نقد و بررسی
نقد به سوی صفر (The Game: Towards Zero) | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای رازآلود با پرسشی اخلاقی «The Game: Towards Zero» از فرضی آغاز میکند که بهسادگی میتواند به ترفندی برای ایجاد تعلیق تقلیل یابد: کیم تهپیونگ با نگاهکردن به چشمهای دیگران، واپسین لحظههای پیش از مرگشان را میبیند. اما جذابیت ایده فقط در توانایی فراطبیعی او نیست؛ مهمتر آن است که دانستن آینده چه مسئولیتی بر دوش آدم میگذارد.
آیا دیدن مرگ، به معنای محکومبودن به تماشای آن است؟ آیا دانستن سرنوشت میتواند راهی برای تغییرش بگشاید، یا فقط اضطراب و درماندگی را افزایش میدهد؟ سریال این پرسشها را در دل پروندهای جنایی قرار میدهد و تهپیونگ را در مسیر همکاری با سو جونیونگ، کارآگاهی جدی و عملگرا، مینشاند.
حاصل، ترکیبی از معما، خیالپردازی، تعقیب جنایتکار و درام شخصی است؛ ترکیبی که در بهترین لحظات، هم کنجکاوی روایی برمیانگیزد و هم مخاطب را به تأمل درباره جبر و اختیار دعوت میکند. پیشگویی؛ موهبت یا بار سنگین؟ توانایی تهپیونگ، ابزار کارآمدی برای پیشبرد داستان است، اما سریال آن را صرفاً وسیلهای برای حل معما نمیبیند.
دانستن چگونگی مرگ دیگران، زندگی روزمرهٔ شخصیت را دگرگون کرده و فاصلهای میان او و جهان اطرافش ساخته است. او میتواند با تصویری از پایان آدمها روبهرو شود، بیآنکه لزوماً بداند چگونه باید در برابر آن واکنش نشان دهد. همین شکاف میان آگاهی و توانایی مداخله، یکی از ظرفیتهای دراماتیک مهم مجموعه است.
« آیا دیدن مرگ، به معنای محکومبودن به تماشای آن است؟ »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
از سوی دیگر، قواعد این نیروی فراطبیعی همیشه به اندازهٔ کافی روشن و منسجم نیستند. گاهی پیشبینی مرگ بهسرعت موتور ماجرا را روشن میکند و گاهی، با وجود اهمیت ظاهریاش، اثر چندانی بر تصمیمها و روند تحقیق ندارد. در نتیجه، مخاطب ممکن است بیش از آنکه درگیر محدودیتهای معنادار این توانایی شود، از خود بپرسد چرا شخصیتها در موقعیتی از آن بهره میگیرند و در موقعیتی دیگر نه.
ایده همچنان گیرایی خود را حفظ میکند، اما اجرای نابرابر آن مانع از آن میشود که جهان داستان کاملاً استوار به نظر برسد. معمای جنایی و ریتم تعلیق پروندهٔ قتلهای زنجیرهای، چارچوبی مناسب برای پیوندزدن پیشگویی با سازوکار پلیسی فراهم میکند. سرنخها، خاطرههای گذشته و احتمال تکرار جنایتی قدیمی، به داستان حس انباشتهشدن راز میدهند.
سریال معمولاً اطلاعات را قطرهچکانی عرضه میکند و با پیوند دادن شخصیتها به پرونده، تماشاگر را به جستوجوی رابطههای پنهان میان آنها وادار میسازد. این شگرد بهویژه در بخشهایی که سرنخ تازهای برداشت ما از گذشته را تغییر میدهد، مؤثر است. بااینحال، تعلیق همواره با پیشرفت واقعی همراه نیست.
برخی موقعیتها و واکنشها بیش از اندازه تکرار میشوند؛ گویی مجموعه برای حفظ هیجان، بارها به همان الگوی خطر، هشدار و تعقیب بازمیگردد. در چنین لحظاتی، کشآمدن روایت از شدت اضطراب میکاهد و به جای آن حس توقف ایجاد میکند. سریال در ساختن پرسشهای تازه موفقتر از پاسخدادن سنجیده و بیشتاب به آنهاست؛ همین مسئله سبب میشود انسجام کلی داستان گاه زیر فشار پیچشهای متعدد قرار گیرد.
