نقد و بررسی
نقد Retablo | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سیمای یک جهان کوچک «Retablo» به کارگردانی Álvaro Delgado Aparicio، پیش از آنکه داستانی دربارهٔ کشف رازی خانوادگی باشد، تصویری دقیق از جهانی بسته و زنده است؛ جهانی که در آن خانواده، سنت، اجتماع و باورهای دینی بههم پیوند خوردهاند و هر رفتار فردی در معرض داوری جمع قرار دارد. فیلم در روستایی کوهستانی در منطقهٔ آند میگذرد و زندگی روزمرهٔ مردم را نه همچون پسزمینهای تزیینی، بلکه بهعنوان نیرویی مؤثر در سرنوشت شخصیتها نشان میدهد.
گفتوگوهای عمدتاً کچوایی، فضای محلی اثر را از کلیشهٔ «روستای دورافتاده» دور میکند و به آن هویتی زبانی و فرهنگی میبخشد. در مرکز این جهان، سگوندو قرار دارد؛ نوجوانی که به پدرش، نوئه، عشق میورزد و او را هم استاد هنر خانوادگی میداند و هم نمونهای از مردی که میخواهد روزی به او بدل شود.
این ستایش، رابطهٔ آن دو را از همان آغاز سرشار از عاطفه میکند؛ اما در عین حال، زمینهٔ شکنندگی آن را نیز میسازد. هرچه تصویر ذهنی سگوندو از پدر کاملتر باشد، مواجهه با واقعیتی پیچیدهتر برایش دشوارتر خواهد بود. هنر بهمثابه میراث و زبان «رتابلو» در معنای خود به جعبهای هنری اشاره دارد که پیکرهها و صحنههایی را در فضایی قابگرفته جای میدهد.
فیلم این هنر را نه فقط موضوعی دیدنی، بلکه استعارهای مرکزی میسازد: هر شخصیت در قاب جایگاه خاصی دارد، هر خانواده روایتی را به نمایش میگذارد و آنچه در پشت صحنه مانده، گاه از آنچه آشکار است تعیینکنندهتر میشود. نوئه این هنر را با صبر و دقت به پسرش میآموزد؛ آموزش او فقط انتقال مهارت نیست، بلکه تلاشی برای سپردن میراثی خانوادگی و تعریف پیوند پدر و پسر از راه کار مشترک است.
« هرچه تصویر ذهنی سگوندو از پدر کاملتر باشد، مواجهه با واقعیتی پیچیدهتر برایش دشوارتر خواهد بود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
ساختن رتابلوها، خود نوعی روایتگری است: هنرمند لحظهای از زندگی را انتخاب میکند، آدمهایش را در آن میچیند و به ترکیب نهایی معنا میدهد. فیلم نیز چنین میکند. میزانسنهای حسابشده و قابهای متقارن، گاه آدمها را شبیه پیکرههایی درون جعبه نشان میدهند؛ محصور در نظمی که خود انتخاب نکردهاند.
این شکل بصری، بهویژه وقتی میان ظاهر آرام زندگی و تنشهای پنهان فاصله میافتد، معنایی فراتر از زیباییشناسی پیدا میکند. رابطهٔ پدر و پسر؛ ستایش، ترک و سکوت قلب عاطفی اثر، رابطهٔ سگوندو و نوئه است. فیلم به جای آنکه این رابطه را با گفتوگوهای توضیحی یا صحنههای احساساتی پیش ببرد، از جزئیات رفتاری کمک میگیرد: نگاهها، همکاری در کار، فاصلهای که بهتدریج میان دو نفر پدید میآید و دشواری پسر در کنار آمدن با تصویری تازه از پدرش.
