نقد و بررسی
نقد 7 Women | 1965
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاهی بیرون از جهان معمول جان فورد «۷ زن» را میتوان هم واپسین فیلم بلند جان فورد و هم اثری نامتعارف در کارنامهٔ او دانست: درام محصور و پرتنشی که بهجای قهرمانان مردِ سرزمینهای گشوده، گروهی زن را در مأموریتی دورافتاده در چینِ سال ۱۹۳۵ قرار میدهد. فیلم در آغاز، بیش از آنکه به ماجراجویی بیرونی متکی باشد، بر مناسبات درونی این اجتماع کوچک تمرکز دارد؛ جایی که ایمان، نظم، ترس و میل به استقلال در کنار هم زندگی میکنند و هر اختلاف شخصی میتواند به بحرانی اخلاقی بدل شود.
این جابهجاییِ مرکز ثقل، به فیلم حالوهوایی متفاوت میدهد. فورد همچنان به اجتماع و مسئولیت فرد در برابر دیگران علاقهمند است، اما این بار قهرمانی را نه در مردانگیِ اسطورهای یا فتح سرزمین، بلکه در توانایی زنان برای تصمیمگیری و حمایت از یکدیگر میجوید. نتیجه، اثری است که در بخشهایی از زمانهٔ خود پیشرو به نظر میرسد و در بخشهایی دیگر، به محدودیتهای همان زمانه گرفتار میماند.
ورود دکتر کارترایت و شکستن نظم مأموریت تغییر اصلی فیلم با ورود دکتر کارترایت آغاز میشود؛ پزشکی که حضورش نظم تثبیتشدهٔ مأموریت را بهسرعت برهم میزند. او نه با زبان محتاطانهٔ دیگران سخن میگوید، نه برای جلب رضایت جمع میکوشد و نه ظاهر و رفتار خود را با معیارهای پذیرفتهشدهٔ زنان آن محیط هماهنگ میکند.
سیگار، مشروب، پوشش نامتعارف و بیاعتناییاش به تشریفات مذهبی، فقط جزئیات شخصیتی نیستند؛ هرکدام اعلام میکنند که او اقتدار اجتماعیِ مأموریت را به چالش میکشد. آن بنکرافت با بازی پرانرژی و کاریزماتیک خود، نقش را از همان لحظهٔ ورود صاحب فیلم میکند. حضور او نه صرفاً پرجلوه، بلکه از نظر دراماتیک تعیینکننده است: کارترایت با شوخطبعی تلخ و صراحتش، تنشهای پنهان را آشکار میسازد و دیگران را وادار میکند به باورها و عادتهای خود نگاه کنند.
« این جابهجاییِ مرکز ثقل، به فیلم حالوهوایی متفاوت میدهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این شخصیت بهسادگی به نماد آزادی تبدیل نمیشود؛ سرسختی و خودبسندگیاش گاه او را دشوار و تحریککننده میکند. همین تناقضهاست که او را از یک قهرمانِ صرفاً ستایشبرانگیز فراتر میبرد. ایمان، اقتدار و صورتهای متفاوت اخلاق در برابر کارترایت، خانم اندروز قرار دارد؛ مدیر مأموریت که ایمان را با نظم، انضباط و حفظ اقتدار پیوند زده است.
تقابل این دو زن، هستهٔ فکری نیمهٔ نخست فیلم را میسازد. اختلافشان فقط بر سر آداب غذا یا رفتار روزمره نیست؛ پرسش اصلی این است که اخلاق از کجا نیرو میگیرد: از اطاعت از اصولی تثبیتشده یا از پاسخگویی به نیاز ملموس انسانها؟ فیلم در این کشمکش، پاسخ سادهای عرضه نمیکند. اندروز را نمیتوان تنها به صورت چهرهای خشک و خرافی خواند؛ او مسئولیتی دشوار بر دوش دارد و میکوشد جامعهای شکننده را سرپا نگه دارد.
