نقد و بررسی
نقد Drive Me Crazy | 1999
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
طرحی آشنا با نیرویی از جنس مجاورت «Drive Me Crazy» کمدی عاشقانهای دبیرستانی از سال ۱۹۹۹ به کارگردانی John Schultz است؛ فیلمی که از همان آغاز دلبستگیاش را به یکی از کهنترین شگردهای این ژانر آشکار میکند: دو نفر که گمان میکنند با یکدیگر تفاوتی بنیادین دارند، در نهایت درمییابند پیوندی دیرینه میانشان بوده است.
نیکول و چیس، همسایههایی که زمانی دوستانی جدانشدنی بودند، اکنون در دو سوی مرزهای اجتماعی مدرسه قرار گرفتهاند. وقتی هر دو در روابط عاطفی خود ناکام میشوند، قرار ساختگیشان را به نقشهای برای جلب توجه و برانگیختن حسادت دیگران بدل میکنند. این پیشفرض بهتنهایی نوآوری چندانی ندارد، اما فیلم بهخوبی میداند که تماشاگر بیش از غافلگیری، از تماشای مسیر آشنای نزدیکشدن دو شخصیت لذت میبرد.
مسئله اصلی نه آن است که آیا نیکول و چیس به هم علاقهمند میشوند، بلکه این است که در جریان بازیِ وانمودکردن، چه چیزهایی را درباره خود، دیگری و تصویر اجتماعیشان کشف میکنند. از این نظر، عنوان فیلم نیز حالتی دوپهلو دارد: «دیوانهام میکنی» هم میتواند شکایتی عاشقانه باشد و هم وصفی از آشفتگی دلپذیری که نزدیکی ناخواسته پدید میآورد.
نوجوانی بهمثابه نمایش اجتماعی فضای دبیرستان در فیلم فقط پسزمینهای برای عاشقانهای ساده نیست؛ صحنهای است که شخصیتها پیوسته در آن نقش اجرا میکنند. نیکول به جمع محبوب مدرسه تعلق دارد و برای حفظ جایگاهش، به برنامهریزی جشن و تصویر منظم و موفق خود اهمیت میدهد. چیس در سوی مقابل، قانونشکنی و شوخیهای مدرسهای را نوعی فاصلهگرفتن از قواعد تثبیتشده میبیند.
« نیکول و چیس، همسایههایی که زمانی دوستانی جدانشدنی بودند، اکنون در دو سوی مرزهای اجتماعی مدرسه قرار گرفتهاند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اما فیلم این تقابل را مطلق نمیکند. هر دو، به شکلی متفاوت، از آنچه دیگران دربارهشان انتظار دارند اثر میپذیرند. رابطه ساختگی آنها فرصتی فراهم میکند تا هر کدام وارد قلمرو دیگری شود. این جابهجایی، هرچند گاه با شیوهای ساده و بیدردسر انجام میشود، هسته جذاب فیلم را شکل میدهد: ظاهر آدمها همیشه با خواستههای پنهانشان منطبق نیست.
نیکول و چیس در آغاز میخواهند دیگران را تحتتأثیر قرار دهند، اما کمکم درمییابند که نمایش عمومی، شناخت واقعی را دشوار میکند. مدرسه در این روایت، جهانی کوچک از محبوبیت، شایعه، دستهبندی و داوری است؛ جهانی که برای نوجوانان تمامعیار به نظر میرسد، اما فیلم با نگاهی سبکبالانه فاصلهای طنزآمیز با آن نگه میدارد.
شیمی بازیگران و جانگرفتن رابطه مهمترین امتیاز فیلم، ارتباط میان Melissa Joan Hart و Adrian Grenier است. هارت در نقش نیکول، ترکیبی از اعتمادبهنفس اجتماعی و آسیبپذیری را به نمایش میگذارد؛ او شخصیتی را بازی میکند که میخواهد همهچیز را سامان دهد، اما در برابر آشفتگی عاطفی خود چندان مسلط نیست.
