نقد و بررسی
نقد The Green Fire | 2008
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
افسانهای که به اکنون راه مییابد «آتش سبز» ساختهٔ محمدرضا اصلانی، اثری است که از همان آغاز مخاطب را به جایگاه تماشاگرِ یک روایت سرراست نمینشاند؛ او را به درون فضایی میبرد که در آن قصه، تاریخ و افسانه به هم راه مییابند. ناردانه با شنیدن پیشگویی ازدواج با مردی مرده، وارد قصری میشود و با جسدی و کتابی روبهرو میگردد.
کتاب، دروازهای است به روایتهایی از گذشته؛ روایتهایی که بهتدریج با وضعیت خود او پیوند پیدا میکنند. این تمهید، صرفاً نقطهٔ شروع ماجرا نیست، بلکه بیانیهای دربارهٔ شیوهٔ تماشای فیلم است: برای فهم جهان آن باید به نشانهها، تکرارها و پژواکهای میان قصهها توجه کرد، نه فقط به زنجیرهٔ رویدادها.
ساختار چندلایه و دشواریِ پیوندها یکی از ویژگیهای برجستهٔ فیلم، روایت غیرخطی و اپیزودیک آن است. حرکت میان زمانهای گوناگون و حکایتهای تاریخی، مرز میان گذشته و اکنون را سست میکند و این تصور را پیش میکشد که افسانهها در حافظهٔ جمعی باقی میمانند و بارها در شکلهایی تازه تکرار میشوند.
کتابی که ناردانه میخواند، در این معنا، شیئی روایی و نمادی از خود سینماست: ورقزدن آن، گشودن جهانهایی است که به ظاهر از هم جدا هستند، اما زیر سطح با یکدیگر نسبت دارند. این بلندپروازی همزمان سرچشمهٔ قوت و دشواری فیلم است. پیوند میان بخشها همیشه به اندازهای روشن نیست که تماشاگر بتواند بهآسانی رابطهٔ علت و معلولی یا معناییِ آنها را دنبال کند.
« ناردانه با شنیدن پیشگویی ازدواج با مردی مرده، وارد قصری میشود و با جسدی و کتابی روبهرو میگردد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
گاه حکایت تازه پیش از آنکه حکایت قبلی در ذهن جا بیفتد آغاز میشود و گاه نشانهها بیش از آنکه توضیح داده شوند، در هالهای از ابهام باقی میمانند. فیلم به مخاطبی که انتظار روایت کلاسیک دارد، پاسخهای فوری نمیدهد؛ اما این ابهام همواره به کشف و تأمل منتهی نمیشود و در بعضی لحظات، به پراکندگی میانجامد.
اسطوره، تاریخ و حافظهٔ فرهنگی «آتش سبز» از اسطوره بهعنوان زینت یا پسزمینه استفاده نمیکند؛ اسطوره در تار و پود روایت حضور دارد و شیوهٔ فهم واقعیت را شکل میدهد. قصههای کهن، در کنار اشارههای تاریخی، تصویری از جهانی میسازند که در آن سرنوشت فردی از حافظهٔ دیرپای یک فرهنگ جدا نیست.
سرگذشت ناردانه در برابر روایتهای گذشته قرار میگیرد و از دل این همنشینی، پرسشی دربارهٔ تکرار سرنوشت و میراث روایتها شکل میگیرد: آیا آدمی صرفاً داستانی را میشنود، یا خود ناخواسته درون همان داستان قرار میگیرد؟ این نگاه به تاریخ، خطی و آموزشی نیست. فیلم نمیکوشد گذشته را به گزارشی مرتب و بیابهام تبدیل کند؛ بیشتر آن را همچون مجموعهای از تصاویر، باورها و حکایتهای زنده میبیند.
چنین رویکردی به اثر کیفیتی رازآمیز میدهد، اما مخاطب را نیز وامیدارد فعالانه میان لایهها ارتباط برقرار کند. در بهترین لحظهها، همین مشارکت ذهنی به تجربهٔ تماشای فیلم عمق میبخشد؛ در لحظههای دشوارتر، نبود نشانههای کافی ممکن است احساس سردرگمی ایجاد کند. معماری و فضاسازی بصری قصر، راهروها و اتاقهای فیلم صرفاً مکانهایی برای وقوع حوادث نیستند؛ آنها به بخشی از منطق خیالانگیز اثر تبدیل میشوند.
« چنین رویکردی به اثر کیفیتی رازآمیز میدهد، اما مخاطب را نیز وامیدارد فعالانه میان لایهها ارتباط برقرار کند. »
شخصیتها و اجرا
فضاهای کهن، حس محصوربودن در جهانی مستقل را پدید میآورند؛ جهانی که در آن هر درگاه میتواند به زمان یا روایتی دیگر راه ببرد. معماری و میزانسن، بهجای آنکه فقط زیبایی بصری بیافرینند، در شکلدادن به حس تعلیق و بیزمانی نقش دارند. تماشاگر در میان این فضاها، همانند ناردانه، در پی یافتن راهی برای خواندن نشانههاست.
جذابیت تصویری فیلم از همین پیوند میان مکان و معنا میآید. قصر و اشیای درون آن حالتی آیینی و رازآلود دارند و نگاه دوربین، فرصت میدهد تا جزئیات محیط در ذهن بنشینند. با این حال، تأکید بر فضا گاهی به کندی ریتم میافزاید. بعضی مکثها و امتداد نماها، اگرچه با حالوهوای مراقبهآمیز اثر سازگارند، ممکن است برای بخشی از مخاطبان بیش از اندازه طولانی به نظر برسند.
