نقد و بررسی
نقد The Fox | 2023
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
قصهای کوچک در دل جنگی بزرگ «روباه» ساختهٔ آدریان گویگینگر، از آن دسته فیلمهایی است که در ظاهر بر رویدادی ساده بنا شدهاند: سربازی جوان تولهروباهی زخمی پیدا میکند و آن را با خود میبرد. اما این برخورد کوچک، در بستر جنگ جهانی دوم، به دریچهای برای تماشای تنهایی، زخمهای گذشته و امکانِ دوباره اعتماد کردن بدل میشود.
فیلم از زندگی فرانتس اشترايتبرگر، پدربزرگِ کارگردان، الهام گرفته است؛ سربازی که در آغاز جنگ، پیک موتورسوار ارتش بود و مسیرش با روباهی گرفتار به هم گره خورد. گوگینگر جنگ را نه از منظر نبردهای بزرگ و حرکت ارتشها، بلکه از فاصلهای نزدیک و انسانی روایت میکند. مرکز ثقل اثر، نه پیروزی و شکست، که تجربهٔ فردی در جهانی است که اختیار و آرامش را از انسان میگیرد.
از همین رو، روباه صرفاً عنصری دلنشین برای نرمکردن فضای جنگی نیست؛ حضور او رابطهای تازه را ممکن میکند، رابطهای که در آن فرانتس میتواند چیزی را دوست بدارد، بیآنکه ناچار باشد احساساتش را به زبان بیاورد. فرانتس؛ انسانی شکلگرفته از محرومیت فیلم برای فهم فرانتس، نگاهش را به دورهٔ پیش از سربازی نیز میبرد.
کودکی او در خانوادهای فقیر و پرجمعیت میگذرد و جدایی از خانه، رد عمیقی بر شخصیتش میگذارد. این پیشینه کمک میکند سکوت و احتیاط او را نه بهعنوان ویژگیهایی تزئینی، بلکه بهمنزلهٔ واکنشی آموختهشده ببینیم: کسی که زودتر از موعد با محرومیت و طردشدن روبهرو شده، برای نزدیکشدن به دیگران دلیل چندانی ندارد.
« گوگینگر جنگ را نه از منظر نبردهای بزرگ و حرکت ارتشها، بلکه از فاصلهای نزدیک و انسانی روایت میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم در این بخشها میکوشد نشان دهد گذشته چگونه در اکنون ادامه مییابد. فرانتس فقط سربازی نیست که در جنگ به سر میبرد؛ او مردی است که پیشتر نیز در جهانی سخت، راهی برای کنارآمدن با فقدان و بیپناهی یافته است. این پیوند میان زندگی شخصی او و وضعیت جنگی، ظرفیت عاطفی داستان را افزایش میدهد.
بااینحال، روایت گاه چنان مشتاق است چندین مرحله از زندگی او را پوشش دهد که بعضی از این زخمها مجال نمییابند بهتمامی در رفتار و تصمیمهایش رسوب کنند. پیوند انسان و حیوان؛ عاطفهای بیادعا بهترین لحظات فیلم معمولاً آنهایی هستند که فرانتس و روباه را در کنار هم، بینیاز از توضیحهای پرشور، تماشا میکنیم.
رابطهٔ آنها با یک گفتوگوی صریح یا دگرگونی ناگهانی ساخته نمیشود؛ از مراقبتهای روزمره، حضور مشترک و آرامآرام شکلگرفتن اعتماد نیرو میگیرد. همین پرهیز از بیان مستقیم، پیوندشان را باورپذیرتر میکند. روباه نمیتواند پاسخی انسانی بدهد و همین سکوت، به فرانتس فرصت میدهد بیآنکه از او داوری یا مطالبهای بشنود، به موجودی دیگر نزدیک شود.
