نه هفته و نیم» ساختهٔ اَدریان لاین، در ظاهر روایت رابطهای کوتاه و پرشور میان الیزابت، دستیار یک گالری هنری، و جان، مردی رازآلود از دنیای مالی نیویورک است. اما فیلم بیش از آنکه به پیشبرد داستانی پرحادثه علاقه داشته باشد، بر تجربهٔ رابطه تمرکز میکند: بر جاذبهای که بهسرعت شکل میگیرد، بر بازیهایی که میان دو نفر به زبان مشترک بدل میشوند، و بر فاصلهای که زیر این صمیمیتِ ظاهری همچنان باقی میماند.
این انتخاب، هم سرچشمهٔ جذابیت فیلم است و هم محدودیت آن. تماشاگر کمتر با رویدادهای بیرونی روبهرو میشود و بیشتر در فضای ذهنی و عاطفی رابطه میماند؛ فضایی که گاه وسوسهانگیز و پرتنش است و گاه چنان در خود تکرار میشود که حس پیشرفت را از دست میدهد. فیلم از همان ابتدا وعدهٔ یک عاشقانهٔ متعارف را نمیدهد؛ آنچه پیش میکشد، آزمونی تدریجی برای مرزهای میل، اختیار و نزدیکی است.
رابطهای میان میل و نابرابری جان و الیزابت نه از جایگاهی برابر وارد رابطه میشوند و نه شناخت یکسانی از یکدیگر دارند. الیزابت با تجربههای روزمره و پیوندهای اجتماعیاش به جهان فیلم متصل است؛ در مقابل، جان همچون حضوری جذاب اما نفوذناپذیر ظاهر میشود. او اطلاعات اندکی از خود میدهد، اما در تعیین شکل دیدارها و قواعد بازیهایشان دست بالا را دارد.
همین نابرابری، رابطه را از یک ماجرای صرفاً جسمانی فراتر میبرد و پرسشی اخلاقی و روانشناختی پیش میکشد: وقتی یکی از طرفین بیشتر میداند، بیشتر پنهان میکند یا بیشتر فرمان میراند، رضایت و اختیار چگونه معنا پیدا میکنند؟ فیلم این پرسشها را همیشه با صراحت یا عمق کافی پی نمیگیرد. گاهی به جای واکاوی پیامدهای قدرت، صرفاً بر جلوهٔ صحنه و شدت لحظه تکیه میکند.
« این انتخاب، هم سرچشمهٔ جذابیت فیلم است و هم محدودیت آن. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
با این حال، بهترین لحظههایش زمانی شکل میگیرند که تماشاگر درمییابد بازیهای ظاهراً توافقشده در خلأ رخ نمیدهند؛ آنها بر اعتماد، آسیبپذیری و امکان سوءاستفاده سایه میاندازند. در نتیجه، کشش رابطه از همان ابتدا با ناآرامی درهم میآمیزد. کیم بسینگر و آسیبپذیری الیزابت کیم بسینگر ستون عاطفی فیلم است.
او الیزابت را نه به صورت قربانیِ بیاختیار و نه به شکل زنی کاملاً مسلط بر موقعیت تصویر میکند. شخصیتش میان کنجکاوی و احتیاط، میل و تردید، و لذت و نگرانی در رفتوآمد است. اهمیت بازی بسینگر در همین نوسانهاست: تغییرهای ظریف نگاه و مکثهای او گاه بیش از دیالوگها نشان میدهند که الیزابت چه چیزی را پذیرفته و از چه چیزی میهراسد.
این نقش همچنین به بازیگر امکان میدهد فاصلهٔ میان تصویر بیرونی و تجربهٔ درونی شخصیت را آشکار کند. الیزابت ممکن است در یک لحظه همراه بازی باشد، اما این همراهی به معنای محو شدن پرسشها و نیازهای عاطفیاش نیست. بسینگر این تناقض را با ظرافت نگه میدارد و مانع میشود که شخصیت به صرف واکنشی در برابر خواستههای جان تقلیل یابد.
