نقد و بررسی
نقد The Artist and the Model | 2012
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سکوتی که به تماشا دعوت میکند «The Artist and the Model» فیلمی است که از همان آغاز، بیش از آنکه بخواهد داستانی پرحادثه روایت کند، تماشاگر را به مکث و مشاهده فرامیخواند. ماجرا در تابستان ۱۹۴۳ و در فرانسهی اشغالشده میگذرد: مارک کروس، مجسمهسازی سالخورده و نومید، با مرسه، زن جوانی که از اردوگاهی پناهجویان گریخته، روبهرو میشود.
ورود او میل هنرمند به کار را دوباره بیدار میکند و رابطهای آرام میان این دو شکل میگیرد؛ رابطهای که فیلم آن را از مسیر نگاه، سکوت و حضور جسمانی پیش میبرد، نه از راه گفتوگوهای پرشور یا رویدادهای بزرگ. این انتخاب، هم سرچشمهی زیبایی فیلم است و هم حدومرز آن. فرناندو تروئبا میخواهد در برابر شتاب روایتهای متعارف، به زمان مجال بدهد؛ تماشاگر باید با ضرباهنگ کند کارگاه، سکون مدل و تأمل هنرمند همراه شود.
اما مکث، بهخودیخود، عمق نمیآفریند. گاهی فیلم چنان بر آرامش خود پافشاری میکند که سکونِ مورد نظرش به ایستایی نزدیک میشود. هنرمند، مدل و فاصلهی میان آن دو هستهی اثر، رابطهی مارک و مرسه است؛ رابطهای که هم هنری است و هم انسانی، اما فیلم عمداً از نامگذاری سادهی آن پرهیز میکند.
مارک در پیکر مدل به دنبال صورتی از زیبایی و حقیقت میگردد؛ مرسه نیز در کارگاه او با جهانی روبهرو میشود که در آن بدنش نه فقط موضوع نگاه، بلکه موضوع اندیشه و آفرینش است. فیلم از همینجا پرسشی جذاب میسازد: آیا هنرمند میتواند زیبایی را ببیند، بیآنکه انسانی را که حامل آن است به شیئی برای تماشا فروبکاهد؟
« این انتخاب، هم سرچشمهی زیبایی فیلم است و هم حدومرز آن. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
مارک گاه به مرسه همچون مادهی خامی برای اثر هنری مینگرد؛ اما شخصیت او فقط در نسبت با نگاه هنرمند معنا نمییابد. نیروی زندگی و سرزندگی مرسه، انضباط و کندیِ مرد سالخورده را به چالش میکشد. در مقابل، تجربه و خستگی مارک نیز نگاه زن جوان به جهان را دگرگون میکند. بااینهمه، فیلم این دگرگونی دوسویه را بیشتر القا میکند تا آنکه بهروشنی بپروراند.
ازاینرو، پیوند آن دو در لحظاتی تأثیرگذار است، اما گذارهای عاطفیشان همیشه به اندازهی کافی زمینهچینی نمیشود. بدن بهمثابه منظره و اندیشه در فیلمی دربارهی مجسمهسازی، بدن ناگزیر مرکز تصویر است؛ اما بدن مرسه صرفاً موضوع زیباییشناسانه باقی نمیماند. او زنی است که از تجربهی جنگ، جابهجایی و ناامنی عبور کرده و حضورش در کارگاه یادآور زندگیای است که در برابر خشونت تاریخی ادامه مییابد.
تفاوت میان بدن متحرک و سرزندهی او و حرکات سنجیده و فرسودهی مارک، یکی از بیانگرترین تقابلهای فیلم است. بااینحال، نگاه اثر به بدن گاهی میان ستایش و شیءسازی معلق میماند. فیلم میکوشد تن را در پیوند با طبیعت، زیبایی و آفرینش ببیند، اما بهندرت از منظر خود مرسه به مسئلهی مدلبودن و قرارگرفتن در معرض نگاه میپردازد.
همین کمبود سبب میشود پرسشی که بالقوه میتوانست به یکی از محورهای پیچیدهی فیلم بدل شود، بیشتر در حاشیه بماند: مرسه در این رابطه تا چه اندازه موضوع نگاه است و تا چه اندازه صاحب نگاه؟ بازیها و شخصیتپردازی ژان روشهفور در نقش مارک، خستگی مردی را مجسم میکند که گویی سالهاست از جهان کناره گرفته است.
« نیروی زندگی و سرزندگی مرسه، انضباط و کندیِ مرد سالخورده را به چالش میکشد. »
شخصیتها و اجرا
بازی او بر تغییرات ظریف بنا شده: مکثی پیش از پاسخ، نگاه طولانی به مدل، یا لحظهای که احساس فراموششدهای از چهرهاش عبور میکند. این خویشتنداری با شخصیت مارک سازگار است و اجازه میدهد تحول او بهجای آنکه در سخنرانی توضیح داده شود، در رفتار و حضورش دیده شود. آیدا فولچ نیز به مرسه انرژی و بیقراریای میبخشد که در برابر سنگینی فضای خانه و کارگاه مقاومت میکند.
خندهها و جنبوجوش او در میان سکوتهای مارک، از معدود لحظاتی است که فیلم بهوضوح جان میگیرد. کلودیا کاردیناله در نقش لیا، همسر مارک، حضوری کمحرف اما مؤثر دارد؛ شخصیتی که با دعوت مرسه به خانه، امکان این برخورد را فراهم میکند و خود نیز یادآور گذشتهای است که هنر و زندگیاش زمانی به هم گره خورده بودند.
