نقد و بررسی
نقد Taken 3 | 2014
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به فرمول آشنای تعقیب و گریز «Taken 3» ساختهٔ Olivier Megaton، سومین فیلم مجموعهای است که با محوریت برایان میلز، مأمور پیشین دولت، شکل گرفته است. این بار ماجرا از ربودهشدن آغاز نمیشود: قتل همسر سابق برایان، او را در جایگاه متهم قرار میدهد و وادارش میکند همزمان از دست پلیس بگریزد، حقیقت را پی بگیرد و از دخترش محافظت کند.
این تغییر در نقطهٔ آغاز، در ظاهر فرصتی برای تازهکردن فرمول مجموعه فراهم میآورد؛ فیلم بهجای تکرار مستقیم الگوی دو قسمت پیشین، به قلمرو تریلرهای فراری و معمای جنایی نزدیک میشود. اما جابهجایی موقعیت، بهتنهایی به معنای گسترش جهان داستانی یا پیچیدهترشدن درام نیست. «Taken 3» همان موتور آشنای تعقیب، خشونت و واکنشهای سریع را روشن میکند، بیآنکه همیشه بتواند برای آن نیرویی تازه بیابد.
برایان میلز؛ قهرمانی با حضور محکم جاذبهٔ اصلی فیلم همچنان لیام نیسون است. قامت، صدا و خونسردی او برای ایفای قهرمانی که در بحران از دیگران یک گام جلوتر است، مناسب به نظر میرسد. نیسون میتواند با کمترین حرکت، حس تهدید یا تمرکز را به صحنه بیاورد و همین ویژگی در بخشهایی که فیلم به او فرصت مکث میدهد، مؤثر است.
برایان این بار فقط مردی نیست که باید عزیزانش را از خطری بیرونی نجات دهد؛ او ناچار است با تصویر عمومی خود بهعنوان مظنون نیز مقابله کند. این موقعیت، ظرفیت ایجاد کشمکش درونی و اخلاقی دارد: قهرمانی که به مهارتهایش اعتماد دارد، اما باید ثابت کند قانون و حقیقت را نیز نادیده نمیگیرد.
« اما جابهجایی موقعیت، بهتنهایی به معنای گسترش جهان داستانی یا پیچیدهترشدن درام نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
با این حال، فیلم بیش از آنکه به این تعارض بپردازد، از آن بهعنوان جرقهای برای حرکت استفاده میکند. واکنشهای برایان معمولاً چنان سریع و قاطعاند که مجال چندانی برای تردید، خطا یا آسیبپذیری باقی نمیماند. در نتیجه، بازی نیسون بخشی از بار شخصیتی را به دوش میکشد که فیلمنامه بهدرستی پرورش نداده است.
کاریزمای بازیگر هنوز در مرکز توجه قرار دارد، اما خود شخصیت گاه بیشتر به مجموعهای از مهارتهای کارآمد شباهت پیدا میکند تا انسانی که در دل فقدان و اتهام، با پیامدهای عاطفی واقعه دستوپنجه نرم میکند. تعلیق جنایی و محدودیتهای فیلمنامه طرح اصلی، محرکی روشن و قابلفهم دارد: برایان به قتلی متهم شده که مرتکب آن نیست و باید پیش از آنکه تعقیب پلیس راه را بر او ببندد، سرنخها را دنبال کند.
این ساختار، تماشاگر را به پرسشهایی ساده اما کارآمد میرساند: چه کسی پشت ماجراست، انگیزهاش چیست و آیا برایان میتواند بیگناهی خود را اثبات کند؟ حضور بازرس فرانک داتزلر، با بازی فارست ویتاکر، نیز امکان میدهد فیلم فقط به گریز قهرمان محدود نماند و نوعی بازی موشوگربه میان تعقیبکننده و تعقیبشونده شکل گیرد.