به همین دلیل، شکاف میان آنها ناگهانی به نظر نمیرسد؛ تغییر در نگاه سگوندو آرامآرام شکل میگیرد و بر تمام لحظات مشترکشان سایه میاندازد. فیلم از داوری آسان دربارهٔ این واکنش پرهیز میکند. سگوندو همزمان پدرش را دوست دارد، از او میرَنجد و نمیداند با دانستهٔ تازهاش چه کند. سکوت او را نباید صرفاً بیاعتنایی یا سنگدلی دانست؛ سکوت، شکل ناتوانی نوجوانی است که هنوز زبانی برای فهم تناقضهای پیش رویش ندارد.
همین ناتوانی به فیلم قدرت عاطفی میدهد: مخاطب به جای دریافت پاسخهای آماده، همراه پسر در تجربهٔ سردرگمی و بازنگری قرار میگیرد. اجتماع، مردانگی و خشونت پنهان روستای فیلم محل همدلی و همزیستی است، اما همین اجتماع میتواند به دستگاهی برای مراقبت، قضاوت و طرد بدل شود. فیلم نشان میدهد چگونه هنجارهای مردانگی، وقتی به صورت قانون نانوشته و تغییرناپذیر درآیند، امکان پذیرش تفاوت را محدود میکنند.
« رابطهٔ پدر و پسر؛ ستایش، ترک و سکوت قلب عاطفی اثر، رابطهٔ سگوندو و نوئه است. »
شخصیتها و اجرا
تعارض مرکزی از همینجا فراتر از مسئلهای خصوصی میرود: راز خانوادگی، در فضایی که فرد را از نگاه جمع جدا نمیکند، پیامدهایی برای همهٔ اعضای خانواده پیدا میکند. اهمیت فیلم در آن است که فشار اجتماعی را تنها با سخنرانی یا شخصیتهایی کاملاً شرور تصویر نمیکند. سنتها، جشنها و رفتارهای جمعی بخشی از زندگی عادی روستا هستند؛ اما همین زندگی عادی میتواند خشونتی را در خود پنهان کند که در لحظهٔ بحران آشکار میشود.
اثر با نشاندادن فاصلهٔ میان مهر خانوادگی و داوری عمومی، پرسشی تلخ پیش میکشد: چه زمانی حفظ نظم جمعی بهانهای برای انکار انسانیت دیگری میشود؟ پاسخ فیلم ساده نیست، اما مسیر پرسش را روشن نگه میدارد. بازیها و ظرافت عاطفی بازی Junior Béjar در نقش سگوندو بر مشاهده و مهار احساسات استوار است.
او نوجوانی را میسازد که تغییر درونیاش پیش از آنکه به کلام درآید، در صورت و حرکاتش دیده میشود. خشم، شرم، دلبستگی و سردرگمی در بازی او از هم جدا نیستند؛ گاه در یک مکث یا نگاه، چند احساس متضاد همزمان حضور دارند. این اجرای کماغراق با شیوهٔ کلی فیلم سازگار است و اجازه میدهد شخصیت به نمادی یکبعدی از قربانی یا قاضی تبدیل نشود.
Amiel Cayo در نقش نوئه نیز تصویری پیچیده از پدر ارائه میدهد. او نه چهرهای بیخطا و دستنیافتنی است و نه شخصیتی که بتوان بهسادگی در یک حکم اخلاقی خلاصهاش کرد. Magaly Solier نیز در نقش مادر، حضوری مهم اما تا اندازهای محدود دارد؛ سکوت و واکنشهای او بخشی از فضای فشردهٔ خانواده را میسازند، هرچند فیلم فرصت کمتری برای ورود به تجربهٔ درونی این شخصیت فراهم میکند.
« اهمیت فیلم در آن است که فشار اجتماعی را تنها با سخنرانی یا شخصیتهایی کاملاً شرور تصویر نمیکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
مجموع بازیها بهجای برجستهکردن نمایش فردی، به هماهنگی و واقعنمایی جمعی گرایش دارد. تصویر، رنگ و جغرافیای عاطفی مناظر آند در «Retablo» صرفاً چشماندازهایی چشمنواز نیستند. پهنهٔ کوهستان و فضای روستا هم به فیلم نفس و وسعت میدهند و هم انزوای شخصیتها را برجسته میکنند. رنگهای زنده و ترکیبهای بصری دقیق، با رنگآمیزی خود رتابلوها پیوند میخورند؛ اما زیبایی تصویر در تضاد با دشواری زندگی شخصیتها قرار میگیرد.