بازیهای اصلی از نقاط قوت اثرند، هرچند محدودماندن زاویهی دید، مجال چندانی برای گسترش شخصیت مرسه فراهم نمیآورد. تصویر، نور و سکون تصویربرداری سیاهوسفید فیلم با موضوع آن پیوندی روشن دارد. فقدان رنگ، توجه را به بافتها و شکلها میکشاند: پوست، سنگ، پارچه، نور پنجره و سایههایی که روی فضای کارگاه مینشینند.
قابها اغلب به نقاشی یا طراحی نزدیک میشوند و محیط روستایی فرانسه را نه با شکوهی توریستی، بلکه چون فضایی ساده و خاموش ثبت میکنند. این انتخاب به فیلم انسجام بصری میدهد و با تأمل دربارهی هنر و نگاه سازگار است. اما زیبایی بصری همیشه به حرکت دراماتیک نمیانجامد. نماهای طولانی و تأکید مکرر بر سکون، گاه بیش از آنکه تجربهی تماشای دقیق بسازند، فاصلهای میان فیلم و مخاطب ایجاد میکنند.
« آیدا فولچ نیز به مرسه انرژی و بیقراریای میبخشد که در برابر سنگینی فضای خانه و کارگاه مقاومت میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در لحظاتی، قاب زیباست اما چیزی درون آن پیش نمیرود. به همین دلیل، زبان بصری فیلم تحسینبرانگیز است، ولی نمیتواند بهتنهایی خلأهای روایت را جبران کند. جنگ در پسزمینه، نه در مرکز اشغال فرانسه و وضعیت مرسه، بستری تاریخی برای داستان فراهم میکند؛ بااینحال، جنگ در بیشتر زمان فیلم در حاشیه باقی میماند.
نشانههای خطر و حضور نیروهای سیاسی گاه وارد فضای روایت میشوند، اما اثر بهندرت اجازه میدهد این نیروها رابطهی مرکزی را بهطور جدی مختل کنند. نتیجه، تناقضی درونی است: فیلم از جهانی سخن میگوید که زیر فشار خشونت و بیثباتی قرار دارد، ولی آرامش خانه و کارگاه غالباً چنان مستقل از آن جهان جلوه میکند که تاریخ به زمینهای کماثر بدل میشود.
این فاصله الزاماً نقص نیست؛ میتوان آن را انتخابی آگاهانه دانست تا فیلم به جای بازسازی جنگ، شکنندگی زیبایی و زندگی روزمره را در سایهی آن بسنجد. مشکل از آنجا آغاز میشود که اثر نه کاملاً به تجربهی خصوصی پناه میبرد و نه به پیامدهای سیاسی موقعیت خود میپردازد. در نتیجه، مضمون تاریخیاش بیش از آنکه به بخش جداییناپذیر کشمکشها بدل شود، در پسزمینه باقی میماند.
ریتم و انسجام روایت کندی فیلم با جهان آن تناسب دارد: مجسمهسازی کاری زمانبر است و رابطهی مارک و مرسه نیز قرار نیست در چند صحنه به دگرگونیای ناگهانی برسد. بااینحال، ریتم آرام وقتی مؤثر است که هر مکث چیزی بر شناخت ما از شخصیتها یا مناسباتشان بیفزاید. در بخشهایی از فیلم، صحنهها بیش از آنکه لایهای تازه آشکار کنند، حالوهوایی را که پیشتر شکل گرفته تکرار میکنند.
« در لحظاتی، قاب زیباست اما چیزی درون آن پیش نمیرود. »
قوتها و کاستیها
روایت نیز گاه پراکنده به نظر میرسد و تمرکز بر لحظههای زیبا، انسجام حرکت دراماتیک را تضعیف میکند. نقص اصلی همین ناهماهنگی میان بلندپروازی و پرداخت است. فیلم دربارهی آفرینش، فرسودگی، زیبایی و جنگ پرسشهایی مهم پیش میکشد، اما همهی آنها را تا نقطهای روشن و ماندگار دنبال نمیکند.
رابطهی مرکزی ظرفیت بیشتری برای پیچیدگی دارد و زمینهی تاریخی نیز میتوانست فشار ملموستری بر شخصیتها وارد کند. اثر با ابهام و سکوت بیگانه نیست، اما گاهی این سکوت بهجای آنکه معنا را غنی کند، جای خالیِ پرداخت را میپوشاند. جمعبندی «The Artist and the Model» اثری آرام و خوشساخت دربارهی نگاه هنرمند و بازگشت میل به آفرینش است.
بازی ژان روشهفور، حضور زندهی آیدا فولچ و تصویرهای سیاهوسفیدِ سنجیده، به فیلم ظرافت و وقاری میبخشند که تماشاگر علاقهمند به درامهای تأملی میتواند از آن لذت ببرد. فیلم در ثبت لحظههای کوچک و در ساختن فضایی برای تماشای دقیق، توانمند است. بااینهمه، کندی گاه کشدار میشود، رابطهی دو شخصیت به اندازهی ظرفیتش بسط نمییابد و جنگِ اشغالشده بیشتر سایهای دور است تا نیرویی شکلدهنده.
حاصل، فیلمی است که ایدههای جذابی دربارهی هنر و زیبایی دارد، اما همهی آنها را به عمقی یکسان نمیرساند. ارزشش بیش از آنکه در روایت پرکشش یا تحلیل سیاسی کامل باشد، در حالوهوای آرام و پرسشهایی است که بیآنکه پاسخ قطعی بیابند، در ذهن تماشاگر باقی میمانند.
« روایت نیز گاه پراکنده به نظر میرسد و تمرکز بر لحظههای زیبا، انسجام حرکت دراماتیک را تضعیف میکند. »



ثبت دیدگاه