نقد و بررسی
نقد Black Sunday | 1960
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت از دل تاریکی «یکشنبهٔ سیاه» با لحنی آشنا از قصههای گوتیک آغاز میشود، اما خیلی زود روشن میکند که قصد ندارد صرفاً روایتی از جادوگری و انتقام عرضه کند؛ فیلم میخواهد تماشاگر را به جهانی گرفتار در نفرین، مرگ و هراس دیداری پرتاب کند. داستان از آسا وایدا، جادوگری انتقامجو، و ایگور یاوویچ، خدمتکار وفادار و هولناک او، آغاز میشود؛ دو چهرهای که پس از بازگشت از گور، کاتیا، نوادهٔ آسا و همزاد ظاهری او را هدف میگیرند.
میان این نقشه و تحقق آن، پزشکان و خانوادهٔ کاتیا قرار دارند، اما فیلم عمداً فضای داستان را چنان تیره و ناپایدار میسازد که امنیت هیچکس بدیهی به نظر نمیرسد. اهمیت افتتاحیه در این است که فیلم بیدرنگ قرارداد خود را با مخاطب روشن میکند: اینجا قرار نیست وحشت فقط در سایهها پنهان بماند؛ بدن، چهره و خودِ تصویر نیز میتوانند به منبع تهدید بدل شوند.
شروع کوبندهٔ اثر، هم از نظر محتوای هولناک و هم از نظر جسارت بصری، تماشاگر را در موضعی دفاعی قرار میدهد. این ضربهٔ آغازین یکی از بهیادماندنیترین بخشهای فیلم است و تا مدتها پس از آن نیز انتظار حادثهای تلخ را در پس هر قاب زنده نگه میدارد. ماریو باوا و سینمایی که پیش از داستان سخن میگوید «یکشنبهٔ سیاه» نخستین تجربهٔ رسمی ماریو باوا در مقام کارگردان بود؛ فیلمی که جایگاه او را بهعنوان فیلمسازی با تخیل تصویری نیرومند تثبیت کرد.
اثر از داستان «وی» نوشتهٔ نیکلای گوگول الهام میگیرد، اما بیش از آنکه به اقتباسی وفادارانه علاقهمند باشد، از افسانهٔ شرورانه و فضای فولکلوریک آن برای ساختن جهانی مستقل بهره میبرد. در این جهان، گذشته همچون نیرویی زنده به زمان حال هجوم میآورد و خونخواهی خانوادگی، مرز میان مرگ و زندگی را سست میکند.
« شروع کوبندهٔ اثر، هم از نظر محتوای هولناک و هم از نظر جسارت بصری، تماشاگر را در موضعی دفاعی قرار میدهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم از همان ابتدا بر این ایده تکیه دارد که نفرین، تنها یک خاطرهٔ تاریخی نیست؛ چیزی است که میتواند در چهرهها و نسلها ادامه یابد. باوا در روایت، گاه از حرکت مستقیم و روشن فاصله میگیرد و بهجای آن، تماشاگر را با مجموعهای از تصویرها و لحظههای تشویشآور روبهرو میکند. همین انتخاب، هم امتیاز فیلم است و هم سرچشمهٔ بخشی از دشواریهای آن.
گاهی منطق روایی پشتِ حالوهوا و تصویر عقب مینشیند؛ گویی کارگردان بیش از آنکه بخواهد همهٔ گرهها را با دقت توضیح دهد، میخواهد کابوسی بسازد که قواعدش در مه و تاریکی شکل میگیرند. این شیوه برای تماشاگر علاقهمند به وحشت گوتیک جذاب است، اما ممکن است برای کسی که پیگیری علتومعلولهای داستانی را اولویت میداند، پراکنده و گیجکننده جلوه کند.
نور، سایه و معماری هراس بزرگترین دستاورد فیلم در قاببندی و نورپردازی آن نهفته است. سیاهوسفیدی اثر صرفاً انتخابی فنی نیست؛ زبان اصلی آن است. تضاد تند روشنایی و تاریکی، چهرهها را از واقعیت روزمره جدا میکند و به آنها حالتی افسانهای و گاه شبحوار میبخشد. مه، راهروهای خاموش، دیوارهای سنگی و فضای سرد خانهها و گورستانها، فقط پسزمینهٔ رخدادها نیستند؛ انگار خودشان نیز در توطئهٔ شر مشارکت دارند.
قابها اغلب بهگونهای چیده میشوند که نگاه تماشاگر را در میان درها، سایهها و گوشههای تاریک معطل نگه دارند؛ همانجا که ممکن است چیزی پنهان شده باشد. دوربین نیز همیشه ناظر بیطرف نیست. گاهی حرکت و جایگیری آن حسی تعقیبگر پدید میآورد، چنانکه گویی خودِ تصویر در حال نزدیکشدن به شخصیتهاست.
