نقد و بررسی
نقد Carlito's Way | 1993
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت از گذشته «راه کارلیتو» در ظاهر داستانی آشنا دربارهٔ مردی است که پس از آزادی از زندان میخواهد زندگی تازهای بسازد، اما گذشته مجال رهایی به او نمیدهد. کارلیتو بریگانته، خلافکار باسابقهای که پس از سالها حبس به خیابانهای نیویورک بازمیگردد، اینبار رؤیایی ساده و روشن دارد: دورشدن از دنیایی که زمانی در آن قدرت و اعتبار داشت.
بااینحال، فیلم خیلی زود نشان میدهد که تصمیم برای تغییر، بهتنهایی راهی به سوی آزادی نمیگشاید. آدمهای پیرامون او، بدهیهای قدیمی، خشونتِ عادیشده و عادتهای ریشهدار، همگی گذشته را به نیرویی زنده و مداخلهگر بدل میکنند. اهمیت فیلم در این است که تغییر کارلیتو را نه بهصورت تحولی ناگهانی و قهرمانانه، بلکه همچون تلاشی دشوار، ناپایدار و تدریجی تصویر میکند.
او از جهان تبهکاری دلزده شده، اما هنوز زبان و قواعد آن را میفهمد؛ همین آشنایی گاه برایش ابزار بقاست و گاه طنابی که دوباره به گذشته پیوندش میدهد. داستان، با وجود تکیه بر الگوی شناختهشدهٔ فیلمهای گنگستری، پرسشی شخصیتر را پیش میکشد: وقتی انسان از کاری که کرده پشیمان است، تا چه اندازه میتواند از پیامدهای آن فاصله بگیرد؟
کارلیتو؛ قهرمانی میان اراده و عادت آل پاچینو نقش کارلیتو را با نوعی فرسودگیِ مهارشده پیش میبرد. او دیگر آن جوانی نیست که برای قدرت و شهرت دست به هر کاری بزند؛ مردی است که از خشونت و نمایشهای پرزرقوبرق آن خسته شده، اما نمیتواند یکشبه از آموختههایش جدا شود. پاچینو این دوگانگی را در مکثها، نگاههای سنجیده و لحظههایی که خشم ناگهان از زیر خویشتنداری سر برمیآورد، آشکار میکند.
« بااینحال، فیلم خیلی زود نشان میدهد که تصمیم برای تغییر، بهتنهایی راهی به سوی آزادی نمیگشاید. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
جذابیت نقش از همینجا میآید: کارلیتو نه قدیسی بیگناه است و نه تبهکاری که از گذشتهاش لذت ببرد. او انسانی است که میکوشد مسئولیت انتخابهایش را بپذیرد، حتی اگر راه برونرفت را همیشه درست نشناسد. این بازی، هیبت ستارهوار پاچینو را حفظ میکند، اما آن را با اندوه و تردید میآمیزد. کارلیتو هنوز میتواند وارد اتاقی شود و حضورش را به دیگران تحمیل کند؛ بااینحال، اقتدار او دیگر مایهٔ آسودگی نیست، بلکه یادآور جهانی است که قصد ترککردنش را دارد.
فیلم بهخوبی از فاصلهٔ میان رؤیای آرامش و واقعیتِ پرتنش زندگی او بهره میبرد. از همین رو، تصمیم او برای تغییر بیش از آنکه وعدهٔ پیروزی باشد، به آزمونی اخلاقی شباهت دارد. دیو کلاینفلد و نیروی بازیگری گروه شان پن در نقش دیو کلاینفلد، وکیل و دوست کارلیتو، تصویری کاملاً متفاوت از او ارائه میدهد.