فیلم در این لحظات از حرکت داستانی فاصله میگیرد و از تماشاگر میخواهد بیش از دنبالکردن رویدادها، در وضعیت حسی آن اقامت کند. ریتم و شیوهٔ روایت ریتم «آتش سبز» تابع منطق ماجراجویی پرشتاب نیست. فیلم آرام پیش میرود، مکث میکند و بارها از مسیر مستقیم قصه منحرف میشود تا لایهای دیگر از جهان خود را پیش چشم بگذارد.
این کندی در بعضی بخشها کارکردی روشن دارد: به فضای افسانهای فرصت میدهد شکل بگیرد و اجازه میدهد سکوت، معماری و فاصلهٔ میان روایتها نیز معنا پیدا کنند. اما این انتخاب همیشه به یک اندازه نتیجهبخش نیست. هنگامی که یک صحنه طولانی میشود بیآنکه اطلاعات یا حالتی تازه به تجربه بیفزاید، تأمل جای خود را به فرسودگی میدهد.
« معماری و میزانسن، بهجای آنکه فقط زیبایی بصری بیافرینند، در شکلدادن به حس تعلیق و بیزمانی نقش دارند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
از همین رو، ریتم فیلم بخشی از آزمون آن برای مخاطب است. تماشاگر باید بپذیرد که همهٔ لحظهها در خدمت پیشبرد پیرنگ نیستند و گاهی دریافت معنای اثر از تأخیر و تکرار میگذرد. این ویژگی برای علاقهمندان سینمای شاعرانه و فرمگرا میتواند جذاب باشد، اما کسانی که روایت شفاف و پیشروی پیوسته میخواهند، احتمالاً با فاصلهای محسوس روبهرو خواهند شد.
شخصیتها و حضور ناردانه ناردانه کانون ورود مخاطب به جهان فیلم است، اما قرار نیست شخصیتی با روانشناسی کاملاً شرحدادهشده و انگیزههایی صریح باشد. او بیشتر در مقام جستوجوگر و شنوندهٔ روایتها عمل میکند: کسی که با دنبالکردن کتاب، به شبکهای از قصهها وارد میشود. این جایگاه به شخصیت حالتی نمادین میبخشد و او را با موضوعات اصلی فیلم، یعنی سرنوشت، یادآوری و پیوند با گذشته، مرتبط میکند.
در مقابل، همین کارکرد نمادین میتواند از پیچیدگی فردی او بکاهد. واکنشها و خواستههای برخی شخصیتها نیز بهروشنی باز نمیشوند و تماشاگر ناچار است خلأهای میان کنشها را با برداشت خود پر کند. بازیگران در مجموع به فضای رازآلود اثر وفادار میمانند و از اغراقهای بیرونی فاصله میگیرند؛ با این حال، محدودبودن اطلاعات روایی باعث میشود پیوند عاطفی با بعضی چهرهها به آسانی شکل نگیرد.
فیلم بیش از آنکه بر تحول روانی شخصیتها تکیه کند، به نقش آنها در گردش روایتها و نشانهها توجه دارد. جایگاه مخاطب و تجربهٔ تماشا «آتش سبز» فیلمی نیست که همهٔ لایههایش را در نخستین تماشا آشکار کند. بخش مهمی از تجربهٔ آن به پذیرفتن ابهام و توجه به تکرار تصویرها و موقعیتها وابسته است.
« از همین رو، ریتم فیلم بخشی از آزمون آن برای مخاطب است. »
قوتها و کاستیها
مخاطب ممکن است در برخی لحظهها معنای دقیق یک پیوند را دریابد و در لحظههایی دیگر تنها با حسی از شباهت یا پژواک روبهرو شود. این شیوه، برای تماشاگر صبور و علاقهمند به روایتهای اسطورهای، امتیازی مهم است؛ زیرا فیلم او را به تفسیر و بازگشت ذهنی به صحنههای پیشین دعوت میکند. در عین حال، ابهام بهخودیخود تضمینکنندهٔ عمق نیست.
هرگاه رابطهٔ میان روایتها بیش از اندازه پوشیده بماند، امکان دارد مخاطب بهجای درگیرشدن با چندمعنایی، از مسیر فیلم بیرون بیفتد. دستاورد اثر دقیقاً در همین مرز ناپایدار قرار دارد: میان رازآلودگیِ ثمربخش و پراکندگیِ گیجکننده. این توازن همیشه حفظ نمیشود، اما تلاش برای یافتن زبانی سینمایی متناسب با جهان اسطورهای، به فیلم هویتی متمایز میبخشد.
جمعبندی «آتش سبز» تجربهای نامتعارف و تأملبرانگیز است که اسطوره، تاریخ و قصهگویی را در روایتی چندلایه به هم میپیوندد. معماری و فضاسازی کهن، حرکت میان زمانها و پیوند خیالانگیز ناردانه با روایتهای گذشته، به اثر کیفیتی متمایز میبخشند. در سوی دیگر، روایت گاه پراکنده، ریتم کند و شخصیتپردازی محدود، تماشای آن را دشوار میکنند و مانع از آن میشوند که همهٔ ایدههایش به یک اندازه اثرگذار باشند.
با وجود این نابرابریها، فیلم در پی ساختن جهانی است که بیش از آنکه پاسخهای آماده عرضه کند، مخاطب را به خواندن و دوبارهخواندن نشانههایش فرامیخواند؛ جهانی که قصهٔ کهن در آن نه پشت سر ما، بلکه همچنان در حال شکلدادن به اکنون است.
« در عین حال، ابهام بهخودیخود تضمینکنندهٔ عمق نیست. »

ثبت دیدگاه