نقد و بررسی
نقد 7 Prisoners | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
دروازهای به سوی آزادیِ موهوم «7 Prisoners» در ظاهر از رؤیایی آشنا آغاز میشود: جوانی از خانوادهای کمدرآمد، برای یافتن کار و فراهمکردن زندگی بهتر، از زادگاهش راهی شهر بزرگی میشود. اما فیلم خیلی زود نشان میدهد که این رؤیا میتواند به دام بدل شود؛ وعدهٔ کار، در عمل به سازوکاری برای سلب اختیار و بهرهکشی تبدیل میشود.
ماتئوس و چند جوان دیگر، پس از ورود به سائوپائولو، خود را در جهانی مییابند که نیروی کارشان را میخواهد، اما آزادی و شأن انسانیشان را به رسمیت نمیشناسد. فیلم این وضعیت را نه با مقدمهچینی طولانی، بلکه با تغییر تدریجی حسوحال پیرامون ماتئوس میسازد. فاصلهٔ میان خانه و شهر، میان امید و واقعیت، و میان قراردادِ وعدهدادهشده و زندگیِ تحمیلشده، از همان ابتدا اهمیت دارد.
تماشاگر نیز همراه او درمییابد که خطر تنها در خشونت آشکار نیست؛ گاه در حسابوکتابهای ظاهراً منطقی، بدهیهای ساختگی و قواعدی پنهان میشود که قربانی را مسئول اسارت خودش جلوه میدهند. واقعگراییِ سرد و مهارشده الکساندر موراتو داستان را با لحنی زمینی و کمزرقوبرق روایت میکند. فیلم بهجای آنکه رنج را به نمایشهایی پرهیاهو بدل کند، در جزئیات روزمرهٔ کار طاقتفرسا، فضای بسته و رابطههای مبتنی بر ترس مکث میکند.
همین خویشتنداری، فضای اثر را سنگینتر میسازد: استثمار در این جهان حادثهای استثنایی نیست، بلکه بخشی از روال کار و زندگی به نظر میرسد. مکانها نیز در شکلدادن به این حس مؤثرند. محوطهٔ کار، خوابگاه و پیرامون شهر فقط پسزمینهٔ داستان نیستند؛ هرکدام تصویری از محدودشدن حرکت و انتخاباند.
« فیلم این وضعیت را نه با مقدمهچینی طولانی، بلکه با تغییر تدریجی حسوحال پیرامون ماتئوس میسازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
دوربین بهندرت میکوشد از دل موقعیت، زیباییِ تسکینبخشی بیرون بکشد. این نگاهِ بیپیرایه، مخاطب را در جایگاه ناظری قرار میدهد که نمیتواند بهسادگی از کنار آنچه میبیند عبور کند. بااینحال، فیلم در اغلب لحظات از بهرهبرداری احساساتی از مصیبت فاصله میگیرد و همین انتخاب به باورپذیریاش کمک میکند.
ماتئوس و فرسایشِ انتخاب ماتئوس در مرکز روایت قرار دارد، اما قهرمانی ساده و بیلکّه نیست. آنچه او را جذاب میکند، نه دانایی یا قدرتی خارقالعاده، بلکه تلاشش برای سنجیدن راههای ممکن در وضعیتی است که گزینههای واقعیاش هر روز کمتر میشوند. او در آغاز با هدفی روشن پا به شهر میگذارد؛ سپس باید میان خواستههای شخصی، وفاداری به دیگران و نیازهای خانوادهاش تعادل برقرار کند.
فیلم این جابهجایی را بهصورت آزمونی اخلاقی پیش میبرد، نه سفری سرراست از ضعف به پیروزی. کریستین مالیرس با بازی درونگرا و کنترلشدهاش، این فرسایش را در سکوتها و واکنشهای کوچک شخصیت بازتاب میدهد. چهرهٔ او اغلب بیش از گفتوگوها از محاسبه، ترس و خستگی خبر میدهد. همین بازی، به تصمیمهای ماتئوس وزن میبخشد؛ تماشاگر میتواند بفهمد چرا او گاه به انتخابهایی نزدیک میشود که از بیرون، آسانتر است محکومشان کرد تا درکشان.