ضعف از جایی آغاز میشود که معما باید با جزئیات و منطق پیش برود. فیلمنامهٔ لوک بسون و رابرت مارک کامن گاهی اطلاعات را برای جلو راندن صحنهها عرضه میکند، نه برای ساختن زنجیرهای طبیعی از علت و معلول. بعضی تصمیمها و اتفاقها بهقدری به سود حرکت بعدی داستان تمام میشوند که باورپذیری آنها زیر سؤال میرود.
« با این حال، فیلم بیش از آنکه به این تعارض بپردازد، از آن بهعنوان جرقهای برای حرکت استفاده میکند. »
شخصیتها و اجرا
پیچشها نیز بیشتر به کار حفظ غافلگیری ظاهری میآیند تا بازخوانی معنادار نشانههای پیشین. ازاینرو، تماشاگر ممکن است سرگرم دنبالکردن مسیر باشد، اما کمتر احساس کند معمایی دقیق و منسجم پیش روی اوست. رابطههای خانوادگی و عاطفهٔ نیمهپرداخته پیوند برایان با دخترش، کیم، یکی از معدود عناصر انسانیای است که میتواند خشونت داستان را متعادل کند.
حضور مگی گریس در این قسمت، ظرفیت بازنمایی رابطهای پیچیدهتر از الگوی محافظ و نجاتیافته را به همراه دارد؛ کیم دیگر صرفاً موضوعی برای نگرانی پدر نیست و جایگاه مستقلتری در زندگی خود دارد. بااینهمه، فیلم در بسیاری از لحظات او را دوباره به همان کارکرد آشنا بازمیگرداند: یادآوری اینکه برایان چه چیزی را باید حفظ کند.
این نقش عاطفی قابلدرک است، اما فرصت شخصیتپردازی گستردهتری را محدود میکند. رابطهٔ برایان و لنور نیز بهسرعت به یکی از محورهای احساسی قصه تبدیل میشود، ولی فیلم برای پروراندن تاریخ مشترک، رنجهای قدیمی و پیچیدگیهای رابطهٔ آنان وقت چندانی نمیگذارد. فقدان لنور باید وزنی عمیق بر داستان بگذارد، اما روایت غالباً آن را به سوختی برای خشم و حرکت قهرمان بدل میکند.
در نتیجه، عاطفه حضور دارد، اما بیشتر به شکل نشانهای روشن و فوری ظاهر میشود تا تجربهای تدریجی که در تماشاگر رسوب کند. اکشن؛ انرژی در برابر آشفتگی «Taken 3» برای نگهداشتن ریتم، بر تعقیبوگریزها، درگیریهای تنبهتن و فرارهای پیدرپی تکیه میکند. برخی از این صحنهها بهسبب سرعت و فوریتشان سرگرمکنندهاند و فیلم در لحظاتی که مسیر حرکت روشن است، انرژی مناسبی پیدا میکند.
« پیچشها نیز بیشتر به کار حفظ غافلگیری ظاهری میآیند تا بازخوانی معنادار نشانههای پیشین. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
حضور نیسون نیز به کنشها وزن میدهد؛ حتی وقتی طراحی صحنه به الگوی متعارف قهرمان اکشن نزدیک میشود، مخاطب میداند با شخصیتی روبهروست که برای غلبه بر مانعها به مهارت و تمرکز تکیه میکند. اما تدوین پرشتاب و انتخابهای نامنسجم در میزانسن، گاه نتیجهای معکوس دارند. برشهای سریع و جابهجاییهای مکرر دوربین میتوانند وضوح درگیری را از بین ببرند؛ تماشاگر بهجای آنکه دقیقاً بفهمد چه رخ میدهد، صرفاً با انبوهی از حرکت و ضرباهنگ روبهرو میشود.
