نقد و بررسی
نقد Crimson Rivers II: Angels of the Apocalypse | 2004
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به جهان تیرهٔ جنایت «رودخانههای سرخ ۲: فرشتگان آخرالزمان» ساختهٔ اولیویه داهان، دنبالهای است که از همان آغاز میکوشد دامنهٔ جهان فیلم نخست را گسترش دهد: این بار پروندهای جنایی در دل صومعهای رازآلود با نشانههای مذهبی و تصور پایان جهان گره میخورد. پیر نیمان، با بازی ژان رنو، در کنار رِدا، کارآگاهی جوان و بیقرار، و ماری، متخصص الهیات، در پی یافتن پیوند میان قتلهایی است که ظاهراً پراکندهاند.
فیلم از همین مصالح آشنا، معمایی پرپیچوخم میسازد؛ معمایی که وعدهٔ برخورد میان پلیسمحوری، رمزوراز دینی و تریلری پرتحرک را میدهد. این انتخاب در سطح ایده جذاب است. فضای صومعه، نشانههای آیینی و ترس از فاجعهای قریبالوقوع، ظرفیت ساختن جهانی وهمآلود را دارند. اما فیلم در گسترش این جهان گاه به جای آنکه بر هستهٔ جناییاش تمرکز کند، مدام به سوی ایدهای تازه میجهد.
حاصل، اثری است که تماشاگر را با کنجکاوی وارد قصه میکند، اما همیشه نمیتواند رشتهٔ آن کنجکاوی را تا پایان محکم نگه دارد. معمای مذهبی؛ جاذبه و دام مرکز ثقل داستان، پیوند میان قتلها و الگوهای مذهبی است. استفاده از روایتهای مسیحی و تصویرسازی از پایان جهان به فیلم امکان میدهد جنایت را از یک پروندهٔ معمول پلیسی فراتر ببرد و به آن ابعادی اسطورهای بدهد.
پرسش از اینکه قاتل چه میخواهد و نشانهها چگونه به یکدیگر مربوط میشوند، در بخشهایی از فیلم نیروی تعلیق را حفظ میکند. تماشاگر ناچار میشود جزئیات را زیر نظر بگیرد و دربارهٔ معنای ظاهری یا پنهان آنها حدس بزند. با این همه، «رمزآلود بودن» همیشه با «معنادار بودن» یکی نیست. فیلم گاهی نشانهها را چنان روی هم انباشته میکند که ارتباطشان بیش از آنکه کشفشدنی باشد، مبهم به نظر میرسد.
« فضای صومعه، نشانههای آیینی و ترس از فاجعهای قریبالوقوع، ظرفیت ساختن جهانی وهمآلود را دارند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
معمای دینی که میتوانست ستون فقرات منسجمی برای روایت فراهم کند، در مقاطعی به مجموعهای از ایدههای پرزرقوبرق بدل میشود؛ ایدههایی که هرکدام بهتنهایی توجهبرانگیزند، اما پیوندشان با یکدیگر به روشنی پرداخت نمیشود. جذابیت پرسشها پابرجاست، ولی پاسخگویی فیلم به آنها همیشه همسنگ وعدهای نیست که در آغاز میدهد.
فیلمنامه و معماری روایت ضعف اصلی فیلم را باید در سازماندهی روایت جستوجو کرد. چند خط داستانی، شخصیت و سرنخ همزمان وارد میدان میشوند، اما نه همهٔ آنها به یک اندازه بسط مییابند و نه پیوندشان همیشه طبیعی جلوه میکند. به همین دلیل، بعضی انتقالها ناگهانی به نظر میرسند؛ گویی فیلم از بخشی از قصه به بخش دیگر میپرد، بیآنکه فرصت کافی برای شکلگیری رابطهای روشن میان آنها فراهم کند.
در چنین روایتی، تماشاگر ممکن است به جای دنبال کردن منطق تحقیقات، سرگرم بازسازی نقشهٔ داستان شود. فیلم اطلاعات را قطرهچکانی عرضه میکند، اما گاه میان رازپوشی مفید و حذف توضیحهای ضروری مرزی باریک وجود دارد. هرجا فیلم این مرز را رعایت نمیکند، ابهام به جای آنکه کنجکاوی بسازد، سردرگمی میآفریند.
پایانبندی نیز از همین مشکل تأثیر میپذیرد: بدون ورود به جزئیات یا افشای سرنوشت شخصیتها، میتوان گفت جمعبندی قصه برای برخی پیوندهای روایی و معنایی، فرصتی که لازم دارند فراهم نمیکند. شخصیتها و بازیها ژان رنو در نقش نیمان همچنان حضوری مقتدر و تماشایی دارد. چهرهٔ خونسرد و صدای سنجیدهٔ او با فضای تیرهٔ فیلم هماهنگ است و برای شخصیت، وزنی طبیعی میآفریند.