« همین انتخاب، هم امتیاز فیلم است و هم سرچشمهٔ بخشی از دشواریهای آن. »
شخصیتها و اجرا
این کیفیت، بهویژه در صحنههای تعلیق، احساس محاصره را تقویت میکند. باوا از فضای محدود و عناصر آشنا، جهانی بیگانه میسازد؛ اتاقی معمولی میتواند ناگهان به مکانی ناامن بدل شود، و یک چهره در نور مناسب به چیزی میان انسان و هیولا شباهت پیدا کند. نتیجه، فیلمی است که حتی در لحظههای کمحادثه نیز از نظر بصری آرام نمیگیرد.
صدا و تعلیق؛ از نجوا تا تهدید اگر تصویر، ستون اصلی وحشت فیلم باشد، صدا نقش مهمی در زنده نگهداشتن اضطراب دارد. موسیقی و صداگذاری به صحنهها حالتی آیینی و شوم میبخشند؛ گویی رخدادها نه صرفاً در یک داستان خانوادگی، بلکه در دل مراسمی کهن و ناگزیر روی میدهند. سکوت نیز بهدرستی به کار گرفته میشود: نبودِ صدا همیشه آرامشبخش نیست و در بسیاری از لحظهها، انتظار شنیدن چیزی را به تنش بدل میکند.
این ترکیبِ نور، قاب و صداست که باعث میشود برخی تصاویر، بیش از آنکه صرفاً ترسناک باشند، در حافظه رسوب کنند. البته تجربهٔ شنیداری ممکن است به نسخهای که مخاطب تماشا میکند وابسته باشد. دوبلهٔ انگلیسی در بعضی نسخهها، کیفیتی ناهمگون دارد و میتواند فاصلهای میان تصویر جدی و بیان بازیگران ایجاد کند.
این ناهماهنگی گاه از شدت موقعیت میکاهد و دیالوگها را مصنوعی جلوه میدهد. بااینحال، قدرت طراحی صحنه و فضای صوتی بهحدی است که فیلم غالباً از این لغزشها عبور میکند؛ حتی وقتی کلام قانعکننده نیست، تصویر و صدای پیرامون همچنان تهدید را حفظ میکنند. باربارا استیل و چهرهٔ دوگانهٔ فیلم باربارا استیل در مرکز جذابیت فیلم قرار دارد.
« این کیفیت، بهویژه در صحنههای تعلیق، احساس محاصره را تقویت میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
حضور او بهعنوان آسا و کاتیا، با تکیه بر شباهت ظاهری و تفاوتِ حالوهوای دو شخصیت، یکی از ابزارهای اصلی ساختن اضطراب است. صورت استیل برای فیلم حکم یک سطح خالی را ندارد؛ نگاه، آرایش و نور بر آن کار میکنند تا چهره گاه آسیبپذیر و گاه تهدیدآمیز به نظر برسد. او بهخصوص در لحظههایی که شخصیتش از توضیحدادن فاصله میگیرد و صرفاً با حضور خود فضا را تغییر میدهد، تأثیرگذار است.
این قدرت تصویری باعث میشود آسا حتی بیرون از صحنههای مستقیم نیز همچون سایهای بر داستان باقی بماند. بااینحال، بازیگران دیگر همیشه با همین میزان اطمینان در جهان فیلم جا نمیافتند. برخی اجراها و دیالوگها بیش از حد تصنعی به نظر میرسند و گاه لحن فیلم را از حالت رازآلود به نمایشپردازی آشکار میکشانند.
رابطهٔ میان پزشکان، اعضای خانواده و نیروی شر، از نظر دراماتیک میتوانست قوام بیشتری داشته باشد؛ اما فیلم بیشتر به تصویرهای قدرتمند و رویاروییهای نمادین متکی است تا به پرداخت روانشناختی مفصل. بنابراین، شخصیتها اغلب به چهرههایی در یک افسانهٔ تاریک شبیهاند، نه انسانهایی با پیچیدگی کامل و زندگی درونی گسترده.
روایت ناپیوسته و ریتم نامتوازن نقطهضعف اصلی «یکشنبهٔ سیاه» آن است که داستانش همیشه به اندازهٔ فضای بصریاش استوار نیست. روایت گاهی از مسیری به مسیر دیگر میلغزد و پیوند میان رخدادها به روشنی لازم شکل نمیگیرد. تعدد شخصیتها و نسبتهای خانوادگی نیز ممکن است در نگاه نخست گیجکننده باشد؛ بهویژه وقتی فیلم اطلاعات را با شتاب یا از خلال گفتوگوهایی کماثر عرضه میکند.