« از سوی دیگر، قواعد این نیروی فراطبیعی همیشه به اندازهٔ کافی روشن و منسجم نیستند. »
شخصیتها و اجرا
شخصیتها میان تقدیر و انتخاب تهپیونگ شخصیتی است که جذابیتش از تضاد میان نگاه روشن او به زندگی و مواجههٔ مداومش با مرگ سرچشمه میگیرد. او با وجود آنکه پایان دیگران را پیش چشم دارد، کاملاً به بدبینی و تسلیم فرو نمیغلتد. این ویژگی به نقش او گرمای انسانی میدهد و مانع میشود تواناییاش صرفاً به نشانهای تاریک و شوم تبدیل شود.
در مقابل، سو جونیونگ نمایندهٔ رویکردی زمینیتر است: او با شواهد، وظیفه و تجربهٔ پلیسی پیش میرود و حضورش کمک میکند داستان از منطق درونی توانایی تهپیونگ فاصله نگیرد. با این همه، ظرفیت شخصیتهای فرعی بهطور یکسان به کار گرفته نمیشود. بعضی از آنها برای پیوند دادن بخشهای مختلف توطئه اهمیت دارند، اما مجال کافی برای تبدیلشدن به انسانهایی مستقل و چندوجهی پیدا نمیکنند.
این کمپرداختگی بهخصوص در شخصیتهایی محسوس است که سریال در مقاطع مختلف بر انگیزهها یا گذشتهشان تکیه میکند؛ گاهی زمینهچینی وعدهٔ عمقی بیش از آنچه در نهایت به نمایش درمیآید میدهد. دربارهٔ نیروی مقابل نیز این نابرابری به چشم میخورد: رازآمیزی آغازین جذاب است، اما پرداخت روانشناختی همواره همسنگ آن وعده پیش نمیرود.
بازیگری و حضور عاطفی بازی بازیگران اصلی از نقاط اتکای مجموعه است. Taecyeon در نقش تهپیونگ میکوشد هم سرزندگی و هم اندوه پنهان شخصیت را حفظ کند؛ ترکیبی که برای شخصیتی با چنین دانشی از مرگ ضروری است. او در لحظاتی که تهپیونگ باید میان اطمینان ظاهری و نگرانی درونی حرکت کند، به نقش حضوری قابلباور میبخشد.
« او با وجود آنکه پایان دیگران را پیش چشم دارد، کاملاً به بدبینی و تسلیم فرو نمیغلتد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
Lee Yeon-hee نیز جونیونگ را با جدیتی متناسب با حرفه و گذشتهٔ او ترسیم میکند و در صحنههای تحقیق، نقش پلیس را به حاشیهٔ کشمکشهای فراطبیعی نمیراند. Lim Ju-hwan نیز در نقش پزشکی قانونی، حضوری دقیق و متمایز دارد و از جمله بازیگرانی است که پیچیدگی بالقوهٔ شخصیتش توجه را جلب میکند.
بااینحال، بازی خوب بهتنهایی نمیتواند کمبود پرداختنامه را جبران کند؛ اگر انگیزهها و لایههای یک شخصیت بهقدر کافی دراماتیزه نشوند، اجرای بازیگر هم ناچار در محدودهای کوچک باقی میماند. در مجموع، بازیها به فضای سریال اعتبار میدهند، اما فرصتهای روایی برای گسترش کامل این ظرفیت همیشه فراهم نیست.
رابطهٔ عاطفی؛ نقطهٔ آسیبپذیر روایت رابطهٔ تهپیونگ و جونیونگ قرار است در برابر فضای سرد پرونده، کانونی انسانی و عاطفی بسازد. تفاوت میان جهانبینی این دو نیز بالقوه مادهٔ مناسبی برای شکلگیری پیوندی تدریجی است: یکی با تصویر پایان آدمها زندگی میکند و دیگری با واقعیتهای ملموس جرم و تحقیق سر و کار دارد.