بااینحال، اصرارش بر اقتدار، گاه ایمان را از شفقت جدا میکند. کارترایت نیز با آنکه بر علم و آزادی فردی تکیه دارد، از خودخواهی یا بیپروایی مصون نیست. ارزش دراماتیک تقابلشان در همین ناتمامی است: هر دو مدعی حقیقتاند، اما بحران نشان میدهد که باور بهتنهایی، بدون توجه به رنج دیگران، کافی نیست.
اجتماع زنان و پیوندهای ناگفته عنوان فیلم بر جمع تأکید میکند، اما زنان مأموریت تودهای همگن نیستند. هر یک با جایگاه و ترسهای خود به بحران نزدیک میشود؛ برخی به پناهبردن در قواعد خو گرفتهاند و برخی در برابر آنها بیقرارند. جوانی و تجربه، ایمان و تردید، وظیفه و میل شخصی، در این جمع به شکلهای گوناگون با یکدیگر برخورد میکنند.
« این شخصیت بهسادگی به نماد آزادی تبدیل نمیشود؛ سرسختی و خودبسندگیاش گاه او را دشوار و تحریککننده میکند. »
شخصیتها و اجرا
فیلم از این راه نشان میدهد که «همبستگی زنان» مفهومی آماده و بیتنش نیست؛ گاه از دل رقابت، سوءتفاهم و داوریهای سخت شکل میگیرد. در لایهای ظریفتر، فیلم به دلبستگیها و امیال سرکوبشده نیز اشاره میکند؛ بهویژه در رابطههایی که فضای محدود مأموریت امکان میدهد نگاهها و وابستگیها بیش از گفتار صریح معنا پیدا کنند.
این اشارهها ظرفیت دراماتیک مهمی دارند، اما فیلم همیشه به آنها فرصت رشد نمیدهد. گاه تنها نشانهای کوتاه از پیوندی عاطفی یا میل به رهایی میبینیم و سپس روایت به مسئلهای فوریتر میپردازد. ازاینرو، برخی از غنیترین امکانهای روانشناختی اثر بیشتر حس میشوند تا آنکه بهتمامی کاویده شوند.
تنشِ محصور و تغییر مسیر روایت فضای مأموریت، با دورافتادگی و محدودیتهایش، از ابتدا بستری مناسب برای تعلیق فراهم میکند. ساختمانها و فاصله از جهان بیرون، احساس آسیبپذیری را تقویت میکنند؛ خطر در آغاز شاید دور به نظر برسد، اما حضورش بهتدریج بر گفتوگوها سایه میاندازد. فورد از این محیط بسته برای افزایش فشار استفاده میکند: افراد نمیتوانند بهسادگی از یکدیگر بگریزند و اختلافهایشان در فضایی کوچک مدام بازمیگردد.
با نزدیکتر شدن تهدید راهزنان مغول به رهبری تونگا خان، کانون روایت تغییر میکند. درامِ مبتنی بر باور، شخصیت و مناسبات قدرت، جای خود را به رویارویی آشکارتر میدهد. این جابهجایی به فیلم نیروی تعلیق میبخشد، اما هزینهای هم دارد: پیچیدگی روانشناختی نیمهٔ نخست کمرنگ میشود و منازعه به تقابلی سادهتر میان قربانیان و مهاجمان میل میکند.
« این اشارهها ظرفیت دراماتیک مهمی دارند، اما فیلم همیشه به آنها فرصت رشد نمیدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
تهدید بیرونی، هرچند برای آزمودن شخصیتها ضروری است، گاهی مجال کمتری برای پرداخت همان اختلافهای درونی باقی میگذارد که فیلم پیشتر با دقت بنا کرده بود. قاببندی و لحن تلخ فیلم فورد بهجای آنکه محیط را با جزئیات فراوان و نگاه مستندگونه گسترش دهد، اغلب بر ترکیببندیهای صحنهمحور و روابط میان پیکرها تکیه میکند.
در نتیجه، مأموریت بیش از آنکه جهانی وسیع و پررفتوآمد باشد، فضایی فشرده و نمایشی به نظر میرسد؛ صحنهای که در آن شخصیتها مقابل یکدیگر قرار میگیرند و کلمات، سکوتها و واکنشها بار اصلی را بر دوش میکشند. این انتخاب با درونمایهٔ محصوربودن سازگار است، هرچند ممکن است برای تماشاگرانی که از فورد انتظار چشماندازهای گشوده و حرکت حماسی دارند، غریب یا محدودکننده باشد.
