نقد و بررسی
نقد The Midnight Club | 2022
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
عمارت میان زندگی و مرگ «The Midnight Club» با پیشفرضی آشنا اما پربار آغاز میشود: گروهی از نوجوانان مبتلا به بیماریهای لاعلاج در آسایشگاه برایتکلیف، هر شب پس از خاموشی گرد هم میآیند و قصههای هراسآور تعریف میکنند. پیمانشان نیز بازیگوشانه و در عین حال اندوهبار است: نخستین کسی که از میانشان برود، باید نشانهای از جهان پس از مرگ برای دیگران بفرستد.
سریال از همان آغاز، وحشت را نه در برابر زندگی، بلکه در مجاورت آن قرار میدهد؛ ترس از مرگ، میل به پیوند و اشتیاق به یافتن معنایی برای رنج، پیوسته در هم تنیدهاند. برای خودِ سریال، آسایشگاه صرفاً محل وقوع رخدادها نیست؛ فضایی است که به شخصیتها امکان میدهد از محدودیتهای بیرون فاصله بگیرند و در کنار هم، نوعی زندگی جمعی بسازند.
عمارت قدیمی، راهروهای کمنور و اتاقهایی که رازهای گذشته را در خود پنهان کردهاند، به جهان داستان کیفیتی آستانهای میبخشند: گویی ساکنان در مکانی ایستادهاند که نه کاملاً خانه است و نه صرفاً درمانگاه؛ نه کاملاً در زندگی روزمرهاند و نه از اندیشه مرگ رها شدهاند. این محیط از مؤثرترین عناصر سریال است و به آن هویتی بهیادماندنی میبخشد.
وحشت بهمثابه زبان احساس جذابیت مرکزی اثر در این است که ترس را فقط با تهدیدهای بیرونی نمیسازد. داستانهای نیمهشب، ارواح و نشانههای مشکوک، البته نیروی سرگرمکننده و معمایی سریال را شکل میدهند؛ اما زیر این لایه، ترسهای ملموستری جریان دارند: ترس از نادیدهماندن، از تنها مردن، از دستدادن اختیار و از اینکه زندگی پیش از تحقق آرزوها پایان یابد.
« این محیط از مؤثرترین عناصر سریال است و به آن هویتی بهیادماندنی میبخشد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
به همین دلیل، حتی هنگامی که سریال به شبحوارگی و تعلیق روی میآورد، کانون عاطفی آن همچنان انسانهایی است که میکوشند با آیندهای نامطمئن کنار بیایند. این انتخاب، امتیازی مهم برای مجموعه است. وحشت در اینجا بهانهای برای نزدیکشدن به آسیبپذیری آدمهاست، نه صرفاً ابزاری برای غافلگیرکردن تماشاگر.
لحظههای هراس گاه به سوگواری، گاه به شوخی و گاه به اعتراف بدل میشوند. تضاد میان فضای تاریک عمارت و سرزندگی گفتوگوهای نوجوانان نیز از همین منطق نیرو میگیرد: سریال نمیخواهد آنها را فقط قربانیانی محصور در بیماری نشان دهد؛ آنان هنوز میل به بازی، عشق، دوستی و خیالپردازی دارند. قصههای درون قصه ساختار روایتهای تودرتو، خلاقانهترین و در عین حال بحثبرانگیزترین انتخاب «The Midnight Club» است.
اعضا هر شب قصهای تعریف میکنند و سریال بخشهایی از این حکایتها را به تصویر میکشد. این روایتها امکان میدهند بازیگران در نقشها و فضاهایی متفاوت ظاهر شوند و دامنه ژانری اثر گسترش یابد: از هراس روانشناختی تا معمایی و خیالپردازانه. از حیث فرم، این جابهجاییها نشان میدهد قصهگویی برای شخصیتها صرفاً سرگرمی نیست؛ راهی است برای تبدیل تجربههای شخصی به افسانههایی که بتوانند با دیگران در میان بگذارند.
بااینحال، هر داستان فرعی به یک اندازه با خط اصلی پیوند نمیخورد. گاه میان حکایت شبانه و رخدادهای آسایشگاه رابطهای روشن و عاطفی شکل میگیرد؛ گاه نیز بخش میانی چنان مستقل میشود که رشته توجه از شخصیتها و معمای اصلی میگسلد. این نوسان، ریتم مجموعه را ناهموار میکند و ممکن است برای تماشاگرانی که پیگیر پاسخگرفتن درباره رازهای برایتکلیفاند، حس انحراف از مسیر ایجاد کند.
« این انتخاب، امتیازی مهم برای مجموعه است. »
شخصیتها و اجرا
با وجود این، همین پراکندگی را میتوان بازتابی از ذهنهای گوناگون اعضای باشگاه دانست: هر قصه پنجرهای است به ترسها و آرزوهای راویاش، هرچند همه پنجرهها به یک اندازه روشن نیستند. شخصیتها و پیوندهای بازیگری نیروی عاطفی سریال تا حد زیادی بر دوش گروه جوان بازیگران است. شخصیتها با گذشتهها، شوخطبعیها و شیوههای متفاوت مواجهه با بیماری از یکدیگر متمایز میشوند؛ همین تفاوتها مانع میشود جمع آنها به یک صدای واحد و همشکل فروکاسته شود.
