نقد و بررسی
نقد Come and See | 1985
جنگ از منظر چشمانی که هنوز کودکاند «بیا و بنگر» ساختهٔ اِلم کلیموف، فیلمی دربارهٔ جنگ است که از تماشاگر نمیخواهد نبردها را از فاصلهای امن دنبال کند؛ او را به ذهن و تنِ نوجوانی میبرد که ناگهان درون خشونتی بیقاعده و بیرحم گرفتار میشود. داستان در بلاروسِ اشغالشده میگذرد و با تصمیم فلورا برای پیوستن به مبارزان مقاومت آغاز میشود. اما فیلم خیلی زود از تصور رمانتیکِ جنگ فاصله میگیرد و نشان میدهد که در این جهان، شجاعت و آرمانخواهی هیچ سپری در برابر رنج نمیسازند. تجربهٔ فلورا نه سفر قهرمانی، بلکه فروریختن تدریجیِ تصویری کودکانه از جهان است؛ مسیری که در آن هر رخداد، مرز میان امید و نومیدی را شکنندهتر میکند. عنوان فیلم نیز چون دعوتی سنگین و دوپهلو عمل میکند: «بیا و بنگر»؛ اما آنچه باید دیده شود، منظرهای باشکوه از پیروزی نیست. فیلم مخاطب را به شهادتدادن فرامیخواند؛ دیدنِ آنچه خشونت بر انسانها، بر خانهها و بر حافظهٔ جمعی تحمیل میکند. این دعوت، از همان آغاز، مسئولیتی اخلاقی بر دوش تماشاگر میگذارد. ضدجنگی که از موعظه پرهیز میکند قدرت ضدجنگی فیلم در آن است که برای محکومکردن خشونت به سخنرانی و شعار متوسل نمیشود. پیامش از تجربهٔ عینیِ فلورا شکل میگیرد: از وحشتی که در چهرهاش مینشیند، از سکوتهایی که جای گفتوگو را میگیرند و از جهانی که در آن حتی لحظههای ظاهراً آرام نیز از تهدید خالی نیستند. جنگ در اینجا رویدادی محدود به میدان نبرد نیست؛ نیرویی است که به زندگی روزمره نفوذ میکند و شکلِ نگاهکردن، شنیدن و بهیادآوردن را تغییر میدهد. کلیموف از نمایش پیروزی نظامی یا قهرمانیهای پرزرقوبرق فاصله میگیرد. مقاومت در فیلم وجود دارد، اما محور اصلی آن نیست. آنچه در مرکز قرار میگیرد، هزینهٔ انسانیِ اشغال و خشونت سازمانیافته است؛ بهویژه رنج غیرنظامیان و آسیبپذیری کسانی که هیچ اختیاری بر سرنوشت خود ندارند. از همین رو فیلم بیش از آنکه دربارهٔ چگونگیِ پیروزی در جنگ باشد، دربارهٔ چیزی است که جنگ از انسان میگیرد. بازیگری و چهرهٔ دگرگونشوندهٔ فلورا بازی آلکسی کراوچنکو یکی از ستونهای اصلی فیلم است. نقش فلورا به واکنشهای بزرگ و نمایشی متکی نیست؛ بخش مهمی از تأثیر آن در تغییرات تدریجی چهره، نگاه و حضور بدنیِ بازیگر نهفته است. تماشاگر با نوجوانی روبهروست که در آغاز هنوز با نوعی کنجکاوی و شوق به جهان اطراف نگاه میکند، اما هرچه بیشتر در معرض خشونت قرار میگیرد، همان نگاه معنای دیگری مییابد. فیلم این دگرگونی را بهجای آنکه توضیح دهد، در صورت او ثبت میکند. بازی اولگا میرونوا در نقش گلاشا نیز به جهان فیلم بُعدی انسانی میبخشد. حضور او یادآوری میکند که شخصیتها تنها نمادهایی در یک بیانیهٔ ضدجنگ نیستند؛ آنها آدمهایی با ترس، میل به همراهی و نیاز به پیوندند. رابطهٔ فلورا و گلاشا، هرچند در دل موقعیتی هولناک شکل میگیرد، لحظاتی از شکنندگی و صمیمیت را پدید میآورد. این لحظهها نه از شدت فاجعه میکاهند و نه به آن تسکینی آسان میدهند؛ برعکس، نشان میدهند چه چیزهایی در معرض نابودی قرار گرفتهاند. تصویر؛ میان واقعگرایی و کابوس تصویرپردازی فیلم صرفاً بازنماییِ جغرافیای جنگزده نیست؛ به نوعی ثبتِ وضعیت روانیِ فلورا بدل میشود. دوربین اغلب به او نزدیک میماند و اجازه نمیدهد تماشاگر بهآسانی از تجربهاش فاصله بگیرد. این نزدیکی، در صحنههایی که سکوت یا انتظار بر آنها حاکم است، حسی از محاصره میسازد. گویی فضای اطراف شخصیت نه پسزمینهای خنثی، بلکه نیرویی زنده است که مدام بر او فشار میآورد. فیلم همزمان از واقعگرایی و کیفیتی کابوسوار بهره میگیرد. رویدادها ملموساند، اما گاه چنان در مهِ هراس و آشفتگی فرو میروند که تجربهٔ تماشاگر به تجربهٔ خواب بد نزدیک میشود. این انتخاب سبکی با منطق روایت سازگار است: ذهنی که پیوسته در معرض خطر قرار گرفته، جهان را منظم و بیطرف دریافت نمیکند. تصویرهای فیلم، بهجای آنکه راهی برای گریز فراهم کنند، گاهی احساس گمگشتگی را تشدید میکنند؛ گویی تماشاگر نیز مانند فلورا نمیتواند به آسانی دریابد چه چیزی امن است و چه چیزی تنها پیشدرآمدِ تهدیدی دیگر. صدا و موسیقی؛ حضور نامرئیِ تهدید طراحی صدا در ساختن فضای فیلم نقشی بنیادین دارد. صداها تنها همراه تصویر نیستند؛ گاه پیش از آنکه خطری دیده شود، آن را به حواس تماشاگر منتقل میکنند. سکوت نیز در این جهان آرامشبخش نیست. ممکن است نشانهٔ مکثی کوتاه باشد، اما بهندرت اطمینان میدهد که خطر پایان یافته است. از این راه، فیلم حس ناامنی را از سطح داستان به بدن تماشاگر منتقل میکند: گوشدادن به بخشی از تجربهٔ ترس بدل میشود. موسیقی و صداگذاری، در کنار هم، به خلق فضایی میانجامند که میان امر واقعی و تجربهٔ ذهنی در نوسان است. این رویکرد به فیلم امکان میدهد از بازسازی صرفِ میدان نبرد فراتر رود و خشونت را همچون اختلالی در ادراک نشان دهد. تماشاگر نه فقط شاهد رویدادها، بلکه درگیر فشار حسیِ آنها میشود.
