نقد و بررسی
نقد Gate of Flesh | 1964
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جهانی که از ویرانه برمیخیزد «دروازهٔ جسم» ساختهٔ سیجونا سوزوکی، در توکیوی ویرانشدهٔ پس از جنگ جهانی دوم میگذرد؛ شهری که در آن بقای روزمره نه امری بدیهی، بلکه نبردی بیوقفه است. گروهی از زنان تنفروش در ساختمانی متروک پناه گرفتهاند و میکوشند با قواعدی سختگیرانه، قلمرویی کوچک و نظمی شکننده برای خود بسازند.
ورود سربازی زخمی و فراری به جمع آنان، تعادل میان اعضا را برهم میزند و مناسباتی را که بر همبستگی و بیاعتمادی استوار بوده، در معرض آزمونی تازه قرار میدهد. فیلم این موقعیت را بهانهای برای نمایش تبهکاری یا ماجرایی صرفاً جنایی نمیکند؛ توجهش بیش از هر چیز به آدمهایی است که در جهانی بیرحم، امکان انتخاب را با دشواری حفظ میکنند.
بقا بهمثابه قانون زنان فیلم در حاشیهٔ جامعه زندگی میکنند، اما حاشیهنشینی به معنای بینظمی مطلق نیست. آنان برای دوام آوردن، قواعدی میان خود وضع کردهاند؛ قواعدی که در ظاهر خشن و انعطافناپذیرند، اما از دل تجربهای مشترک و شناختی تلخ از جهان بیرون سر برآوردهاند. این نظم خودساخته، هم سپر دفاعی گروه است و هم محدودیتی که اعضا را از خواستههای شخصیشان بازمیدارد.
ارزش دراماتیک فیلم از همین دوگانگی میآید: همبستگی در آن واقعی است، اما بیقیدوشرط نیست؛ دوستی میتواند پناه باشد و همزمان به مطالبهٔ اطاعت بدل شود. سوزوکی شخصیتهایش را به نمادهایی ساده از فضیلت یا تباهی تقلیل نمیدهد. آنان گاه مهرباناند، گاه خودخواه، شوخطبع یا بیرحم؛ و این تناقضها بیش از آنکه نقص شخصیتپردازی باشند، با شرایط زیستیشان تناسب دارند.
« بقا بهمثابه قانون زنان فیلم در حاشیهٔ جامعه زندگی میکنند، اما حاشیهنشینی به معنای بینظمی مطلق نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
وقتی امنیت، پول و آینده همگی کمیاباند، اخلاق نیز در خلأ شکل نمیگیرد. فیلم با نشاندادن این فشارها، از تماشاگر میخواهد داوری آسان را کنار بگذارد و بپرسد چه چیزی در چنین وضعی میتواند جایگزین انتخاب آزاد شود. بدن، قدرت و معنای آزادی عنوان فیلم به بدن بهعنوان میدان اصلی کشمکش اشاره میکند: بدنی که برای دیگران موضوع بهرهکشی و دادوستد است، اما برای صاحبانش همچنان سرچشمهٔ خواست، رنج و امکان مقاومت باقی میماند.
«دروازهٔ جسم» از این منظر دربارهٔ مرز باریک میان مالکیت بر خویشتن و مجبورشدن به واگذاری آن است. شخصیتها در فضایی زندگی میکنند که نیروهای بیرونی ــ از فقر و خشونت تا حضور مردان مسلط و نظام اشغال ــ پیوسته بر حق تصمیمگیری آنان فشار میآورند. در چنین جهانی، حتی تصمیمی عاطفی نیز پیامد اجتماعی دارد و از محدودهٔ زندگی فردی فراتر میرود.
بااینحال، فیلم نه بیانیهای خشک دربارهٔ ستم است و نه قربانیانش را به نشانههایی بیصدا بدل میکند. شور زندگی، میل به صمیمیت و لحظههای کوتاه خنده در دل این جهان تاریک حضور دارند. همین آمیزه سبب میشود رنج شخصیتها انتزاعی نماند: آنان نه فقط نمایندگان یک موقعیت تاریخی، بلکه انسانهایی با میلها و ضعفهای مشخصاند.
این نگاه، تلخی اثر را سنگینتر میکند، زیرا امید را کاملاً حذف نمیکند؛ بلکه نشان میدهد امید چگونه در شرایط نامساعد، شکننده و گاه خطرناک میشود. رنگهایی چون زخم و نمایش دستآورد برجستهٔ فیلم، ساختن تصویری است که از واقعگرایی مستند فاصله میگیرد و به کابوسی رنگآمیزیشده نزدیک میشود.
