نقد و بررسی
نقد 2017 Yellow زرد (The Yellow Birds) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جنگ بهمثابه زخمی که به خانه بازمیگردد «پرندگان زرد» ساختهٔ الکساندر مورز، بیش از آنکه دربارهٔ نبردهای نظامی باشد، دربارهٔ آن چیزی است که جنگ پس از خاموششدن صدای گلولهها در جان بازماندگان باقی میگذارد. فیلم با همراهکردن بارتل و مورف، دو سرباز جوان در عراق، از تجربهای سخن میگوید که نه در میدان نبرد پایان مییابد و نه با بازگشت به خانه قابلمهار است.
بارتل پیش از اعزام، به مادر مورف وعدهای میدهد؛ وعدهای که در ظاهر ساده است، اما بهتدریج به باری اخلاقی و روانی بدل میشود. این قول، رشتهای است که روایت را از جبهه به خانه وصل میکند و نشان میدهد چگونه یک تعهد شخصی میتواند زیر فشار واقعیتهای جنگ، شکل کابوسوار پیدا کند. فیلم در پی ترسیم قهرمانی کلاسیک نیست.
سربازانش نه با اطمینان اخلاقی به میدان میروند و نه پس از بازگشت، بهسادگی میتوانند جای خود را در زندگی عادی پیدا کنند. آنچه میبینیم فرسایش تدریجی جوانانی است که هنوز فرصت نکردهاند تصویری کامل از خود و آیندهشان بسازند، اما ناگهان با مرگ، خشونت و مسئولیتی روبهرو میشوند که از ظرفیت روانیشان فراتر میرود.
دوستی در میانهٔ آشوب هستهٔ عاطفی فیلم رابطهٔ بارتل و مورف است. دوستی آنان از جنس پیوندهایی است که در محیطی افراطی و تهدیدآمیز، اهمیت تازهای پیدا میکنند: حضور یکدیگر شاید نتواند خطر را برطرف کند، اما برای لحظاتی از تنهایی و بیپناهی میکاهد. فیلم این صمیمیت را با لحنی نسبتاً کمادعا میسازد و از تبدیلکردن آن به همراهی پرزرقوبرق یا قهرمانانه پرهیز میکند.
« دوستی در میانهٔ آشوب هستهٔ عاطفی فیلم رابطهٔ بارتل و مورف است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بخش مهمی از تأثیر رابطه از تفاوتهای شخصیتی و شیوههای متفاوت مواجههٔ دو سرباز با شرایط میآید؛ یکی بیش از دیگری در خود فرو میرود و دیگری میکوشد در همان محیط بیرحم، نوعی پیوند انسانی را حفظ کند. اجرای تاین شریدن و آلدن ارنرایک از نقاط قوت اصلی فیلم است. بازی آنان به جای نمایش آشکار اندوه، بر مکثها، نگاهها و تغییرات ظریف رفتاری تکیه میکند.
شریدن، مورف را با حساسیتی شکننده تصویر میکند؛ جوانی که قرار نیست صرفاً نماد قربانی جنگ باشد، بلکه باید در لحظات کوتاه و انسانیاش نیز باورپذیر بماند. ارنرایک نیز بارتل را با نوعی انقباض درونی بازی میکند؛ شخصیتی که احساساتش را آشکارا بیان نمیکند، اما سنگینی تجربه در چهره و سکوتش رسوب کرده است.
این دو بازیگر به فیلم چیزی میبخشند که فیلمنامه گاه در ساختن آن ناتوان میماند: حسِ واقعیِ پیوند میان دو انسان. روایت شکسته و حافظهٔ آشفته روایت «پرندگان زرد» میان دورهٔ خدمت در عراق و بازگشت بارتل به زندگی پس از جنگ رفتوآمد میکند. انتخابی که از نظر معنایی با وضعیت روانی شخصیت اصلی تناسب دارد: حافظهٔ او خطی و مرتب نیست و گذشته، بهجای آنکه پشت سر گذاشته شود، پیدرپی به اکنون هجوم میآورد.
