نقد و بررسی
نقد Compulsion | 1959
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جنایت بهمثابه نمایشِ برتری «Compulsion» از فرضیهای ساده اما هولناک آغاز میکند: دو جوانِ برخوردار از ثروت، هوش و اعتمادبهنفسی بیمارگونه، خود را چنان برتر از دیگران میپندارند که گمان میکنند میتوانند از قانون و اخلاق نیز عبور کنند. جنایت برای آنان نه فقط عملی خشونتآمیز، بلکه آزمونی برای اثبات این تصور است؛ گویی با طراحی «جنایتی بینقص» میتوانند جهان را به صحنهای برای نمایش نبوغ خود بدل کنند.
همین ایده، موتور دراماتیک فیلم را روشن میکند و تماشاگر را از همان ابتدا در برابر پرسشی اخلاقی قرار میدهد: آیا این دو نفر واقعاً نیرومند و مسلطاند، یا فقط در خیال خویش چنین تصویری ساختهاند؟ فیلم از پروندهٔ واقعی لئوپولد و لوب الهام گرفته، اما شخصیتها و رویدادها را در قالبی داستانی بازآفرینی میکند.
این فاصلهگذاری به آن اجازه میدهد از گزارش صرفِ یک جنایت فراتر برود و به بررسی ذهنیتی بپردازد که آدمی را از انسانهای دیگر جدا و به ابزارهایی برای بازی فکری تقلیل میدهد. جنایت در این جهان نه حاصل انفجار ناگهانی خشمی مهارناشدنی، بلکه محصول نوعی خودشیفتگی سرد و نظریهپردازی اخلاقگریز است؛ و همین، آن را بهشکلی خاص نگرانکننده میکند.
تعلیقِ حاصل از شکاف میان نقشه و واقعیت ریچارد فلیشر فیلم را همچون تقابلی پیوسته میان محاسبه و آشفتگی پیش میبرد. دو شخصیت اصلی به مهارت خود در کنترل جزئیات و پیشبینی رفتار دیگران دل بستهاند، اما جهان واقعی از منطق بستهٔ آنان پیروی نمیکند. هرچه بیشتر به دقت نقشهشان اعتماد میکنند، شکاف میان خیالِ تسلط و واقعیتِ خطاپذیر آشکارتر میشود.
« فیلم از پروندهٔ واقعی لئوپولد و لوب الهام گرفته، اما شخصیتها و رویدادها را در قالبی داستانی بازآفرینی میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
سرنخی کوچک، که در تصور آنان بیاهمیت یا ناممکن به نظر میرسد، به نقطهٔ شکنندهٔ همان طرح پرطمطراق بدل میشود. تعلیق فیلم صرفاً بر این پرسش استوار نیست که آیا مجرمان شناسایی خواهند شد؛ تماشاگر از همان ابتدا با خطر و پیامدهای کارشان روبهروست. دلهره بیشتر از دیدن فروریختن اعتمادبهنفس آنان پدید میآید: از اینکه بفهمیم هیچیک واقعاً آنقدرها که میپندارد بر اوضاع مسلط نیست.
فیلم با همین جابهجایی، جنایت را از ماجرایی دربارهٔ اجرای یک نقشه به مطالعهای دربارهٔ خودفریبی تبدیل میکند. جزئیات پلیسی و مسیر آشکار شدن حقیقت، ریتمی رو به جلو میسازند، هرچند فیلم در بخشهایی که به استدلالها و گفتوگوهای نظری شخصیتها تکیه میکند، از این شتاب فاصله میگیرد. دو چهرهٔ خودشیفتگی جود اشتاینر و آرتی استراوس یک زوجِ همفکرند، اما فیلم آنان را کاملاً یکسان نمیبیند.
رابطهشان بر آمیزهای از رفاقت، رقابت و نیاز متقابل بنا شده است. هر یک میخواهد دیگری را مخاطبِ نبوغ خود بداند؛ در همان حال، این دوستی بهتدریج نشان میدهد چه اندازه به تأیید و همراهی طرف مقابل وابستهاند. آنان در ظاهر مستقل و مطمئناند، اما اعتمادبهنفسشان بیشتر شبیه نقابی است که بر ترسها، تردیدها و آسیبپذیریهایشان کشیدهاند.