گرنیر نیز چیس را صرفاً نوجوانی سرکش و شوخطبع تصویر نمیکند؛ زیر ظاهر بیاعتنای او، نوعی حساسیت و میل به تعلق وجود دارد که در تعامل با نیکول آشکارتر میشود. تفاوت انرژی این دو بازیگر به گفتوگوها جان میدهد. کشمکشهای کوچک، نگاههای معنادار و لحظههای شوخی، رابطهای را میسازند که بیش از آنکه بر اعترافهای بزرگ تکیه کند، از آشنایی و راحتی میان دو شخصیت نیرو میگیرد.
« هر دو، به شکلی متفاوت، از آنچه دیگران دربارهشان انتظار دارند اثر میپذیرند. »
شخصیتها و اجرا
این نکته برای داستانی که بر دوستی قدیمی و نزدیکی همسایگی بنا شده، اهمیت دارد. تماشاگر باید باور کند که دو نفر میتوانند همدیگر را آزار دهند، با هم بخندند و همزمان از شناختن یکدیگر غافل بمانند؛ بازیگران اصلی اغلب این باورپذیری را تأمین میکنند. طنز، گفتوگو و لحن دلپذیر طنز «Drive Me Crazy» بر شوخیهای پیچیده یا هجو تند استوار نیست؛ بیشتر از برخورد دو جهان و بازی با نقشهای اجتماعی برمیخیزد.
گفتوگوهای نیکول و چیس، بهخصوص هنگامی که توافق ساختگیشان را پیش میبرند، از سرزندگی خوشایندی برخوردار است. هر یک میکوشد قواعد بازی را به سود خود تغییر دهد، اما همین چانهزنیها بهتدریج شکل نوعی صمیمیت پیدا میکند. فیلم در بهترین لحظههایش میفهمد که شوخی میتواند راهی برای نزدیکشدن باشد، نه فقط وسیلهای برای خنداندن.
لحن اثر نیز با همین هدف تنظیم شده است. بحرانهای عاطفی شخصیتها جدی گرفته میشوند، اما فیلم اجازه نمیدهد تلخی بر فضای کلی غلبه کند. نتیجه، کمدی عاشقانهای سبک و شیرین است که از تندی یا بدبینی فاصله میگیرد. این انتخاب برای تماشاگرانی که به دنبال اثری آرام و خوشتماشا هستند، مناسب است؛ اما در عین حال، گاهی مانع میشود که تعارضها عمق بیشتری پیدا کنند.
فیلم ترجیح میدهد از لحظههای دشوار عبور کند تا حالوهوای دلپذیر خود را حفظ کند. مضمونهای ساده، اما قابلتأمل در زیر روایت عاشقانه، پرسشی درباره هویت و پذیرش اجتماعی جریان دارد: آیا آدمها همان کسانی هستند که در مدرسه وانمود میکنند؟ نیکول و چیس در آغاز، به خواستههای دیگران و واکنش اطرافیان توجه دارند.
« این نکته برای داستانی که بر دوستی قدیمی و نزدیکی همسایگی بنا شده، اهمیت دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
قرار نمایشی آنها نیز از همین منطق پیروی میکند؛ رابطه قرار است ابزاری باشد برای جلب نظر کسانی که در دسترس نیستند. اما هرچه بیشتر با یکدیگر وقت میگذرانند، انگیزههای نخستین اهمیت کمتری مییابد و شناختی صادقانهتر جای آن را میگیرد. این دگرگونی به فیلم لحنی گرم میبخشد، هرچند مضمونهایش را با پیچیدگی چندانی نمیکاود.
دوگانگی میان محبوب و طغیانگر، دختر منظم و پسر قانونگریز، یا ظاهر و باطن، در بسیاری از روایتهای نوجوانانه دیده شده است. با این حال، فیلم دستکم از تحقیر شخصیتهایش پرهیز میکند و تفاوتهایشان را بهانهای برای تمسخر نمیسازد. نگاه آن بیش از آنکه انتقادی باشد، مهربان است؛ از همین رو، اثر در یادآوریِ این نکته موفق میشود که آدمها گاهی تنها با کنارگذاشتن نقشهای تثبیتشده فرصت پیدا میکنند یکدیگر را ببینند.
کاستیهای روایت و ریتم آشنایی طرح، بزرگترین محدودیت فیلم است. از همان ابتدا میتوان حدس زد نقشهای که برای حسادتبرانگیختن طراحی شده، از کنترل طراحانش خارج خواهد شد و احساسات واقعی را پیش خواهد آورد. این پیشبینیپذیری بهخودیخود ایرادی قطعی نیست؛ بسیاری از کمدیهای عاشقانه بر لذتِ رسیدن به مقصدی آشنا تکیه دارند.