بازیها نیز غالباً متعادلاند: اندوه در بسیاری از لحظهها به اغراق نمیانجامد و صمیمیت میان اعضا از رفتارهای کوچک، مکثها و شوخیهای مشترک شکل میگیرد، نه صرفاً از گفتوگوهای توضیحی. ایمان بنسون در نقش ایلُنکا، اشتیاق به یافتن پاسخ و امید به امکانهای پنهان را با نوعی بیقراری همراه میکند.
روث کاد در نقش آنیا نیز حضوری بهویژه اثرگذار دارد؛ تندی و سرسختی شخصیتش همچون سپری در برابر آسیبپذیری عمل میکند، اما رابطهاش با دیگران بهتدریج لایههای انسانیتری آشکار میسازد. در مجموع، شیمی گروهی مهمتر از درخشش یک بازیگر منفرد است: تماشاگر باور میکند که این نوجوانان، با وجود اختلافها، به جمعی واقعی تبدیل شدهاند.
این باورپذیری، لحظههای آرام و حتی بیحادثه را نیز معنادار میکند. ریتم و طراحی تعلیق «The Midnight Club» گاهی بیش از اندازه در مسیر تأمل و فضاسازی مکث میکند. کندی ریتم، در بخشهایی به ساختن حس انتظار کمک میکند؛ اما در بخشهایی دیگر، بهخصوص هنگامی که داستان فرعی جای خط اصلی را میگیرد، تعلیق به سکون نزدیک میشود.
« شخصیتها و پیوندهای بازیگری نیروی عاطفی سریال تا حد زیادی بر دوش گروه جوان بازیگران است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
تماشاگر ممکن است دریابد که مجموعه برای گسترش روابط و حالوهوای اندوهبارش زمان زیادی صرف میکند، بیآنکه در هر قسمت به همان نسبت اطلاعات تازه یا تحول دراماتیک به دست دهد. با این همه، کندی اثر را نباید یکسره ضعف دانست. جهان داستان درباره مواجهه با زمانی محدود است و سکوتها و مکثها به آن فرصت میدهند فقدان را نه فقط بهصورت رخدادی ناگهانی، بلکه همچون حضوری مداوم تجربه کند.
مسئله آنجاست که سریال همیشه میان تأمل عاطفی و پیشروی روایی تعادل برقرار نمیکند. نتیجه، اثری است که لحظههای درخشان و پیوندهای انسانی نیرومند دارد، اما انسجام و ضرباهنگش در تمام مسیر یکسان نمیماند. امید، سوگ و ابهام پرسش از جهان پس از مرگ در سریال بیشتر از آنکه پاسخی قطعی بطلبد، فرصتی فراهم میکند تا شخصیتها درباره باور و تردید خود سخن بگویند.
آیا نشانهها واقعاً فراطبیعیاند، یا ذهنِ درگیر اندوه و انتظار در آنها معنا میجوید؟ اثر این ابهام را به یکی از پایههای تعلیق بدل میکند، اما ارزش عاطفیاش در این است که تماشاگر را با پرسشی انسانیتر روبهرو میسازد: وقتی نمیتوان بر پایان زندگی چیره شد، چه چیزی از ما در دیگران باقی میماند؟
سریال گاهی بهجای آنکه پاسخ را تحمیل کند، بر امکان همزیستی امید و تردید تکیه دارد. این رویکرد با فضای داستان سازگار است و مانع میشود بحث مرگ به حکمتی سادهانگارانه فروکاسته شود. در عین حال، گسترش چندین راز و نشانه، انتظاری روایی میسازد که همه اجزایش در پایان فصل به سرانجام نمیرسند.
« با این همه، کندی اثر را نباید یکسره ضعف دانست. »
قوتها و کاستیها
حاصل، پایانی است که بخشی از پرسشها را باز میگذارد و حس ناتمامبودن ایجاد میکند؛ احساسی که هم میتواند با ابهام اندیشمندانه اثر همخوان باشد و هم برای تماشاگرِ خواهان جمعبندی، ناکامکننده جلوه کند. جمعبندی «The Midnight Club» بیش از آنکه مجموعهای یکدست و بینقص در ژانر وحشت باشد، اثری است درباره قصهگویی در سایه مرگ؛ درباره گروهی جوان که با روایت، دوستی و شوخی میکوشند از تنهایی و ترس فاصله بگیرند.
عمارت وهمآلود، فضای رازآمیز و بازیهای صمیمانه، جهان آن را گیرا میکنند؛ روایتهای درونداستانی نیز ایدهای جسورانه میآورند که در بهترین لحظهها هم به تنوع ژانری میانجامد و هم به شخصیتپردازی عمق میبخشد. در سوی دیگر، ناهماهنگی ریتم، فاصلهگرفتن گاهبهگاه قصههای فرعی از خط اصلی و پایانبندیِ باز، از انسجام تجربه میکاهند.
بااینحال، ارزش ماندگار مجموعه در پاسخدادن به همه رازها نیست، بلکه در لحظههایی است که نوجوانان کنار هم مینشینند و با گفتن داستانی ترسناک، برای لحظهای بر ترس واقعی خود نام میگذارند. این اثر برای تماشاگرانی که در کنار تعلیق، به درام شخصیتمحور و اندوه آرام علاقه دارند، تجربهای تأثیرگذار است؛ هرچند نه همیشه به اندازه ایده مرکزیاش منسجم و کامل.



ثبت دیدگاه