دین استاکول در نقش جود، بازیای برجسته و چندلایه ارائه میدهد. او شخصیتش را به هیولایی یکبعدی بدل نمیکند؛ در رفتار و نگاهش نشانههایی از آشفتگی و فشار درونی دیده میشود که در کنار خودبزرگبینی او قرار میگیرند. این دوگانگی به نقش عمق میبخشد و باعث میشود تماشاگر صرفاً با یک چهرهٔ شرورِ بیتغییر روبهرو نباشد.
« سرنخی کوچک، که در تصور آنان بیاهمیت یا ناممکن به نظر میرسد، به نقطهٔ شکنندهٔ همان طرح پرطمطراق بدل میشود. »
شخصیتها و اجرا
بردفورد دیلمن نیز آرتی را با نوعی خشکی و اطمینان خطرناک بازی میکند؛ حضوری که گاه تهدیدآمیزتر از لحن بلند و نمایشی است. با این همه، پویایی دو شخصیت پس از مدتی اندکی تکراری میشود. فیلم بارها به همان تضاد میان ادعای برتری و ناتوانی در مواجهه با پیامدها بازمیگردد، بیآنکه در هر بازگشت لایهای تازه به آن بیفزاید.
فلسفهای که گاه به شعار نزدیک میشود یکی از محورهای مهم فیلم، استفادهٔ دو جوان از اندیشههای نیچه برای توجیه تصورِ برتری خویش است. آنان مفاهیم فلسفی را نه برای فهم پیچیدگی اخلاق، بلکه همچون ابزارهایی برای مشروعیتبخشیدن به میل خود به سلطه و بیاعتنایی به دیگران به کار میگیرند. در این معنا، فیلم بیش از آنکه در پی داوری دربارهٔ فلسفهای خاص باشد، به شیوهٔ مصرف ابزاریِ اندیشهها توجه دارد: نظریهای که از زمینه و مسئولیت جدا شود، میتواند به زبانی آراسته برای پوشاندن خودخواهی بدل شود.
بااینحال، گفتوگوهای فلسفی جود و آرتی همیشه به اندازهٔ مضمونشان اثرگذار نیستند. برخی از آنها بیش از آنکه گفتوگویی زنده میان دو شخصیت باشند، شبیه خطابههایی برای توضیح مستقیم جهانبینی آنان به نظر میرسند. این صراحت گاهی از طبیعیبودن رفتارشان میکاهد و مخاطب را از فضای تعلیق بیرون میآورد.
بهجای آنکه معنا از کنش و رابطهٔ دو نفر استنباط شود، فیلم در بعضی لحظهها آن را با کلام توضیح میدهد. نتیجه، تناقضی جالب است: ایدهٔ مرکزی فیلم نیرومند است، اما شخصیتهایی که قرار است آن را نمایندگی کنند، گاهی گرفتار تکرار همان ایده میشوند. از تعقیب جنایت تا پرسش از عدالت با گسترش داستان به عرصهٔ بازجویی و دادگاه، «Compulsion» از تریلری جنایی به درامی دربارهٔ مسئولیت و مجازات تغییر مسیر میدهد.
« با این همه، پویایی دو شخصیت پس از مدتی اندکی تکراری میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در این بخش، مسئله تنها اثبات جرم نیست؛ پرسش این است که جامعه با جنایتی هولناک چگونه باید روبهرو شود و مجازات چه نسبتی با عدالت دارد. دادستان هارولد هورن نمایندهٔ مطالبهٔ پاسخگویی و کیفر است، در حالی که جاناتان ویلک، وکیل مدافع، بحث را به معنای مجازات اعدام و مسئولیت اخلاقی جامعه میکشاند.