بااینهمه، این تمرکز بر ماتئوس محدودیتی هم دارد. بعضی لحظات، شخصیت او بیش از آنکه پیچیدهتر شود، در تکرار همان کشمکش درونی میماند و ممکن است برای بخشی از مخاطبان خستهکننده به نظر برسد. اگر فیلم فرصت بیشتری برای نشاندادن جهان ذهنی و روابط جوانان دیگر مییافت، دامنهٔ عاطفی روایت گستردهتر میشد.
« دوربین بهندرت میکوشد از دل موقعیت، زیباییِ تسکینبخشی بیرون بکشد. »
شخصیتها و اجرا
لوکا؛ انسانیسازی یا نرمکردنِ شر؟ رودریگو سانتورو در نقش لوکا یکی از ستونهای اصلی فیلم است. او شخصیت را به هیولایی تکبعدی تبدیل نمیکند؛ لوکا میتواند آرام، حسابگر و حتی در لحظههایی قابلفهم به نظر برسد، اما همین ظاهر انسانی در کنار رفتارهای تهدیدآمیزش، او را هراسانگیزتر میکند.
سانتورو بهخوبی نشان میدهد که سلطه همیشه با خشم آشکار عمل نمیکند؛ گاهی با شوخی، صمیمیتِ ساختگی و توجیههایی دربارهٔ «واقعیت زندگی» پیش میرود. این پیچیدگی، نقطهٔ قوت و محل اختلاف فیلم است. درکپذیرکردن منطق لوکا به معنای تبرئهکردن او نیست، اما روایت گاهی آنقدر به سازوکار توجیههایش نزدیک میشود که ممکن است تماشاگر احساس کند فیلم برای او مجال توضیح بیشتری از قربانیانش فراهم کرده است.
مسئله فقط این نیست که لوکا چرا چنین میکند؛ پرسش مهمتر آن است که چگونه میتواند در همان زمان، خود را بازیگری ناگزیر در نظمی بزرگتر بداند و از نقش مستقیمش در آسیبزدن به دیگران فاصله بگیرد. فیلم این تنش را زنده نگه میدارد، هرچند همیشه میان فهمیدن و عادیسازی مرز کاملاً روشنی نمیکشد.
بازیگری و صدای شخصیتهای فرعی بازی مالیرس و سانتورو، دو قطب اصلیِ تنش فیلم را شکل میدهد: یکی جوانی که میکوشد در شرایطی محدود راهی برای عمل پیدا کند و دیگری مردی که قدرت خود را در قالب قاعده و معامله عرضه میکند. تقابل آنها با رویاروییهای پرکلام پیش نمیرود؛ نگاهها، مکثها و تغییر ظریف لحن، بخشی از گفتوگوی واقعی میانشان را میسازد.
« رودریگو سانتورو در نقش لوکا یکی از ستونهای اصلی فیلم است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
همین کیفیت، رابطهٔ آن دو را از قالب سادهٔ قربانی و ستمگر بیرون میآورد، بیآنکه نابرابری بنیادین قدرت را پنهان کند. جوانان دیگری که در این وضعیت گرفتارند، حضور مهمی دارند، اما فیلم مجال کافی برای پرداخت مستقل به هر یک نمییابد. آنها گاه بیش از آنکه شخصیتهایی با پیشینه و خواستههای جداگانه باشند، بازتابهای متفاوتی از یک وضعیت مشترکاند.
این انتخاب به تمرکز روایت کمک میکند، ولی در عوض بخشی از ظرفیت عاطفی گروه را از دست میدهد. حضور پررنگتر آنان میتوانست نشان دهد که یک ساختار ستمگر چگونه بر آدمهای گوناگون اثرهای متفاوت میگذارد. دوراهی اخلاقی و شبکهٔ بهرهکشی عنوان فیلم تنها به اسارت فیزیکی اشاره ندارد؛ هرچه داستان پیش میرود، معنای زندان گستردهتر میشود.
