نقد و بررسی
نقد The Hurt Locker | 2008
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جنگ بهمثابه وضعیتی روانی «The Hurt Locker» به کارگردانی Kathryn Bigelow، جنگ عراق را نه از مسیر نقشههای کلان سیاسی و نبردهای گسترده، بلکه از زاویهٔ کار روزمرهٔ گروهی خنثیسازی بمب روایت میکند؛ کاری که در آن هر مأموریت ممکن است آخرین مأموریت باشد. گروهبان William James بهتازگی به گروه پیوسته و شیوهٔ جسورانه و گاه خودسرانهاش، او را در برابر همرزمانش قرار میدهد.
اما فیلم خیلی زود روشن میکند که مسئله فقط اختلاف در روش کار نیست: هر یک از این مردان، زیر فشار مداوم خطر، راهی متفاوت برای ادامهدادن پیدا کردهاند. «The Hurt Locker» جنگ را همزمان میدان عمل و وضعیتی روانی میبیند؛ جایی که ترس، عادت و هیجان بهتدریج مرزهایشان را از دست میدهند.
اثر در بخش بزرگی از روایت، از ساختار مأموریتمحور بهره میگیرد. گروه به موقعیتی تازه اعزام میشود، نشانههای خطر را میسنجد و باید در فضایی پر از ابهام تصمیم بگیرد. این الگو به فیلم اجازه میدهد تنش را بارها از نو بسازد و هر بار شکل متفاوتی از تهدید را پیش روی تماشاگر بگذارد. بااینحال، همین انتخاب گاهی به پراکندگی میانجامد: ماجراها ممکن است بیش از آنکه پلههای یک مسیر داستانی روشن باشند، رشتهای از برخوردهای جداگانه به نظر برسند.
بنابراین فیلم بیشتر از آنکه بر پیشروی خطی قصه تکیه کند، بر تجربهٔ انباشتهٔ خطر و اثر آن بر شخصیتها تأکید دارد. تعلیق در فاصلهٔ یک تصمیم مؤثرترین صحنههای فیلم آنهایی هستند که گروه با بمبی روبهرو میشود و باید برای نزدیکشدن، بررسی یا خنثیسازی آن تصمیم بگیرد. تعلیق این لحظهها تنها از احتمال انفجار نمیآید؛ از محدودبودن اطلاعات نیز زاده میشود.
« اثر در بخش بزرگی از روایت، از ساختار مأموریتمحور بهره میگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
هر حرکت ممکن است خطا باشد و هر مکث میتواند پیامد داشته باشد. فیلم با کمکردن فاصلهٔ میان تماشاگر و موقعیت، ما را در همان بلاتکلیفی نگه میدارد: نمیدانیم آنچه پیش روست چه سازوکاری دارد، چه کسی در اطراف خطر را بیشتر کرده و کدام انتخاب عاقلانهتر است. این تعلیق از جنس هیجان پرشتاب و پیروزی قهرمانانه نیست.
بیشتر به فرسایش اعصاب شباهت دارد؛ کشآمدن زمان، نگاهکردن به دستها و انتظار برای پیامدی که ممکن است نیاید یا ناگهان برسد. به همین دلیل، صحنههای خنثیسازی نه فقط لحظات پرتنش، بلکه صورت فشردهٔ جهانبینی فیلماند: جنگ، در اینجا، اغلب به تصمیمی کوچک در فضایی بزرگ و نامطمئن تقلیل مییابد.
بااینحال، تماشاگرانی که انتظار دارند همهٔ بخشهای فیلم به چنین صحنههایی برسند، ممکن است از فاصلهٔ میان این اوجها احساس افت کنند. دوربینِ ناآرام و حس حضور فیلمبرداری پرتحرک، قابهای ناپایدار و تأکید بر جزئیات محیط، تصویری صیقلی و دور از خطر نمیسازند. دوربین بیشتر به مشاهدهگری میماند که میکوشد در میان ازدحام و اضطراب، اتفاق را دنبال کند.
