نقد و بررسی
نقد Charro! | 1969
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم در کارنامهٔ الویس «Charro!» را میتوان تلاشی برای بیرونکشیدن الویس پریسلی از قالب آشنای فیلمهای موزیکال و کمدی دانست؛ وسترنی جدی که در آن او نه قهرمانی آوازخوان، بلکه مردی با گذشتهای تیره است که میکوشد از نو آغاز کند. فیلم به کارگردانی چارلز مارکیز وارن ساخته شد و در میان آثار سینمایی پریسلی جایگاهی نامتعارف دارد: آوازخوانیِ او به ترانهٔ عنوانبندی آغازین محدود میماند و خود فیلم نیز از نمایشهای آشنای خوانندگیاش فاصله میگیرد.
همین انتخاب، از نخستین دقایق، وعدهٔ اثری متفاوت را میدهد؛ وعدهای که فیلم گاه به آن نزدیک میشود، اما در نهایت به تمامی از عهدهٔ تحققش برنمیآید. آغاز و حالوهوای وسترن شروع فیلم از نقاط قوت آن است. فضای مرزی، چهرههای خشن و تهدیدی که از دل گذشتهٔ جِس وِید سر برمیآورد، از همان ابتدا جهان وسترن را قابل لمس میکنند.
فیلم با تکیه بر نشانههای آشنا—سالون، یاغیان، تعقیب و گریز و قانونِ لرزانِ شهرهای دورافتاده—تماشاگر را به قلمرویی میبرد که در آن اعتبار آدمها بیش از هر سندی اهمیت دارد. این مقدمه، بهویژه در چیدمان تقابل جِس و گروه سابقش، ظرفیت یک داستان پرتنش را آشکار میسازد. با این همه، فضای جذاب آغازین بهتنهایی برای حفظ نیروی فیلم کافی نیست.
جهان داستان، اگرچه از نظر ظاهری به سنت وسترن وفادار است، کمتر به سوی بازآفرینی یا ژرفکردن آن سنت میرود. عناصر آشنا بیشتر در کنار هم قرار گرفتهاند تا آنکه به برداشتی تازه از اخلاق، عدالت یا خشونت در غرب بدل شوند. فیلم در آغاز امید میدهد که از دل همین قراردادها شخصیتی پیچیده و تعارضی جدی بیرون بکشد؛ اما هرچه پیش میرود، این امکان کمرنگتر میشود.
« آغاز و حالوهوای وسترن شروع فیلم از نقاط قوت آن است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
جِس وِید؛ قهرمانی میان دو زندگی محور داستان، مردی است که میخواهد گذشتهاش را پشت سر بگذارد، اما گذشته حاضر نیست او را رها کند. جِس بهسبب دزدی توپ جنگی و اتهامی که به او نسبت داده میشود، ناچار است هم با قانون و سوءظن مردم روبهرو شود و هم در برابر یاران پیشینش بایستد. این وضعیت، زمینهای مناسب برای درامی دربارهٔ هویت و بازسازی خویشتن فراهم میآورد: آیا مردی که زمانی یاغی بوده میتواند با انتخابهای تازه، تصویری دیگر از خود بسازد؟
و آیا جامعه حاضر است چنین تغییری را باور کند؟ مشکل آن است که فیلم بیش از آنکه این پرسشها را در شخصیت جِس بپروراند، او را در مسیر رخدادهای بیرونی به حرکت درمیآورد. انگیزهٔ اصلیاش روشن است، اما لایههای درونی او چندان گشوده نمیشوند. تماشاگر درمییابد که جِس خواهان زندگی درستکارانه است، ولی کمتر فرصت مییابد کشمکش، تردید یا بهای این خواسته را از نزدیک تجربه کند.