اما گذار از همکاری و اعتماد به صمیمیتی عاشقانه شتابزده به نظر میرسد. مجموعه زمان کافی برای آنکه مخاطب تغییر تدریجی احساسات و شکلگیری سازگاری میان آنها را لمس کند، اختصاص نمیدهد. از همین رو، رابطه در بخشهایی بیش از آنکه نتیجهٔ طبیعی شناخت دو شخصیت باشد، تابع نیازهای ملودراماتیک داستان جلوه میکند.
« در مجموع، بازیها به فضای سریال اعتبار میدهند، اما فرصتهای روایی برای گسترش کامل این ظرفیت همیشه فراهم نیست. »
قوتها و کاستیها
این کاستی به معنای بیاهمیتبودن پیوندشان نیست؛ برعکس، رابطه میتوانست پرسش محوری سریال دربارهٔ تقدیر را غنیتر کند. اما هنگامی که شیمی عاطفی بهطور کامل شکل نمیگیرد، لحظات احساسی نیز گاهی بیش از آنکه اثرگذار باشند، اعلامکنندهٔ اهمیتی هستند که روایت هنوز فرصت کافی برای ساختنش فراهم نکرده است.
کارگردانی، فضا و مضمون فضای تیره و رازآلود سریال با موضوع آن هماهنگی دارد. نگاهها، سکوتها و مواجههٔ شخصیتها با تصاویر مرگ، به مجموعه لحنی میدهد که میان تریلر جنایی و درام خیالپردازانه حرکت میکند. این لحن، بهخصوص هنگامی که تصاویر پیشگویانه در کنار صحنههای تحقیق قرار میگیرند، به داستان هویتی متمایز میبخشد.
موسیقی و طراحی فضای بصری نیز در ایجاد انتظار و تأکید بر سرنوشت محتوم نقش دارند، هرچند گاهی تکرار ضرباهنگهای آشنا از تازگی صحنهها میکاهد. در لایهٔ مضمونی، اثر بیش از آنکه دربارهٔ پیشگویی باشد، دربارهٔ مسئولیت آدمها در برابر رنج دیگران است. سریال بارها این پرسش را پیش میکشد که آیا گذشته و شرایط اجتماعی میتوانند رفتار نادرست را توضیح دهند، بیآنکه آن را توجیه کنند.
این توجه به مرز میان فهمیدن و بخشیدن، به داستان امکان میدهد از تقابل سادهٔ خیر و شر فاصله بگیرد. بااینحال، مضمون هنگامی نیرومندتر میشد که شخصیتهای بیشتری فرصت مییافتند انگیزههای خود را در کنش و انتخاب نشان دهند، نه فقط در توضیحهای روایی. جمعبندی «The Game: Towards Zero» سریالی است با هستهای بسیار وسوسهانگیز: انسانی که مرگ دیگران را پیش چشم دارد، اما هنوز میکوشد در برابر سرنوشت منفعل نماند.
« کارگردانی، فضا و مضمون فضای تیره و رازآلود سریال با موضوع آن هماهنگی دارد. »
جمعبندی
فضای جنایی، رازهای پیدرپی و بازیهای مؤثر بازیگران اصلی، آن را برای علاقهمندان به معماهای فراطبیعی جذاب میکند. در بهترین لحظات، داستان با پرسشهایی دربارهٔ جبر، انتخاب و مسئولیت اخلاقی از چارچوب یک پروندهٔ پلیسی فراتر میرود. در برابر این امتیازها، قواعد متغیر نیروی فراطبیعی، بعضی گرههای روایی، پرداخت ناکافی چند شخصیت و شتاب رابطهٔ عاشقانه قرار دارد.
مجموعه از ایدهای نیرومند بهره میبرد، اما همیشه نمیتواند آن را با انضباط و ظرافتی همسطح ظرفیتش بپروراند. حاصل، اثری پرکشش اما ناهموار است: سریالی که با پرسش مرکزی و فضای رازآلودش مخاطب را نگه میدارد، هرچند پاسخها و پیوندهای عاطفیاش در همهٔ مسیر به همان اندازه قانعکننده نیستند.
« مجموعه از ایدهای نیرومند بهره میبرد، اما همیشه نمیتواند آن را با انضباط و ظرافتی همسطح ظرفیتش بپروراند. »



ثبت دیدگاه