لحن اثر نیز بهتدریج تیرهتر میشود. شوخیهای خشک کارترایت و اصطکاکهای روزمره، در برابر هراسِ رو به افزایش، معنایی تلخ پیدا میکنند. فیلم میکوشد میان درام روانی و ملودرامِ محاصره پیوند برقرار کند، اما این پیوند همیشه یکدست نیست. گاه تغییر شدت احساسات یا سرعت گذار از گفتوگو به بحران، شتابزده به نظر میرسد و پایانبندی نیز برای بعضی مخاطبان بیش از اندازه ناگهانی یا قابلپیشبینی جلوه میکند.
بااینحال، همین خشونت و اختصار با جهانبینی تیرهٔ فیلم بیارتباط نیست. بازنمایی نژادی و محدودیتهای تاریخی نمیتوان ارزشهای جسورانهٔ فیلم را از مسئلهٔ بازنمایی مردم چین و مغول جدا کرد. بخش مهمی از روایت از دید شخصیتهای غربی سامان مییابد و مهاجمان آسیایی غالباً به صورت نیرویی بیگانه، تهدیدآمیز و کمفردیت تصویر میشوند.
« شوخیهای خشک کارترایت و اصطکاکهای روزمره، در برابر هراسِ رو به افزایش، معنایی تلخ پیدا میکنند. »
قوتها و کاستیها
این شیوه، به کلیشههای هالیوودیِ زمانه تکیه دارد و تجربهٔ تاریخی و انسانی مردمی را که در پسزمینه قرار گرفتهاند، بهقدر کافی پیچیده نمیکند. این محدودیت صرفاً نقصی فرعی نیست؛ بر معنای اخلاقی فیلم نیز اثر میگذارد. اثری که از ریاکاری، اقتدار و قضاوتهای شتابزده انتقاد میکند، خود در بازنمایی فرهنگیِ دیگری به الگوهای سادهسازانه نزدیک میشود.
بنابراین، تماشای امروزیِ «۷ زن» نیازمند دو نگاه همزمان است: دیدن جسارتش در مرکزیتدادن به زنان و نقد صریحِ تصاویری که از مردم چین و مغولها میسازد. ارزش اثر در آن نیست که از تناقضهای تاریخی خود فراتر رفته باشد، بلکه در این است که همچنان امکان خوانشی انتقادی و چندلایه را فراهم میکند.
جمعبندی «۷ زن» فیلمی نامتعارف و نابرابر، اما از نظر فکری و تاریخی قابلتوجه است. نقطهٔ قوت اصلیاش در شخصیت دکتر کارترایت و تقابل او با نظم مذهبیِ مأموریت نهفته است؛ تقابلی که پرسشهایی دربارهٔ ایمان، اقتدار، آزادی و مسئولیت اخلاقی پیش میکشد. بازی آن بنکرافت به فیلم نیرویی فوری میبخشد و جمع زنان، برخلاف انتظار از یک روایت قهرمانمحور، میدان اصلی تصمیم و دگرگونی را در اختیار دارد.
در مقابل، روایت با ورود خطر بیرونی بخشی از ظرافت روانشناختی خود را از دست میدهد؛ بعضی شخصیتها و رابطهها کمتر از ظرفیتشان پرورده میشوند و پایان نیز برای همه اقناعکننده نخواهد بود. بازنمایی کلیشهای مردم چین و مغولها مانع دیگری است که نمیتوان نادیده گرفت. با همهٔ این کاستیها، فیلم در مقام اثری دربارهٔ زنان، ایمان و فروپاشی نظمهای آسوده، چیزی برای تأمل باقی میگذارد؛ نه تصویری بینقص از دیدگاههای مترقی، بلکه اثری متناقض که هم جسارت دارد و هم محدودیتهای زمانهاش را آشکار میکند.
« این محدودیت صرفاً نقصی فرعی نیست؛ بر معنای اخلاقی فیلم نیز اثر میگذارد. »



ثبت دیدگاه