« این قدرت تصویری باعث میشود آسا حتی بیرون از صحنههای مستقیم نیز همچون سایهای بر داستان باقی بماند. »
قوتها و کاستیها
این آشفتگی در بخشهایی به حس کابوسوار اثر کمک میکند، اما همیشه نمیتوان آن را بهعنوان انتخابی هنرمندانه پذیرفت؛ گاه واقعاً تمرکز تماشاگر را مختل میکند. ریتم نیز یکنواخت نیست. آغاز فیلم پرقدرت و سریع است، اما پس از آن بعضی بخشها کند میشوند و تعلیق، بهجای آنکه پیوسته افزایش یابد، درجا میزند.
فیلم گاهی آنقدر به مکث، نگاه و فضای صحنه اعتماد میکند که حرکت داستانی از نفس میافتد. بااینهمه، این کندی برای همهٔ مخاطبان یکسره بیفایده نیست: تماشاگر میتواند در سکون فیلم فرصت پیدا کند تا معماری، سایهها و جزئیات قاب را تماشا کند. مشکل آنجاست که میان مکثِ معنادار و کشآمدنِ بیحاصل، مرز باریکی وجود دارد و فیلم همیشه از آن سوی درست عبور نمیکند.
میراث گوتیک و جایگاه امروزی فیلم آنچه «یکشنبهٔ سیاه» را فراتر از مجموعهای از ضعفهای روایی نگه میدارد، انسجام جهان دیداری آن است. فیلم به سنت وحشت گوتیک تعلق دارد، اما با شدتدادن به نورپردازی، طراحی فضا و تصویرهای جسمانی، امضای خاص خود را پیدا میکند. خشونت و مضمونهای جنسی آن در زمان ساخت میتوانستند تکاندهنده باشند؛ امروز ممکن است بخشی از تأثیر غافلگیرکنندهٔ نخستینشان کاهش یافته باشد، اما تصاویر همچنان نیرویی ماندگار دارند.
فیلم بهجای آنکه تنها به شوک تکیه کند، از بدن و چهره برای طرح پرسشهایی دربارهٔ هویت، میراث و بازگشت گذشته استفاده میکند. دوگانگی آسا و کاتیا، مهمتر از یک ترفند داستانی است: چهرهٔ مشابه میتواند حامل معنایی کاملاً متفاوت باشد، و گذشته میتواند در ظاهرِ اکنون رخنه کند. از همین رو، فیلم حتی زمانی که در توضیح منطق داستان لغزش دارد، در سطح حس و نماد به کار خود ادامه میدهد.
« فیلم گاهی آنقدر به مکث، نگاه و فضای صحنه اعتماد میکند که حرکت داستانی از نفس میافتد. »
جمعبندی
تماشاگر شاید همهٔ جزئیات را بهآسانی کنار هم نگذارد، اما تصویرهای فیلم را بهسادگی فراموش نمیکند. این همان نقطهای است که باوا برنده میشود: نه در ساختن روایتی بینقص، بلکه در خلق جهانی که تماشاگر برای مدتی از آن بیرون نمیآید. جمعبندی «یکشنبهٔ سیاه» فیلمی است که باید بیش از هر چیز با چشم و گوش تجربهاش کرد.
افتتاحیهٔ کوبنده، سیاهوسفیدی گوتیک، نورپردازی استادانه، قاببندیهای تعقیبگر و حضور بهیادماندنی باربارا استیل، آن را به اثری چشمگیر در تاریخ وحشت بدل میکنند. در سوی دیگر، داستان پراکنده، دیالوگهای کمجان، ناهماهنگی بعضی اجراها و افتوخیز ریتم مانع از آن میشوند که فیلم در همهٔ ابعاد به یک اندازه موفق باشد.
بااینحال، این کاستیها جوهرهٔ اثر را از میان نمیبرند. فیلمی که در روایت گاه لغزان است، در آفرینش فضا تسلطی کمنظیر نشان میدهد و بهجای توضیحدادن همهچیز، مخاطب را در دل تاریکی رها میکند. برای علاقهمندان به وحشت کلاسیک و سینمایی که تصویر را نیروی اصلی روایت میداند، «یکشنبهٔ سیاه» تجربهای ارزشمند است؛ نه به این دلیل که بینقص است، بلکه
« تماشاگر شاید همهٔ جزئیات را بهآسانی کنار هم نگذارد، اما تصویرهای فیلم را بهسادگی فراموش نمیکند. »



ثبت دیدگاه