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایت و ریتم؛ دشواریهایی که بخشی از تجربهاند روایت «بیا و بنگر» همواره خطی و آساندنبالکردن نیست. پیوند میان رخدادها گاه بیشتر از منطقِ یک داستان کلاسیک، از جریان تجربهٔ فلورا پیروی میکند؛ از برخوردهایی که میتوانند ناگهانی، پراکنده یا مبهم به نظر برسند. این آشفتگی ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار روایتی منظم و علتومعلولی دارند، مانع ایجاد کند.
بااینحال، گسستهای روایی فقط لغزش نیستند: آنها شکل سینماییِ جهانیاند که در آن ثبات و اطمینان از میان رفته است. ریتم فیلم نیز عامدانه مجالِ فرار نمیدهد. بعضی صحنهها طولانیاند و بهجای آنکه سریع به نتیجه برسند، تماشاگر را وادار میکنند در موقعیت باقی بماند. این انتخاب از نظر دراماتیک همیشه آسانپذیر نیست و ممکن است فیلم را کشدار جلوه دهد، بهخصوص برای کسانی که با مکثهای تأملی ارتباط نمیگیرند.
« روایت و ریتم؛ دشواریهایی که بخشی از تجربهاند روایت «بیا و بنگر» همواره خطی و آساندنبالکردن نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینهمه، شتابدادن به روایت میتوانست بخشی از اثرگذاری آن را از میان ببرد؛ زیرا فیلم میخواهد نه فقط وقوع خشونت، بلکه امتداد سنگین و فرسایندهٔ آن را محسوس کند. خشونت و حدود تحمل تماشاگر شدت «بیا و بنگر» صرفاً به آنچه نشان میدهد محدود نیست؛ به انباشتهشدن رنج و فشاری مربوط است که فرصت تخلیهٔ عاطفیِ آسان به مخاطب نمیدهد.
فیلم از تماشاگر نمیخواهد از خشونت هیجان بگیرد، اما مواجهه با آن نیز ساده نیست. برخی لحظهها میتوانند فرساینده باشند و برای کسانی که نسبت به تصویرهای خشن یا رنج روانی حساساند، تجربهای دشوار رقم بزنند. نکتهٔ مهم آن است که این شدت در خدمت سرگرمیِ مبتنی بر شوک قرار نمیگیرد. فیلم خشونت را به نمایشی تماشایی برای مصرف بدل نمیکند؛ میکوشد آثارش را بر روان شخصیت و ادراک مخاطب آشکار سازد.
« فیلم از تماشاگر نمیخواهد از خشونت هیجان بگیرد، اما مواجهه با آن نیز ساده نیست. »
شخصیتها و اجرا
بااینحال، این هدف، سنگینی تجربه را از بین نمیبرد. «بیا و بنگر» فیلمی نیست که تماشای آن برای هر مخاطبی یا در هر زمانی مناسب باشد؛ اما سختیِ آن با موضوع و انتخاب فرمیاش پیوندی مستقیم دارد. جمعبندی «بیا و بنگر» اثری تکاندهنده و بیمصالحه است که جنگ را نه حماسهای باشکوه، بلکه نیرویی ویرانگر بر ذهن، بدن و زندگیِ انسانها تصویر میکند.
بازی عمیق کراوچنکو، نگاه نزدیک دوربین، طراحی صدا و آمیزش واقعگرایی با کابوس، همگی در ساختن تجربهای منسجم و سنگین سهیماند. روایت گاه آشفته و ریتم کند آن ممکن است برای برخی تماشاگران دشوار باشد؛ خشونت و رنج روانیاش نیز نیازمند آمادگی و تحمل است. بااینحال، همین انتخابها فیلم را از یک روایت جنگیِ معمولی جدا میکنند.
« بااینحال، این هدف، سنگینی تجربه را از بین نمیبرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این اثر بیش از آنکه پاسخ آمادهای عرضه کند، تماشاگر را به دیدن و بهیادآوردن فرامیخواند؛ دعوتی که پس از پایان تماشا نیز بهآسانی خاموش نمیشود.



ثبت دیدگاه