نقد و بررسی
نقد Yes, I Do | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
عاشقانهای با طعمی شیرین و مانعی نامطمئن «Yes, I Do» از همان ابتدا وعدهٔ یک کمدی عاشقانهٔ سبک و دلپذیر را میدهد: شارلوت، شکلاتسازی پرمشغله، بارها در آستانهٔ ازدواج با جیمز عقبنشینی کرده و اکنون باید نشان دهد که این بار تصمیمش جدی است. ورود نیکول، نامزد سابق جیمز و صاحب مجلهای مرتبط با شکلات، به ماجرا رقابتی عاطفی میافزاید و مسیر شارلوت را دشوارتر میکند.
فیلم بهجای حرکت در قلمرو درام سنگین، بر گرمای فضای عاشقانه و شیرینی موقعیتهایش تکیه دارد؛ اما درست در مرکز این روایت دلنشین، مسئلهای قرار گرفته که فیلم برای باورپذیر کردنش بهاندازهٔ کافی مکث نمیکند: چرا شارلوت از ازدواج تا این اندازه میهراسد، و چرا این ترس بارها رابطهای را که ظاهراً خواهانش است به بنبست میکشاند؟
طرح آشنا و ریتمی آسوده فیلم، به کارگردانی Christie Will، از الگوی شناختهشدهٔ کمدیهای رمانتیک تلویزیونی بهره میگیرد: عشقی که باید دوباره اثبات شود، رقیبی از گذشته که سر میرسد، و قهرمانی که در خلال مجموعهای از موقعیتهای بامزه و احساساتی ناچار است تکلیفش را با خودش روشن کند. این آشنایی لزوماً عیب نیست.
تماشاگر میداند با اثری روبهروست که قصد ندارد قواعد ژانر را از نو بنویسد؛ قرار است چند ساعتی از تنشهای روزمره فاصله بگیرد و در فضایی آرام، گرم و بیخطر غرق شود. در بخشهایی، فیلم از همین سادگی سود میبرد. ماجراها بهسرعت پیش میروند، فضای حرفهای شارلوت و رقابت شکلاتی، بستری برای تنوع دادن به موقعیتهای عاشقانه فراهم میکند و حضور نیکول، مسیر داستان را از یک رابطهٔ دونفره فراتر میبرد.
« در بخشهایی، فیلم از همین سادگی سود میبرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، سرعت روایت گاهی به بهای پرداخت تمام میشود. رخدادها یکی پس از دیگری میآیند، اما کمتر فرصتی مییابند تا پیامدهای عاطفیشان در شخصیتها رسوب کند. نتیجه، فیلمی است که تماشایش آسان است، اما اثرگذاری لحظههایش همیشه به همان اندازه ماندگار نیست. شارلوت و مسئلهٔ انگیزههای ناپایدار بار اصلی داستان بر دوش شارلوت است؛ شخصیتی که هم در کارش بلندپرواز و پرانرژی به نظر میرسد و هم در برابر مهمترین تصمیم عاطفی زندگیاش بارها عقب میکشد.
این تضاد میتوانست نقطهٔ قوت فیلم باشد. ترس از تعهد، نگرانی از تغییر زندگی یا اضطراب ناشی از مراسم ازدواج، همگی ظرفیت ساختن شخصیتی چندوجهی را دارند. مسئله آن است که فیلم بیش از آنکه این احساسها را بکاود، آنها را بهعنوان مانعی آماده در برابر عشق به کار میگیرد. در نتیجه، تماشاگر اغلب باید رفتار شارلوت را بپذیرد، بیآنکه درک روشنی از ریشهٔ آن داشته باشد.
او میخواهد با جیمز باشد، اما تصمیمهایی میگیرد که بارها این خواسته را زیر سؤال میبرد؛ سپس با شتاب میکوشد اعتماد او را دوباره به دست آورد. این رفتوبرگشت، بهجای آنکه از کشمکشی درونی و تدریجی سرچشمه بگیرد، گاه شبیه سازوکاری داستانی به نظر میرسد که صرفاً برای طولانی کردن مسیر رسیدن به پایان مطلوب طراحی شده است.