حضور اورسن ولز در نقش ویلک به فیلم مقیاسی خطابیتر میبخشد. او شخصیتی را بازی میکند که گفتارش قرار است فراتر از پروندهٔ موکلانش برود و تماشاگر را نیز خطاب قرار دهد. مونولوگهای او، بهویژه در بخش پایانی، از نظر اجرا نیرویی چشمگیر دارند و به جدال حقوقی بُعدی اخلاقی میافزایند. بااینحال، همین سخنرانیها گاه بیش از اندازه طولانی میشوند و ریتمی را که فیلم پیشتر با دقت ساخته بود کند میکنند.
ولز چنان حضوری مسلط دارد که ممکن است توازن میان شخصیتهای جوان و وکیلشان را برهم بزند؛ گویی فیلم پس از مدتی از مشاهدهٔ آنان به سوی صحنهای برای خطابهٔ ویلک حرکت میکند. کارگردانی و فضای تصویری کارگردانی فلیشر در ساختن فضای تهدید و بیقراری، حسابشده و مؤثر است. فیلم برای ایجاد دلهره به نمایش پرزرقوبرق خشونت وابسته نیست؛ در عوض، از فشار موقعیتها، سکوتها و تغییر تدریجی مناسبات میان شخصیتها بهره میگیرد.
حس خطر از این واقعیت سرچشمه میگیرد که آدمهایی که خود را مصون از پیامد میدانند، قدمبهقدم با نتیجهٔ اعمالشان روبهرو میشوند. این رویکرد با موضوع فیلم تناسب دارد: شکوه ظاهریِ طرح آنان در برابر سادگی و سختگیری واقعیت رنگ میبازد. تصویرپردازی نیز در لحظههایی که با نشانهها و بازتابها کار میکند، به مضمون فیلم خدمت میرساند.
« حضور اورسن ولز در نقش ویلک به فیلم مقیاسی خطابیتر میبخشد. »
قوتها و کاستیها
جزئیات بصری یادآور میشوند که هیچکس نمیتواند کاملاً از نگاه دیگران یا از آثارِ برجاماندهٔ عمل خود بگریزد. در کنار اینها، بازیگران مکمل به جهان فیلم استحکام میبخشند. دیانه وارسی در نقش راث ایوانز حضوری آرامتر دارد، اما به داستان بُعدی انسانی میافزاید که در میان بازیهای ذهنی و رقابتهای مردانهٔ دو شخصیت اصلی کمرنگ میشود.
جمعبندی «Compulsion» فیلمی استوار و درگیرکننده دربارهٔ خودفریبیِ کسانی است که هوش را با حقِ سلطه اشتباه میگیرند. ایدهٔ جنایتِ بینقص، تقابل دو جوان با قانون و انتقال داستان به دادگاه، به اثر ساختاری جذاب میدهد؛ بازی دین استاکول نیز از نقاط قوت اصلی آن است. فضای پرتنش فیلم و توجه به فروپاشی تدریجی اعتمادبهنفس مجرمان، آن را همچنان تماشایی نگه میدارد.
در برابر این امتیازها، تکرار فلسفهبافیها و محدودماندن رشد دو شخصیت، گاه از نیروی درام میکاهد. مونولوگهای طولانی ویلک نیز، هرچند از نظر بازیگری پرقدرتاند، در بخشهایی ضرباهنگ را کند میکنند. بااینهمه، این نارساییها هستهٔ اخلاقی و دراماتیک فیلم را از میان نمیبرند. «Compulsion» بیش از آنکه دربارهٔ نبوغ جنایتکاران باشد، دربارهٔ شکستِ خیالِ برتری است؛ خیالی که میپندارد میتواند انسان، قانون و پیامد را به بازی بگیرد، اما سرانجام با واقعیتی روبهرو میشود که هیچ نظریهای قادر به حذف آن نیست.
« جزئیات بصری یادآور میشوند که هیچکس نمیتواند کاملاً از نگاه دیگران یا از آثارِ برجاماندهٔ عمل خود بگریزد. »



ثبت دیدگاه