« جذابیت پرسشها پابرجاست، ولی پاسخگویی فیلم به آنها همیشه همسنگ وعدهای نیست که در آغاز میدهد. »
شخصیتها و اجرا
با این حال، فیلم کمتر از ظرفیت این حضور بهره میگیرد. نیمان بیش از آنکه در مرکز تحول یا کشمکشی درونی قرار گیرد، گاه مانند لنگری است که باید صحنهها و شخصیتهای دیگر را به هم متصل کند. رِدا، با بازی بنوا ماژیمل، قرار است در برابر تجربه و انضباط نیمان، نیرویی جوانتر و سرکشتر باشد.
این تقابل میتوانست به رابطهای پرکشش میان دو کارآگاه بینجامد، اما شخصیت تازه فرصت کافی برای تثبیت جایگاه خود پیدا نمیکند. تفاوت او با همراه پیشین نیمان نیز برای بینندهای که فیلم نخست را به یاد دارد، محسوس است؛ نه لزوماً به این دلیل که رِدا شخصیت ناموفقی است، بلکه چون رابطهٔ تازه عمق و صمیمیت مشابهی به دست نمیآورد.
ماری نیز از نظر روایی نقش مهمی در تفسیر نشانهها دارد، اما بیشتر به کارکردی داستانی نزدیک میشود تا شخصیتی با زندگی و انگیزههای مستقل. حضور کریستوفر لی بهخودیخود انتظار میآفریند. با این حال، جایگاه شخصیت او در بافت کلی روایت همیشه چنان پرداخت نمیشود که اثر حضورش بهطور کامل به بار بنشیند.
در مجموع، بازیگران کارآمدند، اما فیلمنامه فرصت محدودی برای تبدیل ظرفیتهای اجرایی آنان به شخصیتهایی ماندگار فراهم میکند. کارگردانی و فضای بصری قویترین دستاورد فیلم، فضای تاریک و مرموز آن است. صومعه، راهروهای سنگی و محیطهای سرد، حس انزوا و تهدید را تقویت میکنند؛ گویی جنایتها در جهانی رخ میدهند که از زندگی روزمره فاصله گرفته و زیر سلطهٔ باورهای کهنه و ترسهای پنهان است.
« با این حال، فیلم کمتر از ظرفیت این حضور بهره میگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
داهان بهخوبی از این مکانها برای ایجاد حس ناامنی بهره میگیرد. بسیاری از قابها و موقعیتها، پیش از آنکه اطلاعات تازهای بدهند، حالوهوایی هشدارآمیز میسازند. اما تصویرپردازی پرتنش بهتنهایی نمیتواند کمبود انسجام داستان را جبران کند. گاهی سبک بصری و طراحی صحنه چنان بر جلوهٔ رازآلود تأکید دارند که خود روایت از حرکت بازمیماند.
خشونت نیز در برخی لحظهها بیشتر برای برانگیختن شوک به کار میرود تا برای آشکار کردن وجهی تازه از شخصیت یا مضمون. فیلم از نظر بصری جهان خود را جدی میگیرد، ولی همیشه نمیتواند میان زیباییِ تاریکِ قابها و منطقِ پیشبرندهٔ داستان تعادل برقرار کند. موسیقی، تعلیق و ریتم موسیقی و طراحی صوتی در ساختن تعلیق نقش مؤثری دارند.
آنها به مکانهای بسته و موقعیتهای تهدیدآمیز حالتی سنگین میبخشند و حس میکنند خطری نزدیک است، حتی وقتی تصویر هنوز آن را آشکار نکرده باشد. این همراهی صوتی از مهمترین ابزارهای فیلم برای زنده نگهداشتن فضای رازآلود است و در صحنههایی که قصه به اندازهٔ کافی روشن نیست، دستکم پیوستگی احساسی ایجاد میکند.
در برابر این امتیاز، ریتم فیلم گرفتار نوسان است. بعضی بخشها با شتاب از سرنخی به صحنهٔ بعدی میروند، اما بخشهایی دیگر بیش از اندازه کش میآیند و انرژی لازم برای پیشبرد تعلیق را از دست میدهند. مکث و کندی در تریلر میتواند به اضطراب کمک کند، ولی زمانی کارساز است که درون آن انتظار، اطلاعات یا تنش تازهای شکل بگیرد.