خاطرهها در این ساختار نه صرفاً برای پرکردن خلأهای داستان، بلکه بهمنزلهٔ بازتاب ذهنی آشفته حضور دارند؛ گویی بارتل نمیتواند تجربهٔ جنگ را به گذشتهای بسته تبدیل کند. با این همه، تناسب ایده با محتوا همیشه به اجرای موفق نمیانجامد. پرشهای زمانی گاهی بیش از آنکه حس گسست ذهنی را تقویت کنند، جریان عاطفی فیلم را قطع میکنند.
« اجرای تاین شریدن و آلدن ارنرایک از نقاط قوت اصلی فیلم است. »
شخصیتها و اجرا
جابهجایی میان جبهه و خانه در برخی مقاطع بهجای ایجاد لایههای تازه، اطلاعات را با تأخیری نامنظم عرضه میکند و تماشاگر را از پیوند عاطفی با صحنهها دور میسازد. ابهام میتواند بخشی از زبان یک فیلم دربارهٔ ضربهٔ روانی باشد؛ اما هنگامی که سازوکار روایت روشن نباشد، خطر آن وجود دارد که سردرگمی به جای تجربهٔ معنادار بنشیند.
فیلم در لحظاتی چنین مرزی را پشت سر میگذارد. چهرهٔ جنگ؛ از میدان نبرد تا پسلرزههای آن فضاسازی سرد و تصاویر چشمنواز، از مهمترین دستاوردهای اثرند. دوربین بهجای آنکه جنگ را به مجموعهای از لحظات پرهیاهو و نمایشی تقلیل دهد، بر خلأ، انتظار و اضطراب محیط تأکید میکند. چشماندازهای وسیع، تاریکی و رنگهای خاموش، جهانی را شکل میدهند که انسان در برابر آن کوچک و بیپناه به نظر میرسد.
خشونت در این جهان تنها در لحظهٔ حمله حضور ندارد؛ حتی در سکون نیز تهدیدی نامرئی احساس میشود. این رویکرد تصویری با مضمون فیلم همخوان است: جنگ نه ماجراجویی است و نه آزمونی که در پایان به پیروزی روشن منتهی شود. بااینحال، کیفیت بصری بهتنهایی نمیتواند جای تنش دراماتیک را بگیرد. برخی صحنهها بیش از آنکه به شکلی ارگانیک از رابطهٔ شخصیتها یا وضعیت روانی آنان بجوشند، همچون قطعاتی پراکنده از تجربهٔ جنگ کنار هم قرار میگیرند.
از این رو، فضای بصری اغلب قانعکنندهتر از پیشروی روایی است؛ تصویر بهخوبی احساس میسازد، اما داستان همیشه نمیداند چگونه آن احساس را به تحولی ماندگار تبدیل کند. قول، حقیقت و مسئولیت اخلاقی وعدهٔ بارتل به مادر مورف، محور اخلاقی فیلم را میسازد. قول در اینجا نه نشانهٔ اطمینان، بلکه سرچشمهٔ مسئولیتی سنگین است: آیا میتوان در شرایطی که خود فرد نیز از واقعیتهای پیشآمده آسیب دیده، به تعهدی که پیش از وقوع فاجعه داده وفادار ماند؟
« فیلم در لحظاتی چنین مرزی را پشت سر میگذارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم با قرار دادن بارتل میان خانوادهٔ مورف و خاطراتی که از جبهه با خود آورده، به فاصلهٔ میان حقیقت و روایت میپردازد. حقیقتی که از جنگ بازمیگردد، ساده و آرامبخش نیست؛ گاه گفتن آن به معنای بازکردن زخمی است که شاید امکان ترمیمش وجود نداشته باشد. حضور مادر مورف، با بازی جنیفر انیستون، به این پرسش وجهی خانگی و ملموس میدهد.