ماتئوس و همراهانش گرفتار دیوارها و تهدیدها هستند، اما زنجیرهایشان به فضای کار محدود نمیماند. بدهی، فقر، نیازهای خانواده و امید به آینده نیز در شکلدادن به انتخابهایشان دخیلاند. از این رو، رهایی را نمیتوان صرفاً با بازکردن یک در یا فرار از یک محوطه سنجید. یکی از پرسشهای دردناک فیلم این است که در نظمی ناعادلانه، آیا پایبندی به اصول همیشه ممکن است؟
و اگر کسی برای نجات خود یا نزدیکانش به سازوکار همان نظم نزدیک شود، آیا به انتخابی آزاد دست زده یا فقط فشارِ اسارت را به شکلی دیگر پذیرفته است؟ فیلم پاسخ اخلاقی آمادهای عرضه نمیکند. در عوض، تماشاگر را وادار میکند انگیزهها و پیامدها را کنار هم بگذارد؛ همان کاری که قضاوت دربارهٔ ماتئوس را دشوار میسازد.
« این انتخاب به تمرکز روایت کمک میکند، ولی در عوض بخشی از ظرفیت عاطفی گروه را از دست میدهد. »
قوتها و کاستیها
روایت همچنین نشان میدهد که بهرهکشی ممکن است به یک فرد شرور محدود نباشد. قدرت از سطحی به سطح دیگر منتقل میشود و هر حلقه میتواند همزمان زیر فشار باشد و بر دیگران فشار وارد کند. این نگاه، داستان را از یک ماجرای نجاتِ فردی فراتر میبرد و به تصویری از سازوکاری بدل میکند که در آن، سود و مسئولیت میان چندین دست تقسیم میشود.
ریتم و اثر عاطفی ریتم فیلم پیوسته و مؤثر است، اما شتابزده نیست. تنش از تکرار موقعیتهای روزمره و تغییرهای کوچک در رابطهها شکل میگیرد؛ بنابراین مخاطب بهتدریج متوجه میشود که مرزهای انتخاب شخصیتها چگونه جابهجا شدهاند. نتیجه، تجربهای است که بیشتر از هیجانِ حادثهمحور، بر فشار روانی و انباشتِ نگرانی تکیه دارد.
با نزدیکشدن به پایان، بار عاطفی روایت بیشتر میشود، بیآنکه لازم باشد جزئیات سرانجام یا پیچشهای داستانی آشکار شود. فیلم از مخاطب میخواهد تنها به این فکر نکند که ماتئوس چه خواهد کرد، بلکه از خود بپرسد در شرایط مشابه چه چیزی را حاضر است فدا کند. همین پرسش، اثر را پس از تماشا نیز همراهی میکند.
این درگیریِ ذهنی، دستاورد مهم فیلم است؛ هرچند سنگینی مداوم فضا سبب میشود تجربهٔ آن برای تماشاگرانی که به دنبال اثری سبک و آرامشبخشاند، دشوار باشد. جمعبندی «7 Prisoners» درامی تلخ و واقعگرا دربارهٔ بردگی مدرن، فقر و سازوکارهایی است که انسان را به انتخاب میان بد و بدتر سوق میدهند.
« روایت همچنین نشان میدهد که بهرهکشی ممکن است به یک فرد شرور محدود نباشد. »
جمعبندی
کارگردانیِ مهارشده، بازیهای قویِ کریستین مالیرس و رودریگو سانتورو و پرهیز از پاسخهای اخلاقیِ ساده، به فیلم قدرت میبخشند. در برابر، پرداخت محدودتر به شخصیتهای فرعی و لحظاتی که ممکن است به انسانیسازیِ بیش از اندازهٔ لوکا تعبیر شوند، از کاستیهای آناند. بااینهمه، فیلم در تبدیل یک وضعیت اجتماعی به دوراهیای شخصی و ملموس موفق است.
سنگینیاش از آن رو اثرگذار است که مسئله را به فاصلهای امن و انتزاعی نمیسپارد: آزادی، در این جهان، فقط بیرونآمدن از زندان نیست؛ گاه پرسش این است که برای زندهماندن، چه بخشی از خود را باید به معامله گذاشت.
« بااینهمه، فیلم در تبدیل یک وضعیت اجتماعی به دوراهیای شخصی و ملموس موفق است. »



ثبت دیدگاه