نقد و بررسی
نقد Love in the Time of Cholera | 2007
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
عشقی که در زمان فرسوده میشود فیلم «عشق در روزگار وبا» ساختهٔ مایک نیول، اقتباسی از رمان نامدار گابریل گارسیا مارکز است؛ اثری که بلندپروازیاش از همان آغاز آشکار است: روایت عشقی که نیمقرن دوام میآورد، در برابر دگرگونی بدنها، جایگاه اجتماعی، عادتها و خاطره مقاومت میکند. فیلم با مرگ دکتر اوربینو و بازگشت به گذشته، رابطهٔ فلورنتینو آریسا و فرمینا داسا را در امتداد سالیان دنبال میکند؛ از شور جوانی تا مواجههٔ دوباره با عشقی که زمانی ناتمام مانده است.
این طرح، در ظاهر، ظرفیت یک حماسهٔ عاشقانه را دارد؛ اما مسئلهٔ اصلی فیلم آن است که چگونه میتوان عشقی را به تصویر کشید که نه فقط یک احساس پرشور، بلکه مجموعهای از انتظار، خودفریبی، میل، رنج و گذر عمر است. روایتِ صبر و وسواس فلورنتینو از جوانی عشق را همچون نیرویی مطلق میبیند؛ نیرویی که میتواند فاصلهٔ طبقاتی، مخالفت خانواده و حتی گذر زمان را بیاثر کند.
در برابر او، فرمینا شخصیتی است که نگاهش به زندگی از تجربه و واقعیت تغذیه میکند. این تقابل، امکان خوانشی فراتر از قصهٔ عاشقانه فراهم میآورد: آیا وفاداری به یک عشق، نشانهٔ پایداری است یا صورتی از گرفتارماندن در تصویری که از دیگری ساختهایم؟ فیلم بهدرستی اجازه نمیدهد پاسخ سادهای برای این پرسش پیدا کنیم.
پایداری فلورنتینو گاه باشکوه و گاه نگرانکننده جلوه میکند. او سالها به عشق نخستین خود وفادار میماند، اما این وفاداری با روابط متعددش با زنان دیگر تناقضی آشکار دارد. همین تناقض، شخصیتی پیچیدهتر از عاشق آرمانی میسازد: مردی که هم در رؤیای خویش زندگی میکند و هم از تنهایی میگریزد.
« در برابر او، فرمینا شخصیتی است که نگاهش به زندگی از تجربه و واقعیت تغذیه میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
با این حال، فیلم همیشه این پیچیدگی را به اندازهٔ کافی واکاوی نمیکند و در مواردی، بهجای آشکارکردن لایههای اخلاقی و روانی شخصیت، بر جلوهٔ رمانتیک او تکیه میکند. اقتباس میان وفاداری و فقدان اقتباس از رمانی چون اثر مارکز، تنها انتقال رویدادها و شخصیتها به پرده نیست؛ جهانبینی و لحن خاص کتاب نیز باید somehow در تصویر و صدا بازآفرینی شود.
فیلم بخش مهمی از شاکلهٔ داستان را حفظ میکند و خط اصلی دلبستگی، جدایی و گذر سالیان را پیش میبرد، اما در تبدیل نثر سرشار از خیال و طنز تلخ مارکز به زبان سینما، همواره موفق نیست. در رمان، واقعیت روزمره و امر شگفتانگیز بهنرمی در هم میآمیزند؛ همین آمیزش است که عشق را همزمان زمینی، مضحک، دردناک و افسانهای میکند.
فیلم بیشتر به سوی ملودرامی تاریخی و باشکوه میرود و در نتیجه، بخشی از آن حالوهوای جادویی و چندوجهی کمرنگ میشود. حذف یا فشردهسازی برخی عناصر نیز به پیوستگی عاطفی لطمه میزند: تماشاگر گاه درمییابد که سالها گذشته و شخصیتها دگرگون شدهاند، اما همیشه فرصت نمییابد این دگرگونی را از درون تجربه کند.
حاصل، اثری است که به رمان وفادار میماند، اما بهندرت از قید خلاصهکردن آن فراتر میرود. تصویرِ پرشکوه و جهانِ محصور یکی از برجستهترین امتیازهای فیلم، طراحی بصری آن است. رنگها، بافت لباسها، معماری و چشماندازهای کلمبیا فضایی خیالانگیز میسازند؛ فضایی که گذشته را نه به شکل بازسازی خشک تاریخی، بلکه همچون خاطرهای آراسته و اندکی رؤیایی پیش چشم میآورد.
« حاصل، اثری است که به رمان وفادار میماند، اما بهندرت از قید خلاصهکردن آن فراتر میرود. »
شخصیتها و اجرا
فیلمبرداری افونسو بئاتّو نیز در ساختن این جهان سهم مهمی دارد: نماها اغلب به تابلویی دیدنی میمانند و گرمای محیط، شکوه خانهها و حرکت شخصیتها در فضا، به فیلم هویت بصری روشنی میبخشد. بااینهمه، زیبایی تصویر همیشه به معنای زندهبودن جهان نیست. گاه قابها چنان در پی آراستگیاند که زندگی از آنها فاصله میگیرد.
شهر و محیط تاریخی بیشتر پسزمینهای چشمنواز برای دراماند تا نیرویی فعال که بر سرنوشت شخصیتها اثر بگذارد. این فاصله، بهویژه وقتی روایت کند میشود، محسوستر است: منظره میتواند چشم را سرگرم کند، اما بهتنهایی جای کشش روایی یا عمق روانی را نمیگیرد. بازیها و فاصلهٔ میان چهرهها خاویر باردم در نقش فلورنتینو حضوری متمرکز و کنترلشده دارد.