کلاینفلد پرتحرک، عصبی و خودنمایانه است؛ مردی که هوش و جذابیتش را پشت رفتاری بیثبات پنهان میکند. پن شخصیت را با جزئیاتی پررنگ میسازد: تغییر آهنگ صدا، حرکات بیقرار و نوعی اعتمادبهنفس که در هر لحظه ممکن است به هراس بدل شود. نقشآفرینی او عمداً آزارنده و اغراقآمیز است، اما این کیفیت با بیتعادلی شخصیتی که نشان میدهد تناسب دارد.
کلاینفلد فقط یک دوست مسئلهساز نیست؛ آینهای است از راهی که کارلیتو میخواهد از آن دور شود، بیآنکه بتواند پیامدهایش را نادیده بگیرد. پنهلوپه اَن میلر نیز به گیل، معشوقهٔ کارلیتو، حضوری عاطفی میبخشد. رابطهٔ این دو، نقطهٔ مقابل زندگی خیابانی و معاملههای خطرناک اوست؛ بااینحال، فیلم آن را به پناهگاهی بیدردسر تبدیل نمیکند.
« جذابیت نقش از همینجا میآید: کارلیتو نه قدیسی بیگناه است و نه تبهکاری که از گذشتهاش لذت ببرد. »
شخصیتها و اجرا
گیل رؤیاها و خواستههای خودش را دارد و آیندهاش صرفاً امتداد تصمیمهای کارلیتو نیست. در کنار این بازیها، جان لگوییزامو و دیگر بازیگران فضای رقابت، تحقیر و تهدید را در جهان زیرزمینی فیلم زنده میکنند. تضاد میان بازی کنترلشدهٔ پاچینو و انرژی بیقرار گروه، به فیلم ضرباهنگی انسانی میدهد.
کارگردانی و زبان بصری برایان دی پالما برایان دی پالما جهان فیلم را با چشماندازی پرتنش میسازد؛ نیویورکی که هم محل زندگی روزمره است و هم هزارتویی از رفتوآمدها، پاتوقها و راههای فرار. دوربین اغلب میان شخصیتها و فضاهای پیرامونشان حرکت میکند و به تماشاگر اجازه میدهد خطر را پیش از آنکه کاملاً آشکار شود، حس کند.
این شیوه در بخشهای آرامتر نیز حضور دارد: حتی زمانی که شخصیتها گفتوگو میکنند یا در محیطی آشنا بهسر میبرند، قاببندی و میزانسن یادآور میشود که امنیت در این جهان موقتی است. دی پالما در صحنههای پرحادثه از مهارت دیرینهاش در ساخت تعلیق بهره میگیرد. او اطلاعات را قطرهچکانی در اختیار تماشاگر میگذارد و از مسیر حرکت آدمها، نگاهها و موانع محیطی برای ایجاد اضطراب استفاده میکند.
تعقیبوگریز پایانی، بهویژه در فضای ایستگاه قطار، نمونهٔ روشن این تسلط است: معماری مکان به بخشی از درام تبدیل میشود و حرکت جمعیت، مسیرهای گوناگون و فاصلهٔ میان شخصیتها بر هیجان صحنه میافزاید. سکانس بهیادماندنی است، بیآنکه نیاز داشته باشد صرفاً بر سرعت و تیراندازی تکیه کند. موسیقی و فضای نیویورک موسیقی در «راه کارلیتو» فقط همراهیکنندهٔ تصویر نیست؛ بخشی از حافظه و حالوهوای آن است.
« گیل رؤیاها و خواستههای خودش را دارد و آیندهاش صرفاً امتداد تصمیمهای کارلیتو نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
قطعات لاتین و ضرباهنگهای رقص، رنگ فرهنگی و اجتماعی محیط را میسازند و در عین حال، شکافی میان شور ظاهری شبها و تلخی سرنوشت شخصیتها ایجاد میکنند. موسیقی گاه فضا را پرانرژی میکند، اما همین انرژی در کنار تصمیمهای دشوار و خشونتِ زیرپوستی، حسی از اندوه میسازد. فیلم از این تضاد بهره میگیرد تا نشان دهد زندگی کارلیتو هنوز با جذابیتهای جهان قدیم پیوند دارد، هرچند دیگر نمیتواند آنها را بیدغدغه بپذیرد.