در مقابل، میکی رورک با سکون و ابهام خود، جان را به مردی تبدیل میکند که حضورش بیش از آنکه از راه اعتراف یا توضیح شکل بگیرد، از طریق کنترل فضا و توجه دیگران حس میشود. شیمی میان این دو بازیگر واقعی و نیرومند است، اما این کشش همیشه با صمیمیت همراه نیست؛ گاه فاصلهٔ میان آنها درست به اندازهٔ نزدیکیشان محسوس میشود.
« در نتیجه، کشش رابطه از همان ابتدا با ناآرامی درهم میآمیزد. »
شخصیتها و اجرا
کارگردانی، تصویر و نیویورکِ شبانه اَدریان لاین داستان را با زبانی دیداری پیش میبرد که بهروشنی به سینمای پرزرقوبرق دههٔ هشتاد تعلق دارد. نورهای شهری، فضاهای داخلی، انعکاسها و ترکیببندیهای صیقلی، نیویورک را نه فقط مکان وقوع داستان، بلکه حالتی روانی میسازند: شهری زیبا، سرد و تا حدی بیگانه که در آن میل میتواند هم رهاییبخش به نظر برسد و هم انزوا را تشدید کند.
کارگردانی به جای آنکه همواره به توضیح رابطه متوسل شود، از میزانسن و حرکت شخصیتها برای القای آن بهره میگیرد. اتاقها، مسیرهای شبانه و فاصلهٔ میان دو بدن بخشی از روایت میشوند. این شیوه در لحظاتی که تصویر و احساس به هم میرسند، مؤثر است؛ اما گاهی همان صیقل بصری بر محتوایی کممایهتر سرپوش میگذارد.
فیلم چنان مجذوب ظاهر خود میشود که ممکن است فرصت پرداختن به زندگی روزمرهٔ شخصیتها و پیامدهای عاطفی انتخابهایشان را از دست بدهد. نتیجه، اثری است که به یادماندنیترین تصاویرش را بهخوبی میسازد، اما همیشه به همان اندازه در ساختن جهان درونی خود موفق نیست. موسیقی و ریتمِ تجربه موسیقی نقشی اساسی در ساختن حالوهوای فیلم دارد.
قطعات پاپ و تنظیمهای پررنگ، صحنهها را به موجی از هیجان و خیال پیوند میزنند و به اثر هویتی شنیداری میبخشند. موسیقی گاه چیزی را بیان میکند که شخصیتها به زبان نمیآورند: شورِ مهارنشده، تنهایی یا فاصلهای که پشت ظاهر پرحرارت رابطه پنهان است. از این منظر، موسیقی صرفاً همراه تصویر نیست؛ بخشی از معماری احساسی فیلم به شمار میآید.
« کارگردانی به جای آنکه همواره به توضیح رابطه متوسل شود، از میزانسن و حرکت شخصیتها برای القای آن بهره میگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
با این همه، ریتم اثر یکدست نیست. مکثها و تکرارها ممکن است بهعنوان بازتاب عادتهای رابطه یا فرسایش تدریجی هیجان خوانده شوند، اما فیلم همیشه این تکرار را به تحول معنادار تبدیل نمیکند. برخی صحنهها با تفاوتی اندک همان کارکردهای پیشین را بازمیگردانند و بهجای آنکه تنش را افزایش دهند، زمان روایت را کش میآورند.
از همین رو، کندی فیلم گاهی انتخابی سنجیده و گاهی صرفاً نشانهٔ کمبود پیشروی دراماتیک به نظر میرسد. مرز میان اغواگری و تصنع «نه هفته و نیم» در پی ساختن فضایی اروتیک و نامتعارف است، اما همهٔ صحنههایش به یک اندازه موفق نیستند. بخشی از آنها به دلیل تضاد میان صمیمیت جسمانی و ناآشنایی عاطفی، واقعاً معذبکننده و تأملبرانگیز میشوند.