این رابطه، عاطفهٔ فیلم را از مسیر رفتارهای کوچک منتقل میکند. فرانتس در مراقبت از حیوان، چیزی را تجربه میکند که در محیط نظامی و نظم خشونتبار جنگ کمتر یافت میشود: مسئولیتی که به فرمان و سلسلهمراتب متکی نیست، بلکه از دلبستگی برمیخیزد. روباه نیز در برابر جهانی که آدمها را در قالب وظیفه و اطاعت تعریف میکند، یادآور موجودیتی آزاد و پیشبینیناپذیر است.
« فیلم در این بخشها میکوشد نشان دهد گذشته چگونه در اکنون ادامه مییابد. »
شخصیتها و اجرا
فیلم از این تقابل بهره میبرد، هرچند گاهی معنای نمادین رابطه را بیش از اندازه آشکار میکند. بازیها و ظرافتهای بیانی سیمون مورزه در نقش فرانتس، بازیای مهارشده و کمادا ارائه میدهد. بخش مهمی از کار او در سکوتها، مکثها و واکنشهایی نهفته است که بهجای توضیحدادن احساس، فقط نشانهای از آن به دست میدهند.
این خویشتنداری با شخصیتی که در بیان عواطف دشواری دارد هماهنگ است و به فیلم کمک میکند از اغراق ملودراماتیک فاصله بگیرد. نقشآفرینیهای دیگر نیز جهان کوچک فرانتس را به فضایی قابلباور تبدیل میکنند، هرچند تمرکز اصلی داستان بر اوست و بسیاری از شخصیتهای پیرامونی کمتر فرصت مییابند از کارکرد روایی خود فراتر بروند.
نقطهٔ قوت بازی مورزه آن است که آسیبپذیری فرانتس را به ضعف سادهانگارانه تبدیل نمیکند. او در عین انزوا، مراقب و مقاوم است؛ در عین نیاز به پیوند، از نزدیکشدن میترسد. این دوگانگی در برخوردش با روباه بهتر از هر جای دیگر جلوه میکند. گاهی یک نگاه یا حرکت کوچک، بیش از گفتوگویی طولانی از دگرگونی درونی او خبر میدهد.
بااینحال، چون فیلم در چند خط داستانی حرکت میکند، این ظرافتها همیشه فرصت کافی برای گسترش پیدا نمیکنند. تصویر؛ خاطرهای قابگرفته قاببندیهای فیلم از ویژگیهای برجستهٔ آن است. نسبت تصویر و ترکیببندی قابها، گاه این احساس را برمیانگیزند که به آلبومی از خاطرات خانوادگی نگاه میکنیم؛ تصویری که از گذشته باقی مانده، اما با جانبخشیدن به آن، دوباره حرکت میکند.
« فیلم از این تقابل بهره میبرد، هرچند گاهی معنای نمادین رابطه را بیش از اندازه آشکار میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این انتخاب بصری برای داستانی که از حافظه و میراث خانوادگی سرچشمه گرفته، مناسب است و به اثر کیفیتی نوستالژیک میبخشد. طبیعت نیز صرفاً پسزمینهای چشمنواز نیست. جنگل و فضای باز، در برابر محیطهای محدود و نظمیافتهٔ نظامی، امکان تنفس و خلوت را نمایندگی میکنند. فیلم از تضاد میان این دو فضا بهره میبرد تا حالت درونی فرانتس را بدون توضیحهای مستقیم بازتاب دهد.
بااینهمه، زیبایی تصویر همیشه با عمق دراماتیک برابر نیست. برخی قابها تأثیرگذارند، اما فیلم گاه به فضاسازی بسنده میکند و از ظرفیت بصری خود برای پیشبردن معنای صحنه کمتر بهره میگیرد. روایت؛ میان چند محور نابرابر «روباه» چند مسیر را همزمان دنبال میکند: کودکی سخت فرانتس، شکلگیری شخصیت بستهٔ او، تجربهٔ سربازی در جنگ و دلبستگیاش به حیوان.
این گستردگی، داستان را از یک روایت سادهٔ دوستی فراتر میبرد و به آن لایههایی انسانی و تاریخی میدهد. اما همین تعدد، گاهی انسجام اثر را کم میکند. بعضی بخشها پیوندی روشن با یکدیگر پیدا نمیکنند و روایت، بهجای آنکه هر تجربه را بهتدریج در تجربهٔ بعدی حل کند، از یک موضوع به موضوعی دیگر میگذرد.