او نمایندهٔ جهان پشت جبهه است؛ جهانی که نگران فرزند خود است و میخواهد بداند چه بر او گذشته، اما ابزار فهمیدن تجربهای را ندارد که در میدان جنگ شکل گرفته است. تقابل میان خواست خانواده برای دانستن و ناتوانی سرباز بازگشته از توضیحدادن، از ظرفیتهای بالقوهٔ فیلم است. بااینحال، شخصیتهای پیرامونی گاه کمتر از آنچه لازم است بسط مییابند و برخی مواجههها فرصت نمییابند پیچیدگی اخلاقی خود را کامل کنند.
محدودیتهای درام و افشای راز فیلم راز مرکزی خود را بهتدریج پیش میبرد و میکوشد تعلیق را از فاصلهٔ میان آنچه بارتل میداند و آنچه به زبان میآورد، بسازد. این انتخاب میتوانست روایت را به کاوشی پرکشش دربارهٔ حافظه، احساس گناه و حقیقت بدل کند؛ اما افشاگری بیش از اندازه به تعویق میافتد، بیآنکه هر مرحله از تأخیر لزوماً معنا یا فشار تازهای ایجاد کند.
در نتیجه، کنجکاوی روایی گاه جای پیوند عاطفی را میگیرد و هنگامی که فیلم سرانجام به نقطهٔ تعیینکنندهٔ خود نزدیک میشود، پایانبندی برای بخشی از مخاطبان ممکن است به اندازهٔ مسیر طیشده قانعکننده نباشد. کمبود تنش دراماتیک نیز از همین مسئله جدا نیست. اثر موضوعی پرخطر و بالقوه تکاندهنده دارد، اما شدت تجربهٔ سربازان همیشه در ساختار صحنهها به نیروی دراماتیک تبدیل نمیشود.
« حضور مادر مورف، با بازی جنیفر انیستون، به این پرسش وجهی خانگی و ملموس میدهد. »
قوتها و کاستیها
بعضی شخصیتها بیشتر حامل نشانههایی کلی از آسیب و فقداناند تا انسانهایی با زندگی درونی کاملاً شکلگرفته. این ضعف به معنای بیاثر بودن فیلم نیست؛ بلکه نشان میدهد فاصلهای میان بلندپروازی عاطفی آن و میزان پرداخت داستانی وجود دارد. جمعبندی «پرندگان زرد» فیلمی است که در بهترین لحظاتش، جنگ را نه بهعنوان مجموعهای از عملیات نظامی، بلکه بهصورت نیرویی ویرانگر در روابط انسانی و حافظهٔ بازماندگان میبیند.
بازیهای ظریف شریدن و ارنرایک، دوستی شکنندهٔ دو سرباز و فضاسازی سرد و اندوهبار، به اثر هویتی قابلتوجه میبخشند. در مقابل، روایت غیرخطی همیشه به انسجام نمیرسد، شخصیتپردازی در بعضی بخشها محدود میماند و راز محوری با تأخیری طولانی آشکار میشود، بیآنکه فرجام داستان به همان اندازه نیرومند باشد.
با وجود این کاستیها، فیلم در نمایش سنگینیِ تجربهای که زبان از توضیح کاملش ناتوان است، لحظات مؤثری میآفریند. ارزش آن بیش از آنکه در پاسخدادن به پرسشهایش باشد، در مکث بر پرسشی دشوار نهفته است: چگونه میتوان پس از بازگشت از جنگ، با آنچه به جا مانده زندگی کرد؟ «پرندگان زرد» پاسخی ساده عرضه نمیکند؛ گاه در صورتبندی این پرسش نیز لغزش دارد، اما تصویر سربازانی را به یاد میسپارد که پیش از آنکه جنگ به پایان برسد، بخشی از خویشتن خود را در آن置 گذاشتهاند.
« بعضی شخصیتها بیشتر حامل نشانههایی کلی از آسیب و فقداناند تا انسانهایی با زندگی درونی کاملاً شکلگرفته. »



ثبت دیدگاه