بازآفرینی نیویورک دههٔ هفتاد نیز از نقاط قوت اثر است. کلوپ شبانه، خیابانها و فضاهای عمومی صرفاً پسزمینه نیستند؛ هر یک قواعد اجتماعی خاص خود را دارند و رفتار شخصیتها را شکل میدهند. رنگهای تیره و نورهای گرم، شهر را هم پرجنبوجوش و هم فرسوده نشان میدهند. در این جهان، رؤیای گریختن به مکانی آرام، نه یک خیال لوکس، بلکه تلاشی برای بازیابی اختیار بر زندگی است.
ریتم، شلوغی و آشنایی قصه فیلم با وجود قوتهایش از کاستیهای روایی بینصیب نیست. زمان نسبتاً طولانی آن در بخشهایی به چشم میآید و بعضی گفتوگوها یا موقعیتها بیش از آنچه برای پیشبرد درام لازم است امتداد پیدا میکنند. ریتم فیلم گاهی میان لحظههای تأملی و انفجارهای ناگهانیِ خشونت، نوسان تندی دارد؛ این تضاد در کلیت اثر معنا پیدا میکند، اما همیشه به یک اندازه روان نیست.
شماری از صحنهها نیز چنان از شخصیتها، تهدیدها و اتفاقهای همزمان انباشته میشوند که تمرکز عاطفی تماشاگر برای مدتی پراکنده میشود. از سوی دیگر، طرح کلی برای مخاطبی که با سینمای گنگستری آشناست، کاملاً تازه به نظر نمیرسد. مردی که میخواهد از چرخهٔ جرم بیرون بیاید، اما در محاصرهٔ گذشته و وفاداریهای قدیمی گرفتار میشود، الگویی شناختهشده است.
« بازآفرینی نیویورک دههٔ هفتاد نیز از نقاط قوت اثر است. »
قوتها و کاستیها
فیلم همیشه از پیشبینیپذیری فاصله نمیگیرد و برخی مسیرهای داستانی را میتوان زودتر حدس زد. بااینهمه، ارزش اثر تنها در تازگی پیرنگ نیست؛ در چگونگی اجرای آن، در بازیها و در تأکید بر فرسایشِ تدریجیِ امید نهفته است. آشناییِ قصه گاه به ضرر فیلم تمام میشود، اما اجرا به آن کیفیتی شخصی میبخشد.
جمعبندی «راه کارلیتو» اثری تلخ و پرکشش دربارهٔ دشواریِ گسستن از گذشته است؛ فیلمی که در کنار عناصر آشنای ژانر گنگستری، به میل انسانی برای تغییر و بهای انتخابهای قدیمی توجه میکند. آل پاچینو با بازی درونگرا و پرصلابتش، کارلیتو را از قهرمان کلیشهای فراتر میبرد و شان پن در نقشی متضاد، حضوری پرآشوب و بهیادماندنی میآفریند.
کارگردانی دی پالما، فضای شهری، موسیقی و تعقیبوگریز پایانی نیز به فیلم هویتی بصری و عاطفی میدهند. کندی مقطعی ریتم، شلوغی برخی صحنهها و آشناییِ مسیر داستان مانع از آن میشوند که فیلم در تمام لحظات بینقص باشد. بااینحال، این ضعفها بر نیروی مرکزی اثر غلبه نمیکنند: تصویر مردی که میخواهد راهی تازه برگزیند، اما میفهمد آزادی فقط با تصمیم آغاز نمیشود و برای حفظ آن باید در برابر جهانی ایستاد که او را با نام و عادتهای گذشتهاش میشناسد.
« فیلم همیشه از پیشبینیپذیری فاصله نمیگیرد و برخی مسیرهای داستانی را میتوان زودتر حدس زد. »



ثبت دیدگاه