در نتیجه، قهرمان داستان در بخشهایی بیشتر به تصویری از مردِ مصمم و کمحرف شباهت دارد تا شخصیتی که تغییر و فشارهای اخلاقی بر او اثر گذاشته باشند. الویس در نقشی جدی حضور الویس پریسلی در نقشی جدی، بیتردید یکی از جذابیتهای اصلی فیلم است. چهرهٔ متفاوت او، بهویژه ریش و سبیلش، با تصویر آشنای ستارهٔ موسیقی تضاد دارد و در نگاه نخست، نشانهای از فاصلهگرفتن از نقشهای پیشین به نظر میرسد.
او در مقام جِس میکوشد از شور و نمایشگری معمولِ اجراهای موسیقاییاش فاصله بگیرد و به مردی کمحرف، محتاط و خسته از گذشته نزدیک شود. در برخی لحظهها، این خویشتنداری به شخصیت وقار میبخشد و حضورش را گیرا میکند. اما این انتخاب همیشه به بازیای طبیعی و جاافتاده نمیانجامد. گاه سکوت و آرامش جِس به بیحسی نزدیک میشود و گاه تأکیدهای بازی، چنان به چشم میآیند که گویی بازیگر برای متقاعدکردن تماشاگر بیش از اندازه تقلا میکند.
« و آیا جامعه حاضر است چنین تغییری را باور کند؟ »
شخصیتها و اجرا
نقش نیز به او امکان کافی برای ساختن شخصیتی چندوجهی نمیدهد: دیالوگها و موقعیتها اغلب مختصرند و فیلم بهجای آنکه از نگاه، رفتار یا واکنشهای ظریف جِس معنا بسازد، او را در وضعیتی نسبتاً ثابت نگه میدارد. بنابراین، تلاش پریسلی برای جدیگرفتن نقش شایان توجه است، اما حاصل آن یکدست نیست.
فیلم بیش از آنکه ضعف را صرفاً به بازیگر نسبت دهد، از کمبود عمق در نگارش قهرمان هم آسیب میبیند. ویکتور فرنچ و نیروی گروه بازیگران ویکتور فرنچ در نقش وینس هکت از بازیگرانی است که به فیلم جان میبخشد. وینس صرفاً رقیبی برای جِس نیست؛ او گذشتهای مشترک با قهرمان دارد و از این رو، تقابل میان آن دو میتواند وزن عاطفی و اخلاقی بیشتری از یک رویارویی سادهٔ قهرمان و تبهکار پیدا کند.
فرنچ به شخصیتش خشونتی مهارشده و نوعی اقتدار میدهد؛ حضوری که حتی در صحنههایی که روایت کمرمق میشود، توجه را به خود جلب میکند. او از معدود شخصیتهایی است که ردّی از تناقض و آسیبپذیری در خود دارد. بازیگران مکمل نیز در لحظاتی به فضای فیلم گرما میدهند، اما سهم بسیاری از آنان محدود میماند.
شخصیتهای زن، بهرغم اهمیتشان در پیوند عاطفی و زندگی شهر، مجال اندکی برای تبدیلشدن به آدمهایی مستقل و پیچیده پیدا میکنند. در نتیجه، بخش عمدهٔ بار درام بر دوش تقابل جِس و وینس قرار میگیرد؛ تقابلی که ظرفیت خوبی دارد، اما فیلم بهندرت آن را به اندازهای میپروراند که بتواند خلأ شخصیتپردازی دیگران را جبران کند.
« بنابراین، تلاش پریسلی برای جدیگرفتن نقش شایان توجه است، اما حاصل آن یکدست نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ریتم و ساختار روایی افت ریتم در میانهٔ فیلم، یکی از کاستیهای محسوس آن است. پس از مقدمهای که موقعیت اصلی و خطرهای پیش رو را بنا میکند، روایت بهجای آنکه پیوسته بر تنش بیفزاید، در بخشهایی درنگ میکند و حرکت داستان کند میشود. صحنهها گاهی اطلاعات یا احساس تازهای به قصه نمیافزایند و تکرار وضعیت تهدیدآمیز جای پیشرفت دراماتیک را میگیرد.