این انتخاب، حس حضور در میدان را تقویت میکند: خیابانها و ساختمانها صرفاً پسزمینه نیستند، بلکه محیطهاییاند که هر پنجره، جمعیت یا شیء رهاشده میتواند معنای تهدیدآمیز پیدا کند. رنگهای کمفروغ و بافت تصویری خشن نیز در خدمت همین جهان قرار میگیرند؛ جهانی که در آن چیزی آرام یا قابلاعتماد به نظر نمیرسد.
« هر حرکت ممکن است خطا باشد و هر مکث میتواند پیامد داشته باشد. »
شخصیتها و اجرا
البته دوربین لرزان همیشه به اثرگذاری بیشتر منجر نمیشود. تکرار این شگرد ممکن است برای برخی تماشاگران خستهکننده یا حتی آزاردهنده باشد، بهخصوص وقتی حرکت دوربین بیش از آنکه اطلاعات تازهای بدهد، صرفاً آشفتگی صحنه را بازتولید کند. سبک مستندگونه فیلم نیز نباید با مستندبودن اشتباه گرفته شود: اثر داستانی است، اما میکوشد فاصلهٔ امن میان مخاطب و رخداد را کم کند.
فیلمنامهٔ Mark Boal از تجربهٔ او در همراهی با یک گروه خنثیسازی بمب آمریکایی در عراق الهام گرفته، و Bigelow برای تقویت حس واقعگرایی فیلم را در اردن، نزدیک مرز عراق، ساخت. این زمینه به درک رویکرد اثر کمک میکند، هرچند واقعنمایی بهتنهایی همهٔ انتخابهای روایی را بینقص نمیسازد.
ویلیام جیمز؛ مهارت، خطر و تناقض بازی Jeremy Renner ستون اصلی فیلم است. او William James را نه قهرمانی بینقص میسازد و نه صرفاً سربازی بیمحابا؛ جذابیت شخصیت از تناقضهایش برمیآید. مهارت و جسارت او در مواجهه با خطر چشمگیر است، اما همین ویژگیها میتوانند همرزمانش را به تردید و خشم بیندازند.
جیمز در ظاهر فرماندهای است که برای عملکردن نیازمند مکث و تشریفات کمتری است، ولی فیلم اجازه نمیدهد این رفتار فقط نشانهٔ نبوغ فردی تلقی شود. تصمیمهای او بار اخلاقی و عملی دارند، زیرا پیامدهایشان متوجه دیگران نیز میشود. قدرت بازی رنر در کنترل شدت است: حضور او در صحنهها متمرکز و مقتدر است، اما زیر این ظاهر، بیقراری و نوعی دشواری در سازگارشدن با زندگی معمولی حس میشود.
« البته دوربین لرزان همیشه به اثرگذاری بیشتر منجر نمیشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
همین دوگانگی باعث میشود جیمز هم جذاب باشد و هم نگرانکننده. فیلم از تماشاگر نمیخواهد رفتار او را بیچونوچرا تحسین کند؛ در عوض، او را در موقعیتی قرار میدهد که میان توانایی حرفهای، خطرپذیری و مسئولیت نسبت به گروه تنش ایجاد شود. نتیجه، شخصیتی است که فهمیدنش آسانتر از داوریکردن دربارهٔ اوست.
گروه و فرسایش اعتماد در سوی دیگر جیمز، Sanborn و Eldridge قرار دارند؛ دو همرزمی که هرکدام به شکل متفاوتی با فشار مأموریتها مواجه میشوند. اختلاف میان اعضای گروه تنها جدال بر سر فرمانبرداری یا شیوهٔ اجرای کار نیست؛ پرسشی دربارهٔ اعتماد است. در شرایط عادی، یک تصمیم نادرست شاید فرصتی برای جبران باقی بگذارد، اما در این محیط، افراد ناچارند به قضاوت یکدیگر تکیه کنند؛ حتی وقتی از آن قضاوت میترسند یا آن را قبول ندارند.