او شخصیت را نه صرفاً به عاشقی رنجکشیده، بلکه به مردی بدل میکند که غرور، میل و خیالپردازیاش در هم تنیدهاند. در بهترین لحظات، نگاه و سکوت او بیش از گفتارهای پرطمطراق احساس میآفرینند. با این حال، فاصلهٔ میان سنهای گوناگون شخصیت و شیوهٔ نمایش پیری همیشه طبیعی از کار درنمیآید؛ گریم، بهخصوص در برخی چهرهها، توجه را از بازی و موقعیت به خود جلب میکند.
جوانا ماتزّوجورنو در نقش فرمینا میکوشد از او تصویری مستقل بسازد؛ زنی که صرفاً موضوع انتظار فلورنتینو نیست و تصمیمهایش از شناخت شخصی او از زندگی برمیآیند. بنجامین برت نیز در نقش اوربینو، وقار و عقلگرایی مردی را عرضه میکند که جهانبینیاش با شور شاعرانهٔ فلورنتینو تفاوت دارد. این سهگانه ظرفیت دراماتیک فراوانی دارد، اما فیلم در بعضی صحنهها شخصیتهایش را به نمادهایی از سه موضع متفاوت دربارهٔ عشق بدل میکند و کمتر اجازه میدهد تناقضهایشان بیواسطه و بیتوضیح باقی بماند.
« بااینهمه، زیبایی تصویر همیشه به معنای زندهبودن جهان نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
موسیقی و غلبهٔ احساسِ اعلامشده موسیقی آنتونیو پینتو و ترانههای نوشتهشده برای فیلم، از جمله قطعات شکیرا، در ساختن فضای عاشقانه نقشی آشکار دارند. موسیقی در لحظات عاطفی، بر کشش صحنه میافزاید و گاه به تصاویر رنگی گرمتر میبخشد. اما همین تأکید میتواند دو لبه داشته باشد: در برخی صحنهها موسیقی احساس را همراهی میکند، و در برخی دیگر آن را از پیش برای تماشاگر تعیین میکند.
وقتی ملودی و تصویر همزمان بر اندوه یا شور تأکید میگذارند، مجال کمتری برای کشف شخصی احساس باقی میماند. این ویژگی با گرایش کلی فیلم به ملودرام پیوند دارد. عشق در اینجا اغلب با زبان خطابی و نشانههای آشکار بیان میشود؛ گویی اثر بیم دارد که اگر احساس را به سکوت، مکث یا جزئیات کوچک واگذارد، شدت آن کم شود.
در نتیجه، لحظاتی که میتوانستند از ابهام و ظرافت نیرو بگیرند، گاه بیش از اندازه صریح و پرآرایش جلوه میکنند. ریتمی کند و نابرابر کندی فیلم بهخودیخود ایراد نیست؛ روایتی دربارهٔ دههها انتظار میتواند به ضرباهنگی آرام نیاز داشته باشد. مسئله آن است که این آرامش همیشه به انباشت معنا نمیانجامد.
فیلم در بخشهایی بر تکرار احساسات و رخدادها تکیه میکند، بیآنکه هر بار وجه تازهای از شخصیتها یا رابطهشان آشکار شود. در نتیجه، زمان طولانی اثر گاهی بهجای آنکه حس فرسایش یا پایداری را در تماشاگر بنشاند، صرفاً کشدار به نظر میرسد. ساختار اپیزودیک نیز بر این نابرابری میافزاید.
« موسیقی در لحظات عاطفی، بر کشش صحنه میافزاید و گاه به تصاویر رنگی گرمتر میبخشد. »
قوتها و کاستیها
برخی گذرها و صحنهها بهسرعت از کنار پیامدهای مهم میگذرند، درحالیکه بعضی لحظات کماثرتر مجال بیشتری مییابند. این جابهجاییِ وزن، پیوند عاطفی با داستان را دشوار میکند؛ بهویژه برای تماشاگرانی که انتظار دارند زمان طولانی فیلم با تحول تدریجی و پیوستهٔ رابطهها توجیه شود. جمعبندی «عشق در روزگار وبا» فیلمی دیدنی و پرزرقوبرق است که داستانی عاطفی و بلندپروازانه را در بستری تاریخی روایت میکند.
لوکیشنها و فیلمبرداری چشمنواز، موسیقی اثرگذار و بازیهای مرکزی، لحظاتی بهیادماندنی میآفرینند؛ اما ریتم نابرابر، ملودرامِ گاه اغراقشده و دشواری انتقال جادوی رمان به سینما، مانع از آن میشوند که فیلم به عمق و تازگی متن ادبی دست یابد. ارزش آن بیش از همه در پرسشی است که دربارهٔ ماهیت عشق پیش میکشد: عشقِ پایدار تا کجا وفاداری است و از کجا به وسواس بدل میشود؟
فیلم پاسخ قطعی نمیدهد و همین ابهام، در کنار زیبایی بصریاش، دلیل اصلی ماندگاری آن در ذهن تماشاگر است.
« فیلم پاسخ قطعی نمیدهد و همین ابهام، در کنار زیبایی بصریاش، دلیل اصلی ماندگاری آن در ذهن تماشاگر است. »
ثبت دیدگاه