در نتیجه، فیلم در لحظههایی شبیه مجموعهای از ایدههای ارزشمند به نظر میرسد که هر یک ظرفیت گسترش دارند، اما زمان و تمرکز لازم برای بسط کاملشان فراهم نشده است. شخصیتهای فرعی نیز اغلب در حاشیه میمانند و بعضی پرسشهای مهم، بهجای آنکه از دل موقعیتها سربرآورند، در حد اشاره باقی میمانند.
« طبیعت نیز صرفاً پسزمینهای چشمنواز نیست. »
قوتها و کاستیها
این پراکندگی به معنای فقدان هرگونه مسیر عاطفی نیست؛ رابطهٔ فرانتس و روباه خط اصلی روشنی دارد، اما نیرو و انسجام آن در همهٔ بخشها یکسان باقی نمیماند. جنگ و مرزهای نگاه فیلم جنگ در این اثر نیرویی ویرانگر است که زندگی عادی را مختل میکند و انسانها را درون دستگاهی بزرگتر از خواست فردیشان قرار میدهد.
فیلم کمتر به نمایش میدان نبرد علاقه دارد و بیشتر میکوشد اثر جنگ را بر روان و روابط فردی نشان دهد. این انتخاب به روایت حالوهوایی تأملبرانگیز میدهد، اما همزمان پرسشی را پیش میکشد: آیا تمرکز بر رنج و خلوت فرانتس، برای پرداختن به زمینهٔ تاریخیِ جایگاه او در جنگ کافی است؟ اثر در این زمینه محتاط میماند.
جنگ را نکوهش میکند و از زخمهای انسانی آن سخن میگوید، اما گاه از پیچیدگیهای تاریخی و اخلاقی موقعیت سرباز خود فاصله میگیرد. در نتیجه، بخشهایی از فیلم میان دو خواسته معلق میمانند: از یک سو میخواهند تصویری صمیمی از مردی آسیبدیده بسازند و از سوی دیگر در برابر معنای تاریخی جنگ قرار بگیرند.
این تنش میتوانست به لایهای جدیتر و دشوارتر در فیلم بینجامد، اما همیشه به اندازهٔ کافی کاویده نمیشود. جمعبندی «روباه» فیلمی لطیف و خوشتصویر دربارهٔ تنهایی، زخمهای گذشته و پیداکردن راهی برای پیوند است. دلبستگی میان فرانتس و روباه، بیآنکه نیازمند افشاگریهای داستانی یا نمایشهای عاطفی پرهیاهو باشد، به اثر نیرویی انسانی میبخشد.
« فیلم کمتر به نمایش میدان نبرد علاقه دارد و بیشتر میکوشد اثر جنگ را بر روان و روابط فردی نشان دهد. »
جمعبندی
بازی مهارشدهٔ سیمون مورزه و قاببندیهای خاطرهگون نیز فضای مناسبی برای این داستان فراهم میکنند. در مقابل، پراکندگی روایت و پرداخت نابرابر ایدهها مانع میشود که همهٔ ظرفیتهای فیلم به شکلی کامل شکوفا شوند. لحن غمگین و تأملی آن گاه نیروی خیالانگیز رابطه را کمرنگ میکند و زمینهٔ تاریخی جنگ نیز بیش از آنکه با تمام تناقضهایش بررسی شود، در پسزمینه میماند.
بااینحال، فیلم در ثبت لحظات کوچک مراقبت و اعتماد موفق است؛ لحظاتی که نشان میدهند حتی در دل جهانی خشن، رابطهای بیادعا میتواند برای مدتی کوتاه معنای دیگری به زندگی ببخشد.
« بازی مهارشدهٔ سیمون مورزه و قاببندیهای خاطرهگون نیز فضای مناسبی برای این داستان فراهم میکنند. »



ثبت دیدگاه