تماشاگر میتواند با اضطراب شارلوت همدلی کند، اما دشوار است که همیشه رفتار او را منطقی یا منسجم بداند. حساسیت او به شکلات نیز در کنار ترس از ازدواج، ایدهای بالقوه جذاب میسازد: حرفه و هویت شخصیاش با چیزی پیوند خورده که هم برایش لذتبخش است و هم ظاهراً منشأ محدودیت. بااینحال، این ایده بیشتر نقش جزئی تزئینی پیدا میکند تا دریچهای واقعی به دنیای درونی شخصیت.
« بااینحال، سرعت روایت گاهی به بهای پرداخت تمام میشود. »
شخصیتها و اجرا
فیلم آن را به اندازهای گسترش نمیدهد که به مضمون یا تحول معناداری بدل شود. جیمز و کمبود کشش عاطفی جیمز در مقام شریک عاطفی شارلوت، مهربان و صبور تصویر میشود؛ ویژگیهایی که برای ساختن قهرمانی دلنشین مناسباند، اما بهتنهایی برای شکل دادن به رابطهای پرکشش کفایت نمیکنند. او اغلب بیشتر واکنشگر است تا کنشمند: تصمیمها و تردیدهای شارلوت مسیر ماجرا را تعیین میکنند و جیمز در برابر آنها موضع میگیرد.
همین عدم توازن باعث میشود رابطهٔ اصلی، با وجود لطافت و احترام متقابل، گاهی از نظر دراماتیک کمجان بماند. بازی Marcus Rosner به شخصیت جیمز آرامش و نجابتی خوشایند میبخشد. او در لحظههای عاطفی، بهویژه وقتی دلخوری یا امید را بیاغراق نشان میدهد، حضوری صمیمی دارد. اما فیلمنامه کمتر به او امکان میدهد لایههایی مستقل از رابطهاش با شارلوت پیدا کند.
بنابراین مسئله فقط ضعف شیمی میان دو بازیگر نیست؛ خود روایت نیز فرصت کافی برای شکل دادن به صمیمیتی عمیق و ملموس میان آن دو فراهم نمیکند. ما میفهمیم که چرا باید این زوج را دوست داشته باشیم، اما همیشه آن پیوندی را که قرار است باور کنیم، با قدرت احساس نمیکنیم. نیکول؛ عامل آشوب و فرصتی از دسترفته ورود نیکول، با بازی Jessica Lowndes، عنصری تازه به فضای نسبتاً آرام فیلم میآورد.
او هم در حرفهٔ شارلوت نقش دارد و هم گذشتهای عاطفی با جیمز دارد؛ ازاینرو حضورش میتواند تنش را هم در رقابت کاری و هم در رابطهٔ عاشقانه افزایش دهد. نیکول از یک سو چهرهای مطمئن و هدفمند دارد و از سوی دیگر، با بازگشت به زندگی جیمز، تعادل شکنندهٔ میان دو شخصیت اصلی را برهم میزند. Lowndes در لحظههایی که نیکول را به شخصیتی پیچیدهتر از یک رقیب ساده تبدیل میکند، جذاب است؛ نگاه و لحنش گاه نشانههایی از تردید یا آسیبپذیری آشکار میسازند.
« فیلم آن را به اندازهای گسترش نمیدهد که به مضمون یا تحول معناداری بدل شود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اما فیلمنامه در تعیین جایگاه اخلاقی و عاطفی او ثبات ندارد. گاهی او همچون نیرویی حسابگر برای ایجاد دردسر عمل میکند و گاهی فیلم میکوشد سویهای همدلانه در او نشان دهد، بیآنکه این دو وجه را بهطور کامل به هم پیوند دهد. در نتیجه، نیکول بیشتر ابزار پیشبرد داستان میماند تا شخصیتی که تصمیمها و انگیزههایش بهتنهایی توجه تماشاگر را جلب کند.
