نقد و بررسی
نقد The Mill and the Cross | 2011
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ورود به نقاشی «The Mill and the Cross» ساختهٔ لخ مایفسکی، بیش از آنکه فیلمی تاریخی به معنای متعارف باشد، کوششی برای تبدیل نقاشی به تجربهای سینمایی است. اثر به تابلوی «راهپیمایی به سوی جلجتا» از پیتر بروگلِ مهتر نزدیک میشود، اما صرفاً تصویر مشهور را بازسازی نمیکند: تماشاگر را در فضای آن مینشاند؛ میان آدمهایی که کار میکنند، میگذرند، سوگواری میکنند و در چشماندازی وسیع پراکندهاند.
همزمان، بروگل را میبینیم که به مشاهده و طراحی مشغول است و در گفتوگو با حامی هنریاش، نیکلاس یونگلینک، از انتخابهای تصویری خود میگوید. فیلم از همان آغاز روشن میکند که قرار نیست با روایتی پرحادثه و خطی پیش برود؛ تجربهاش بیشتر به قدمزدن در تصویری چندلایه میماند. این بازآفرینی، هستهٔ اصلی فیلم و سرچشمهٔ جذابیت و دشواری آن است.
تماشای تاریخ از دل جزئیات روزمره یکی از تصمیمهای مهم فیلم آن است که رنج تاریخی را از فاصلهٔ یک حماسهٔ رسمی نشان نمیدهد. زندگی مردم فلاندر در قرن شانزدهم از خلال کارهای معمول، رفتوآمدها و حضور خاموش آنان ساخته میشود؛ در همان فضای آشنا و روزمره، خشونت و سرکوب نیز مجال ظهور مییابد.
« این بازآفرینی، هستهٔ اصلی فیلم و سرچشمهٔ جذابیت و دشواری آن است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
مردم به رخدادهای بزرگ تاریخی همچون قهرمانان داستانی واکنش نشان نمیدهند؛ آنان بخشی از جمعیاند که زندگیاش در معرض قدرت و خشونت قرار گرفته است. این نگاه با ساختار خود نقاشی نیز هماهنگ است: رویدادی دینی در منظرهای محلی و پرجمعیت جای میگیرد و اهمیت آن در میان کنشهای پراکندهٔ آدمها پنهان نمیماند، بلکه از دل همان پراکندگی آشکار میشود.
فیلم پیوندی میان رنج مسیح در تصویر و آزار مردم فلاندر برقرار میکند. بااینحال، این پیوند را به خطابهای صریح و پیوسته تبدیل نمیکند؛ معنا بیش از آنکه از توضیحهای شخصیتها به دست آید، از کنار هم قرار گرفتن تصویرها، چهرهها و اعمال برمیخیزد. همین شیوه به اثر امکان میدهد که تاریخ را نه همچون پسزمینهای تزئینی، بلکه همچون نیرویی حاضر در زندگی روزمره بنمایاند.
ترکیببندی؛ قهرمان، جمعیت و چشمانداز دستاورد چشمگیر فیلم در ترکیببندی آن است. قابها گاه چنان دقیق و ایستا سازمان یافتهاند که میتوان آنها را تابلوهایی متحرک دانست؛ بااینهمه، حرکتهای کوچک، تغییر نور و حضور آدمها اجازه نمیدهد تصویر به بازتولیدی بیجان بدل شود. دوربین میان پیشزمینه و دوردست رفتوآمد میکند و به تماشاگر میآموزد که نگاه خود را در فضای تصویر پخش کند.
« فیلم پیوندی میان رنج مسیح در تصویر و آزار مردم فلاندر برقرار میکند. »
شخصیتها و اجرا
در چنین جهانی، هیچ چهرهای بهتنهایی تمام معنای قاب را تصاحب نمیکند: آدمها، حیوانات، ساختمانها و زمین، همگی اجزای یک ترکیب بزرگترند. این شیوهٔ بصری با برداشت رایج از روایت سینمایی فاصله دارد. فیلم کمتر میپرسد «بعد چه خواهد شد؟» و بیشتر میپرسد «در این قاب چه چیزی را ندیدهایم؟» نگاه تماشاگر به جای دنبالکردن زنجیرهای از علت و معلول، به کشف نسبت میان اجزای تصویر دعوت میشود.
دستاورد فنی فیلم نیز در خدمت همین تجربه است: ترکیب مکانهای واقعی، پسزمینههای دیجیتال و بازسازی تصویری، فضایی میسازد که هم ملموس است و هم اندکی فراواقعی. نقاش و مسئلهٔ دیدن حضور بروگل با بازی روتگر هاوئر، فیلم را از یک بازسازی صرف فراتر میبرد. هنرمند در اینجا فقط کسی نیست که در پایان، تصویر را روی بوم ثبت میکند؛ او ناظری است که باید تصمیم بگیرد کدام واقعیت را چگونه ببیند و در کنار هم قرار دهد.