در لحظههایی دیگر، طراحی بیش از اندازهٔ صحنه و تأکید بر تحریکگری، حالتی تصنعی به وجود میآورد؛ صحنهای که باید خطر یا جذابیت داشته باشد، ممکن است به اغراق نزدیک شود و حتی ناخواسته خندهدار به نظر برسد. این ناهمواری به مسئلهای مرکزی در فیلم مربوط است: آیا اثر میخواهد رابطهای را تحلیل کند یا صرفاً از تماشای ظاهر آن بهره ببرد؟
پاسخ در همهٔ لحظهها روشن نیست. فیلم گاه به میل و قدرت با نگاهی کنجکاو و انتقادی نزدیک میشود، اما گاه از پرداختن به پیچیدگی روانی شخصیتها عقب مینشیند و به نمایش موقعیت بسنده میکند. این دوگانگی بخشی از جذابیت تاریخی اثر است، ولی همزمان مانع انسجام کامل آن میشود. نسبت فیلم با تماشاگر تماشاگرانی که از فیلم انتظار روایت پرشتاب، شخصیتپردازی گسترده یا تحلیل روانشناختی دقیق دارند، احتمالاً با محدودیتهای آن روبهرو خواهند شد.
« از همین رو، کندی فیلم گاهی انتخابی سنجیده و گاهی صرفاً نشانهٔ کمبود پیشروی دراماتیک به نظر میرسد. »
قوتها و کاستیها
داستان در مقایسه با فضای دیداری و شهرت صحنههایش کمجانتر است و شخصیتهای فرعی نیز چندان فرصت نمییابند جهان رابطه را از بیرون گسترش دهند. در مقابل، کسانی که به سینمایی مبتنی بر فضا، موسیقی، کشش بازیگران و تنشهای مبهم علاقه دارند، ممکن است همین کمگویی را بخشی از تجربه بدانند. واکنشهای متفاوت به فیلم از همین دوگانگی سرچشمه میگیرد: برای گروهی، شیمی بسینگر و رورک و حالوهوای هشتادی فیلم کافی است تا اثر را همچنان تماشایی کند؛ برای گروهی دیگر، تکرار صحنهها و اتکای بیش از حد به جلوهٔ تحریکآمیز، ضعفهای داستان را برجسته میسازد.
هر دو برداشت با خود فیلم سازگارند، زیرا اثر همزمان واجد جاذبهٔ حسی و کمبود دراماتیک است. جمعبندی «نه هفته و نیم» بیش از آنکه داستانی کامل و متوازن باشد، تجربهای تصویری و موسیقایی دربارهٔ رابطهای پرکشش و نابرابر است. بازی ظریف کیم بسینگر، حضور مبهم میکی رورک، فضای شبانهٔ نیویورک و موسیقی هماهنگ، به فیلم شخصیتی میبخشند که هنوز قابل تشخیص و بهیادماندنی است.
در سوی دیگر، ریتم کشدار، تکرار برخی موقعیتها و تکیهٔ گاهبهگاه بر تحریکگری به جای تحلیل، مانع میشوند که این جذابیت به درامی کاملاً پرمایه تبدیل شود. ارزش فیلم را میتوان در همین تنش میان اغوا و ناآرامی جستوجو کرد. اثر در لحظاتی که نشان میدهد میل چگونه میتواند هم دعوتکننده باشد و هم اضطرابآور، به هدف خود نزدیک میشود؛ در لحظاتی که تنها بر ظاهر صحنه تکیه میکند، از آن فاصله میگیرد.
حاصل، فیلمی ناهموار اما صاحب هویت است: اثری که نه با داستانی پرجزئیات، بلکه با بازیها، فضا و پرسشهای حلنشدهاش در ذهن میماند.
« هر دو برداشت با خود فیلم سازگارند، زیرا اثر همزمان واجد جاذبهٔ حسی و کمبود دراماتیک است. »
ثبت دیدگاه