« داهان بهخوبی از این مکانها برای ایجاد حس ناامنی بهره میگیرد. »
قوتها و کاستیها
اینجا گاه مکثها بیشتر حس توقف میدهند تا تعلیق؛ بهویژه هنگامی که مسیر پرونده روشنتر نمیشود. اکشن و لحن ناهمگون فیلم میخواهد در کنار رمزوراز جنایی، تریلری اکشن نیز باشد. صحنههای تعقیب و درگیری، از جمله حرکات چابک و غیرمنتظرهٔ راهبان، قرار است ضرباهنگ را بالا ببرند و با تصویر گروهی مخوف و آموزشدیده سازگار شوند.
اما این انتخاب همیشه با فضای جدی و تاریک فیلم همخوان نیست. اجرای برخی حرکات چنان اغراقآمیز است که بهجای هیجان، فاصلهای ناخواسته میان مخاطب و جهان داستان ایجاد میکند. این ناهمگونی صرفاً مسئلهٔ واقعگرایی نیست؛ مسئلهٔ لحن است. اگر فیلم از ابتدا رویکردی آشکارا فانتزی یا هجوآمیز میداشت، این لحظهها میتوانستند بخشی از بازی آن با قراردادهای ژانر باشند.
اما چون بیشتر زمان اثر خود را در مقام تریلری جدی عرضه میکند، اکشن اغراقشده گاهی به شکلی ناهمساز از دل آن بیرون میزند. در نتیجه، همان صحنههایی که باید اوج اضطراب باشند، ممکن است برای بخشی از تماشاگران خندهدار جلوه کنند. نسبت با فیلم نخست دنباله بودن، «فرشتگان آخرالزمان» را ناگزیر در سایهٔ فیلم نخست قرار میدهد.
بازگشت نیمان، نام مجموعه و فضای جناییِ تیره، انتظار تداوم یک تجربه را ایجاد میکنند؛ اما این قسمت در عمل بیشتر به سوی معمای مذهبی و اکشن پرتحرک میرود. این تغییر مسیر میتواند برای مخاطبی که دنبال اثری مستقل با حالوهوایی متفاوت است جذاب باشد، ولی ممکن است برای علاقهمندان به تمرکز و انسجام قسمت نخست ناامیدکننده جلوه کند.
« اینجا گاه مکثها بیشتر حس توقف میدهند تا تعلیق؛ بهویژه هنگامی که مسیر پرونده روشنتر نمیشود. »
جمعبندی
فیلم دوم در بازسازی همان رابطهٔ محوری و همان حسوحال، چندان موفق نیست؛ بااینحال، کاملاً فاقد جذابیت مستقل هم نیست. ایدهٔ مرکزیاش کنجکاویبرانگیز است و فضای بصریاش هویت دارد. مشکل از آنجا آغاز میشود که اثر میخواهد همزمان بر میراث قسمت نخست تکیه کند و با اغراق در رمزوراز و اکشن، مسیر تازهای بسازد، بیآنکه این دو گرایش را بهخوبی با هم آشتی دهد.
جمعبندی «رودخانههای سرخ ۲: فرشتگان آخرالزمان» تریلری ناهموار اما دارای لحظههای گیراتر است. فضای سرد و تاریک، موسیقیِ تعلیقساز و معمای مذهبیِ نامتعارف، آن را در آغاز دیدنی میکنند؛ حضور ژان رنو نیز به فیلم ثبات و وقار میبخشد. در مقابل، روایت پراکنده، ریتم کشدار، شخصیتپردازی محدود و ناهماهنگی میان جدیت داستان و اغراق اکشن، مانع میشوند که این اجزا به تجربهای کاملاً یکپارچه تبدیل شوند.
تماشاگرانی که از معماهای جنایی آمیخته به نمادهای مذهبی و فضای تیره لذت میبرند، احتمالاً تا مدتی با کنجکاوی فیلم را دنبال خواهند کرد. اما کسانی که بیش از هر چیز خواهان داستانی روشن، پرداخت دقیق شخصیتها و پایانی که همهٔ اجزا را به هم پیوند دهد هستند، ممکن است از نتیجه فاصله بگیرند.
این دنباله بیش از آنکه معمایی بینقص باشد، تجربهای اتمسفریک و پرایده است؛ اثری که گاه بهواسطهٔ حالوهوایش جذب میکند و گاه با پراکندگیاش فرصت همان جذب را از دست میدهد.
« ایدهٔ مرکزیاش کنجکاویبرانگیز است و فضای بصریاش هویت دارد. »



ثبت دیدگاه