سخنهایش دربارهٔ سازوکار نقاشی و عناصر آن گاه به راهنمایی برای تماشاگر بدل میشود، اما مهمتر از توضیحهایش، خودِ عمل مشاهده است: هنرمند نگاه میکند، مکث میکند و از دل واقعیتهای پراکنده نظمی میسازد که پیش از آن به این شکل وجود نداشته است. از این منظر، فیلم به پرسشی دربارهٔ هنر میرسد: چگونه میتوان رنج را بازنمایی کرد، بیآنکه آن را به منظرهای زیبا و بیخطر فروکاست؟
« این شیوهٔ بصری با برداشت رایج از روایت سینمایی فاصله دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
پاسخ فیلم قطعی و یکدست نیست. زیبایی قابها گاه با خشونتی که در جهان تصویر جاری است تنش پیدا میکند. همین تنش، اثر را از یک ستایش ساده از نقاشی بیرون میآورد و به آن وجهی تأملی میبخشد: هنر میتواند واقعیت را نظم دهد، اما این نظم الزاماً رنج را از میان نمیبرد. بازیها و سکوت بازیها با انتخابهای فرمی فیلم تناسب دارند.
هاوئر، شارلوت رمپلینگ در نقش مریم و مایکل یورک در نقش حامی هنرمند، بهجای تأکید بر هیجانهای آشکار، با وقار و خویشتنداری ظاهر میشوند. این کماغراقی کمک میکند شخصیتها با فضای شاعرانه و نیمهواقعی اثر همخوان بمانند؛ بازیگران نمیکوشند با شدت عاطفی، توجه را از قابها به خودشان منتقل کنند.
حضور رمپلینگ بهویژه با اندوه آرام و درونیای که به شخصیت میدهد، با تأمل فیلم دربارهٔ سوگ پیوند میخورد. سکوت نیز عنصری فعال در این تجربه است. بسیاری از لحظهها نه با گفتوگو، بلکه با مکث، نگاه و حرکتهای جزئی پیش میروند. این انتخاب با خواست فیلم برای سپردن بخشی از معنا به تصویر هماهنگ است.
« زیبایی قابها گاه با خشونتی که در جهان تصویر جاری است تنش پیدا میکند. »
قوتها و کاستیها
در مقابل، هرگاه دیالوگها مستقیماً به توضیح معنا یا نمادها نزدیک میشوند، گاهی خشک و آموزشی به گوش میرسند. فیلم در سکوتهایش اغلب اعتماد بیشتری به تماشاگر دارد تا در جملههایی که میخواهند آنچه را تصویر پیشتر القا کرده است بازگو کنند. ریتم و پراکندگی روایت همانقدر که صبر و توجه میتواند تماشاگر را به جهان فیلم نزدیک کند، کندی ریتم ممکن است فاصلهای جدی میان اثر و مخاطب ایجاد کند.
نماهای طولانی و صحنههای کمتحرک، برای ساختن حس سکون و مشاهده طراحی شدهاند؛ اما این مکثها همیشه به کشف تازهای نمیانجامند. گاهی فیلم چنان در حفظ حالت تصویری خود پافشاری میکند که گذر از یک صحنه به صحنهٔ دیگر نیروی دراماتیک کافی ندارد. روایت از مجموعهای لحظهها و خردهروایتها شکل میگیرد و شخصیتها بیش از آنکه مسیر تحول روشنی داشته باشند، درون بافت بزرگتر نقاشی جای میگیرند.
این پراکندگی را میتوان بخشی از منطق اثر دانست: تابلوی بروگل نیز روایتی تکمحور نیست و نگاه را میان جمعی از آدمها پخش میکند. اما آنچه در نقاشی با یک نگاه قابل مکث و بازگشت است، در سینما به زمان بدل میشود. این تفاوت باعث میشود برخی تصویرها روی پرده بیش از اندازه طولانی به نظر برسند.
« در مقابل، هرگاه دیالوگها مستقیماً به توضیح معنا یا نمادها نزدیک میشوند، گاهی خشک و آموزشی به گوش میرسند. »
جمعبندی
فیلم از مخاطب میخواهد به جای انتظار برای گرهگشایی داستانی، در فضای خود بماند؛ خواستهای که برای برخی آرامشبخش و برای برخی دیگر فرساینده خواهد بود. جمعبندی «The Mill and the Cross» اثری است که ارزش اصلیاش را نه در قصهگویی متعارف، بلکه در شیوهٔ دیدن و ساختن تصویر مییابد. مایفسکی با جانبخشیدن به جهان نقاشی بروگل، تجربهای دیداری میآفریند که در آن تاریخ، هنر و زندگی روزمره بر یکدیگر سایه میاندازند.
قاببندیهای حسابشده، فضای رازآلود، بازیهای سنجیده و توجه به جزئیات، فیلم را به تجربهای ویژه بدل میکنند؛ در برابر، ریتم کند، دیالوگهای گاه توضیحی و پیوند کمرمق میان شخصیتها از نیروی عاطفی و روایی آن میکاهند. این فیلم بیش از آنکه بخواهد تماشاگر را با رویدادهایش همراه کند، او را به تماشاکردن وامیدارد؛ تماشاکردن رنجی که در پس زندگی معمولی حضور دارد و هنری که میکوشد آن را به شکلی ماندگار صورتبندی کند.
اگر مخاطب آماده باشد از انتظار برای داستانی پرکشش دست بکشد و در ترکیببندیها، سکوتها و مکثها تأمل کند، فیلم میتواند تجربهای شاعرانه و بهیادماندنی باشد.در غیر این صورت، همان ویژگیهایی که آن را از آثار متعارف متمایز میکنند، ممکن است به مانعی برای درگیری عاطفی بدل شوند.



ثبت دیدگاه