بازیها، لحن و جهان بصری بازیها در مجموع با لحن لطیف فیلم هماهنگاند. Jen Lilley برای شارلوت انرژی و سرزندگی میآورد و در لحظههای احساسی، صمیمیتی دارد که به شخصیت امکان میدهد از قالب یک قهرمان صرفاً سردرگم فراتر برود. بااینحال، هرچه انگیزههای شارلوت نامنسجمتر میشوند، بازی نیز ناچار است بار بیشتری را برای پیوند دادن رفتارهای گوناگون او به دوش بکشد.
گاه این صمیمیت، خلأ پرداخت فیلمنامه را جبران میکند؛ گاه نیز نمیتواند مانع شود که تصمیمهای شخصیت تصنعی به نظر برسند. فضای گرم و آرام فیلم یکی از داراییهای اصلی آن است. محیطهای مرتبط با شکلاتسازی و تدارک مراسم، حس زندگی روزمرهای دلپذیر ایجاد میکنند و با وعدهٔ سرگرمی سبک فیلم سازگارند.
شوخیها نیز عموماً در محدودهای بیخطر باقی میمانند و برای حفظ طراوت روایت به کار میروند، نه برای ساختن طنزی تند یا گزنده. این انتخاب، فیلم را برای تماشایی آسوده مناسب میکند؛ هرچند گاهی بیش از اندازه محتاطانه است و اجازه نمیدهد لحظهها از حد آشنایی فراتر بروند. مضمون تعهد و محدودیت کلیشهها در لایهٔ زیرین داستان، «Yes, I Do» دربارهٔ فاصلهٔ میان خواستن و توانستن حرف میزند: آیا دوست داشتن یک نفر برای ساختن آیندهای مشترک کافی است؟
« اما فیلمنامه در تعیین جایگاه اخلاقی و عاطفی او ثبات ندارد. »
قوتها و کاستیها
آیا تردید را میتوان با یک مراسم زیبا یا تلاش برای جلب اعتماد کنار زد؟ فیلم به پرسشهایی از این دست نزدیک میشود، اما پاسخهایش بیشتر در سطح رویداد باقی میمانند. ترس شارلوت از ازدواج، بهجای آنکه بهدقت فهمیده و آرامآرام گشوده شود، به مانعی داستانی تبدیل میشود که باید از سر راه رابطه برداشته شود.
اتکای فیلم به کلیشههای ژانر نیز همین محدودیت را تشدید میکند. نامزد سابق، رقابت عاشقانه، سوءتفاهمها و تلاش دوباره برای اثبات عشق، همگی اجزایی آشنا هستند؛ ارزش آنها به شیوهٔ پرداخت وابسته است. اینجا برخی از آنها لحظههایی سرگرمکننده میسازند، اما کمتر به معنای تازهای میرسند. فیلم ترجیح میدهد مسیر امن و قابلپیشبینی خود را حفظ کند، حتی وقتی شخصیتها به کشمکشی عمیقتر نیاز دارند.
جمعبندی «Yes, I Do» تجربهای سبک، گرم و خوشتماشا برای علاقهمندان به عاشقانههای بیدغدغه است. فضای دلنشین، بازیهای صمیمی و موقعیتهای بامزه، به آن جذابیتی ساده میبخشند و اجازه میدهند ضعفهایش در برخی لحظات کمتر به چشم بیایند. اما در مرکز فیلم، رابطهای قرار دارد که به اندازهٔ کافی قانعکننده ساخته نمیشود: ترس شارلوت از ازدواج پرداختی کمعمق دارد، انگیزههایش پیوستگی لازم را پیدا نمیکنند و پیوند او با جیمز از کشش عاطفی نیرومندی برخوردار نیست.
فیلم در مقام سرگرمی آرام و شیرین کارکرد دارد، اما برای آنکه عاشقانهاش واقعاً در خاطر بماند، به شخصیتپردازی دقیقتر و کاوشی جدیتر در معنای تعهد نیاز داشت.
« آیا تردید را میتوان با یک مراسم زیبا یا تلاش برای جلب اعتماد کنار زد؟ »



ثبت دیدگاه