فیلم بهخوبی نشان میدهد که کار گروهی در جنگ صرفاً تقسیم وظایف نیست، بلکه وابستگی متقابل آدمهایی است که ممکن است دربارهٔ خطر و مسئولیت برداشتهای متفاوتی داشته باشند. بااینهمه، شخصیتپردازی همهٔ اعضای گروه به یک اندازه بسط نمییابد. تمرکز زیاد بر جیمز باعث میشود گاه فرصت کافی برای شناخت تجربهٔ درونی دیگران فراهم نشود.
تنشها روشناند، اما بعضی انگیزهها و تحولات میتوانستند مجال بیشتری برای شکلگرفتن داشته باشند. این محدودیت، در عین حال، با نگاه سرد و عملگرای فیلم تناسبی دارد: آدمها در بسیاری از لحظهها نه از راه گفتوگوهای طولانی، بلکه از واکنشهای کوتاه و تصمیمهایشان شناخته میشوند. ریتم اپیزودیک؛ فضیلت و محدودیت ساختار مأموریتمحور فیلم میتواند هم سرچشمهٔ تازگی باشد و هم منشأ فرسودگی.
« همین دوگانگی باعث میشود جیمز هم جذاب باشد و هم نگرانکننده. »
قوتها و کاستیها
از یکسو، هر موقعیت بحرانی محیط و قواعد خاص خودش را دارد و فیلم را از تکرار یک رویارویی واحد دور میکند. از سوی دیگر، پیوند میان مأموریتها گاهی آنقدر سست است که روایت پیوستگی و پیشروی محکمی پیدا نمیکند. ممکن است تماشاگر احساس کند فیلم دوباره از نقطهٔ آغاز تنشزایی حرکت میکند، بیآنکه هر بخش الزاماً تحول روشنی در مسیر شخصیتها یا در ساختار قصه ایجاد کند.
این مسئله بر ریتم نیز اثر میگذارد. لحظههای پرتعلیق بهخوبی توجه را جلب میکنند، اما بخشهای میان آنها گاه طولانی به نظر میرسند و از شدت اثر میکاهند. این کندی برای تماشاگرانی که به دنبال روایت پیوسته و رویدادهای پیدرپیاند، میتواند خستهکننده باشد. بااینحال، حذف همهٔ مکثها نیز به سود فیلم نبود: بخشی از تجربهٔ جنگ، انتظارِ فرساینده و زمانی است که ظاهراً چیزی در آن رخ نمیدهد، اما ذهن همچنان در جستوجوی خطر میماند.
چالش فیلم آن است که این زمانهای مرده را همیشه به اندازهٔ کافی پربار نمیکند. جمعبندی «The Hurt Locker» بیش از آنکه روایتی متعارف دربارهٔ پیروزی یا شکست در میدان نبرد باشد، مطالعهای تنشزاست دربارهٔ کسانی است که در مجاورت خطر زندگی و کار میکنند. تعلیق صحنههای خنثیسازی، بازی کنترلشدهٔ Jeremy Renner و فضای بصری ناآرام، تجربهای ملموس و گاه خفهکننده میسازند.
در مقابل، روایت اپیزودیک، افتوخیز ریتم و دوربین لرزان ممکن است فاصلهای میان فیلم و بخشی از مخاطبان ایجاد کند. نقطهٔ قوت اصلی اثر در این است که خطر را فقط رخدادی بیرونی نمیبیند؛ آن را نیرویی میداند که رابطهها، قضاوتها و امکان بازگشت به زندگی عادی را نیز شکل میدهد. فیلم پاسخهای آسان عرضه نمیکند و بهجای توضیح مستقیم، تماشاگر را در موقعیت انتخاب و تردید نگه میدارد.
« از یکسو، هر موقعیت بحرانی محیط و قواعد خاص خودش را دارد و فیلم را از تکرار یک رویارویی واحد دور میکند. »
جمعبندی
همین رویکرد آن را به تجربهای تأثیرگذار بدل میکند، هرچند نه همیشه تجربهای هموار: فیلم در بهترین لحظاتش نفس را حبس میکند و در بخشهایی دیگر صبر میطلبد.



ثبت دیدگاه