این مسئله در فیلمی که بخش بزرگی از جذابیتش را از مهارت فیزیکی قهرمان میگیرد، اهمیت ویژهای دارد: وقتی کنش بهخوبی خوانده نشود، قدرت و خطر آن نیز کمتر احساس میشود. افزون بر این، برخی پیروزیها و گریزها آسانتر از آن رخ میدهند که تعلیق واقعی بسازند. کارگردانی و ریتم روایت مگاتون فیلم را با شتابی پیوسته پیش میبرد، اما شتاب با ریتم یکسان نیست.
روایت گاهی چنان با عجله از سرنخی به تعقیبی دیگر میرسد که مجال شکلگیری تعلیق یا تأمل از دست میرود؛ گاهی نیز میان رخدادهای پرتحرک، مکثهایی دیده میشود که بهجای افزودن عمق، حرکت داستان را کند میکنند. ناهماهنگی میان این دو حالت سبب میشود فیلم در تمام مدت به یک اندازه پرتنش نباشد.
موسیقی و تدوین میکوشند حس فوریت را حفظ کنند، ولی جایگزین ساختار دراماتیک محکم نمیشوند. از سوی دیگر، فیلم در تعیین هویت خود نیز کاملاً موفق نیست. گاه میخواهد تریلری دربارهٔ متهمی تحت تعقیب باشد، گاه به اکشن انتقاممحور روی میآورد و گاه بر روابط خانوادگی تکیه میکند. ترکیب این عناصر ذاتاً مسئلهساز نیست، اما پیوند میان آنها نیازمند دقتی است که فیلم همیشه از خود نشان نمیدهد.
« اما تدوین پرشتاب و انتخابهای نامنسجم در میزانسن، گاه نتیجهای معکوس دارند. »
قوتها و کاستیها
در نتیجه، بعضی صحنهها بیشتر به ایستگاههایی برای انتقال قهرمان به بخش بعدی ماجرا میمانند تا بخشهایی که بهتنهایی تنش یا معنای تازهای بسازند. جایگاه فیلم در مجموعه قسمت نخست «Taken» نیروی خود را از سادگی و تمرکز میگرفت: هدفی روشن، قهرمانی مصمم و خطری که هرچه پیش میرفت ملموستر میشد.
قسمت سوم میکوشد با تغییر نوع بحران، از تکرار کامل آن الگو فاصله بگیرد، اما در عمل همچنان به همان منطق قهرمانِ تقریباً شکستناپذیر و تهدیدهای پیاپی وابسته است. تفاوت اصلی بیشتر در شکل تعقیب است تا در عمق تجربه. این فیلم شاید برای مخاطبی که به حضور نیسون و اکشنهای پرشتاب علاقه دارد، لحظات سرگرمکنندهای فراهم کند؛ ولی در مقام جمعبندی یک مجموعه، کمتر حس ضرورت یا کشف تازهای دارد.
جمعبندی «Taken 3» اثری است که بیش از هر چیز بر حضور کاریزماتیک لیام نیسون و حرکت مداوم تکیه میکند. ایدهٔ متهمشدن برایان و تلاش او برای یافتن حقیقت، زمینهای روشن برای تعلیق فراهم میآورد و تعقیبوگریزها نیز در بخشهایی سرگرمکنندهاند. بااینحال، داستان کلیشهای، پیچشهای کماثر، اتفاقهای گاه ناموجه و تدوین آشفته مانع میشوند که این ظرفیتها به تریلری منسجم و واقعاً پرتنش بدل شوند.
فیلم در لحظههایی که فقط به نیسون اجازه میدهد قهرمان آشنای خود را با اقتدار بازی کند، جان میگیرد؛ اما هرگاه از آن حضور فراتر میرود و به منطق معما یا عمق عاطفی نیاز پیدا میکند، محدودیتهایش آشکار میشود. حاصل، پایانی سرگرمکننده اما نه چندان ماندگار برای مسیری است که در آغاز، بسیار متمرکزتر و اثرگذارتر به نظر میرسید.
« تفاوت اصلی بیشتر در شکل تعقیب است تا در عمق تجربه. »



ثبت دیدگاه