مشکل زمانی پدید میآید که فیلم در مسیر رسیدن به آن مقصد، فرصت کافی برای پرداختن به تناقضها و تردیدهای شخصیتها فراهم نمیکند. ریتم نیز یکدست نیست. برخی صحنهها بیش از آنکه به تحول رابطه یا پیشبرد داستان کمک کنند، صرفاً فضای دبیرستانی را پر میکنند. در بخشهای میانی، تکرار برخی موقعیتها از شتاب روایت میکاهد.
« این دگرگونی به فیلم لحنی گرم میبخشد، هرچند مضمونهایش را با پیچیدگی چندانی نمیکاود. »
قوتها و کاستیها
مهمتر آنکه در بخش پایانی، شخصیتپردازی و پیوند میان رخدادها استحکام پیشین را از دست میدهد. تصمیمها گاه بیش از اندازه تابع نیاز فیلم به رسیدن به جمعبندیاند و کمتر از کشمکش درونی شخصیتها برمیآیند. بدون آشکارکردن رویدادهای پایانی، میتوان گفت پایانبندی از نظر عاطفی در پی فرودآوردن داستانی نرم و دلنشین است، اما مسیر رسیدن به آن به اندازه کافی سنجیده و پیوسته به نظر نمیرسد.
جایگاه فیلم در کمدیهای عاشقانه نوجوانانه «Drive Me Crazy» تصویری از اواخر دهه نود را نیز با خود حمل میکند: دبیرستانی که در آن گروههای اجتماعی، جشنهای مدرسه و موسیقی عامهپسند بخشی از هویت روزمره نوجواناناند. حضور قطعهای از Britney Spears در پیوند با فیلم، به فضای فرهنگی آن دوره اشاره دارد و نشان میدهد اثر در کنار روایت سینمایی، به حالوهوای موسیقایی زمانهاش نیز وابسته است.
این ویژگی ممکن است برای تماشاگر امروز رنگوبویی نوستالژیک داشته باشد، بیآنکه فیلم را به سندی عمیق از آن دوران بدل کند. در مقایسه با آثار نوجوانانهای که با طنزی تیزتر یا شخصیتهایی پیچیدهتر پیش میروند، این فیلم انتخابی ملایمتر و آشناتر است. ارزش آن کمتر در شکستن قواعد ژانر و بیشتر در اجرای پذیرفتنی عناصر محبوب آن نهفته است: دو شخصیت ناهمگون، نقشهای عاطفی، شوخیهای مدرسهای و کششی که از دوستی و نزدیکی دیرین نیرو میگیرد.
همین ویژگیها باعث میشوند فیلم نه اثری بینقص، بلکه تجربهای خوشنیت و سرگرمکننده باشد. جمعبندی «Drive Me Crazy» کمدی عاشقانهای دلپذیر است که با تکیه بر شیمی Melissa Joan Hart و Adrian Grenier، گفتوگوهای سرزنده و لحنی سبک، داستانی آشنا را تماشایی میکند. فیلم در پرداخت فضای اجتماعی دبیرستان و نشاندادن فاصله میان تصویر بیرونی و احساس واقعی، لحظههایی موفق دارد؛ اما پیشبینیپذیری، افتوخیز ریتم و کمتوجهی به برخی گرههای شخصیتی، مانع از آن میشوند که روایت به عمق یا انسجام بیشتری برسد.
« مهمتر آنکه در بخش پایانی، شخصیتپردازی و پیوند میان رخدادها استحکام پیشین را از دست میدهد. »
جمعبندی
تماشای آن بیش از آنکه برای یافتن پیچشی تازه یا تحلیلی پیچیده از نوجوانی باشد، برای همراهشدن با یک عاشقانه ساده و گرم مناسب است. فیلم یادآوری میکند که گاهی نزدیکترین آدمها، همان کسانیاند که به سبب عادت و پیشداوری کمتر از همه دیدهایم؛ اندیشهای آشنا که این اثر، با وجود کاستیهایش، با شیرینی و صمیمیتی قابلقبول به تصویر میکشد.



ثبت دیدگاه