نتیجه آن است که تماشاگر، پس از شروعی امیدوارکننده، ممکن است احساس کند فیلم نیروی خود را از دست داده و ادامهاش کشدار شده است. این مسئله به تدوین و میزانسن نیز مربوط میشود. صحنههای کنشآمیز همیشه از ضرباهنگ و وضوح لازم برخوردار نیستند و گذار میان لحظات آرام و موقعیتهای پرخطر گاه یکنواخت به نظر میرسد.
موسیقی هیوگو مونتهنگرو میکوشد تعلیق و حالوهوای وسترنی را تقویت کند، اما در بعضی لحظات، بار احساسی صحنه را بیش از اندازه برجسته میسازد؛ گویی موسیقی میخواهد خلأیی را پر کند که خود روایت نتوانسته است با کنش یا دیالوگ پُر کند. مضمونها و فرصتهای ازدسترفته «Charro!» در هستهٔ خود داستانی دربارهٔ شهرتِ تحمیلشده و دشواریِ رهایی از گذشته است.
جِس، حتی هنگامی که قصد دارد راه دیگری در پیش بگیرد، ناچار است با تصویری زندگی کند که دیگران از او ساختهاند. تهمت، تعقیب و بدگمانی شهروندان، پرسشی مهم را پیش میکشد: آیا هویت انسان را کردار کنونیاش تعیین میکند یا گذشتهای که دیگران به یاد میآورند؟ این مضمون میتوانست به فیلم عمقی فراتر از ماجرای سرقت و رویارویی مسلحانه ببخشد.
« ریتم و ساختار روایی افت ریتم در میانهٔ فیلم، یکی از کاستیهای محسوس آن است. »
قوتها و کاستیها
با این حال، مضمونها بیشتر در سطح موقعیت باقی میمانند و کمتر به تأملی پیوسته تبدیل میشوند. روایت از امکان پرداختن به اعتماد، بخشایش و مسئولیت فردی برخوردار است، اما معمولاً شتاب دارد تا دوباره به خطر بیرونی بازگردد. از این رو، فیلم نه کاملاً به وسترنی پرتعلیق بدل میشود و نه به درامی شخصیتمحور دربارهٔ مردی که میکوشد خود را از نو تعریف کند.
این دو جهت در کنار هم حاضرند، اما پیوندشان به اندازهای استوار نیست که یکی دیگری را تقویت کند. جمعبندی «Charro!» اثری است با آغازی جذاب و ایدهای که میتوانست مسیر تازهای برای الویس پریسلی در سینما بگشاید. انتخاب نقشی جدی، چهرهٔ متفاوت او و حضور مؤثر ویکتور فرنچ، فیلم را از تماشاییبودن کامل تهی نمیکنند؛ بلکه لحظاتی میسازند که نشان میدهد در دل این وسترن معمولی، ظرفیت اثری ماندگارتر وجود داشته است.
با این حال، کندی میانهٔ روایت، شخصیتپردازی کممایهٔ جِس وِید و ناهماهنگی میان جاهطلبی دراماتیک و اجرای روایی، مانع از آن میشوند که فیلم به نیرویی پیوسته دست یابد. برای تماشاگر علاقهمند به دیدن پریسلی در نقشی متفاوت، یا دوستداران وسترنهای کمادعا، فیلم همچنان کنجکاویبرانگیز است.
اما باید آن را بیش از آنکه یک موفقیت کامل بدانیم، تلاشی نابرابر ببینیم: اثری که در شروع وعدهٔ جدیتی تازه میدهد، در میانه بخشی از انرژیاش را از دست میدهد و سرانجام تصویری از فرصتی را به جا میگذارد که تنها تا اندازهای به ثمر نشسته است.
« با این حال، مضمونها بیشتر در سطح موقعیت باقی میمانند و کمتر به تأملی پیوسته تبدیل میشوند. »



ثبت دیدگاه