این تضاد مانع از آن میشود که طبیعت به تزئینی صرف یا تصویری توریستی بدل شود. فیلم در قاببندیهای ثابت و مکثهای تصویری، به تماشاگر فرصت میدهد محیط را بخواند. خانهها، کارگاه و فضای عمومی روستا حامل نشانههایی از روابط قدرت و صمیمیتاند. گاهی سکون قاب، فشار عاطفی صحنه را افزایش میدهد؛ گویی شخصیتها در ترکیبی از پیشچیدهشده گرفتار شدهاند.
این رویکرد بصری در بهترین لحظات، شکل سینمایی همان مسئلهای میشود که داستان دنبال میکند: فاصلهٔ میان آنچه دیده میشود و آنچه پنهان مانده است. ریتم و محدودیتهای روایت آرامش و مکث از عناصر سازندهٔ فیلماند، اما این انتخاب برای همهٔ مخاطبان به یک اندازه ثمربخش نخواهد بود. برخی صحنهها زمان زیادی را به مشاهده اختصاص میدهند و حرکت داستان در بخشهایی کند میشود.
تماشاگرانی که انتظار گرهگشاییهای پرشتاب یا گفتوگوهای توضیحدهنده دارند، ممکن است این سکوتها را طولانی بیابند. با این همه، کندی ریتم در بسیاری از لحظات با وضعیت ذهنی سگوندو همخوان است: او نیز برای فهم آنچه پیش آمده، به زمان نیاز دارد. اتکای اثر به تصویر و سکوت، گاهی به بهای پرداخت محدودتر شخصیتهای فرعی تمام میشود.
« مجموع بازیها بهجای برجستهکردن نمایش فردی، به هماهنگی و واقعنمایی جمعی گرایش دارد. »
قوتها و کاستیها
برخی از آنان بیشتر در مقام بخشی از فضای اجتماعی روستا ظاهر میشوند تا انسانهایی با جهان درونی مستقل. همچنین، در بخشهایی توضیح اندک فیلم ممکن است فاصلهای میان مخاطب و زمینهٔ فرهنگی یا عاطفی شخصیتها ایجاد کند. این کاستیها از انسجام کلی اثر نمیکاهند، اما نشان میدهند که شیوهٔ مینیمال فیلم همیشه به یک اندازه به روشنی و غنا نمیانجامد.
جمعبندی «Retablo» اثری دربارهٔ دشواری عشقورزیدن به کسی است که تصویر ساده و آرمانیاش فرو ریخته؛ و دربارهٔ نوجوانی که ناچار میشود میان باورهای بهارثرسیده و تجربهٔ شخصی خود راهی پیدا کند. فیلم این مسیر را با بیانی آرام، قابهایی سنجیده و بازیهایی طبیعی دنبال میکند و از تبدیل موضوعش به حکمی مستقیم و آسان میپرهیزد.
هنر رتابلو، رابطهٔ پدر و پسر و ساختار بستهٔ جامعه در یکدیگر بازتاب مییابند و به فیلم وحدتی معنایی میبخشند. کندی ریتم، سکوتهای طولانی و پرداخت محدود بعضی شخصیتهای فرعی ممکن است مانع ارتباط فوری برخی تماشاگران شود؛ اما همین مکثها به اثر امکان میدهند احساسات متناقض را بیشتاب و بیاغراق ثبت کند.
حاصل، فیلمی انسانی و تأملبرانگیز است که زیبایی بصریاش را از درد شخصیتها جدا نمیکند و پس از پایان، پرسشهایش را در ذهن مخاطب باقی میگذارد.
« برخی از آنان بیشتر در مقام بخشی از فضای اجتماعی روستا ظاهر میشوند تا انسانهایی با جهان درونی مستقل. »



ثبت دیدگاه