« وقتی امنیت، پول و آینده همگی کمیاباند، اخلاق نیز در خلأ شکل نمیگیرد. »
شخصیتها و اجرا
رنگهای تند، بهویژه سرخیهای چشمگیر لباسها، در کنار نورپردازی نمایشی، فضایی میسازند که هم چشمنواز است و هم ناآرامکننده. این رنگآمیزی صرفاً آرایهای برای زیباترکردن تصاویر نیست؛ تضاد میان درخشش بصری و فلاکت محیط، شکافی معنادار ایجاد میکند. جهان فیلم درخشان به نظر میرسد، اما این درخشندگی از جنس آسودگی نیست؛ بیشتر یادآور رنگی است که بر سطح زخم نشسته باشد.
دکورهای صحنهای و قابهای عریض نیز همین منطق را ادامه میدهند. ویرانهها نه با ادعای بازسازی کامل واقعیت، بلکه با طراحیای آشکارا ساختهشده پیش چشم قرار میگیرند. این وجه صحنهآراییشده ممکن است برای برخی تماشاگران مصنوعی جلوه کند، اما به فیلم هویتی متمایز میبخشد: شهر ویران به منظری ذهنی تبدیل میشود که آشفتگی، خشونت و تباهی جامعه را تشدید میکند.
ترکیب معماری و نور، احساس محصوربودن شخصیتها را پررنگ میسازد؛ گویی آنان در صحنهای گرفتارند که قواعدش را خودشان ننوشتهاند. ملودرام، طنز و ناهمواری لحن فیلم از ملودرام و اغراق نمیگریزد؛ عاطفههایش پرحرارتاند و اجراها گاه به مرز نمایشگری میرسند. این ویژگی با فضای طراحیشدهٔ اثر سازگار است، اما همیشه به یک اندازه نتیجهبخش نیست.
لحظههایی که طنز یا شوخی وارد روایت میشود، میتوانند به شخصیتها نفسی انسانی بدهند و از یکنواختی تلخی بکاهند. بااینحال، گذار ناگهانی از خنده به خشونت یا اندوه گاهی چنان تند است که پیوستگی عاطفی صحنهها آسیب میبیند. این ناهماهنگی را میتوان بخشی از آشوب جهان فیلم دانست، اما در بعضی لحظات بیشتر به بیثباتی ریتم میماند تا انتخابی کاملاً مهارشده.
« دکورهای صحنهای و قابهای عریض نیز همین منطق را ادامه میدهند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
گفتوگوها نیز همیشه به اندازهٔ تصویرها موجز و پرکشش نیستند. برخی صحنهها بیش از نیاز درنگ میکنند و تکرار موقعیتها از شتاب روایت میکاهد. فیلم در لحظههای بصری و برخوردهای پرتنش بیشترین نیرو را دارد؛ در بخشهایی که گفتوگو بار توضیحی سنگینی پیدا میکند، این نیرو گاه فروکش میکند.
بااینهمه، کندی مقطعی از شکلگیری فضای خفقانآور اثر جدا نیست: زندگی شخصیتها نیز در چرخهای از کار، انتظار و تکرار گرفتار شده است. مسئله این است که این پیوند همیشه برای تماشاگر به تجربهای زنده بدل نمیشود. ورود مرد و تغییر مرکز ثقل ورود سرباز فراری، نیروی محرک مهمی برای آشکارشدن تنشهای پنهان گروه است.
حضور او قانون منع دلبستگی را به مسئلهای عینی تبدیل میکند و نشان میدهد چه اندازه دشوار است که اعضا میان احساس شخصی و وفاداری به جمع مرزی روشن بکشند. از این جهت، شخصیت مرد فقط عاملی بیرونی نیست؛ او آزمونی است برای نظمی که زنان با زحمت ساختهاند. بااینحال، همین عنصر میتواند نقطهضعف روایت نیز باشد.
هرگاه توجه فیلم بیش از اندازه به او و ماجرای فرارش معطوف میشود، خطر آن هست که تجربهٔ جمعی زنان به پسزمینه برود؛ همان تجربهای که در آغاز جذابترین و متمایزترین وجه فیلم بود. این تغییر مرکز ثقل، الزاماً به معنای شکست کامل ساختار نیست، اما تنشی پدید میآورد که تا پایان اهمیت خود را حفظ میکند: آیا داستان همچنان دربارهٔ جماعتی از زنان است که در برابر جهانی مردسالارانه راهی برای زیستن میجویند، یا به درامی عاشقانه و تراژیک دربارهٔ مردی بدل میشود که نظم آنان را برهم زده است؟
« گفتوگوها نیز همیشه به اندازهٔ تصویرها موجز و پرکشش نیستند. »
قوتها و کاستیها
فیلم میان این دو امکان حرکت میکند. گاهی از این تردید نیروی دراماتیک میگیرد و گاهی تمرکز موضوعیاش را از دست میدهد. جمعبندی «دروازهٔ جسم» اثری است که بیش از آنکه بر روایت یکدست تکیه کند، با برخوردهای بصری و عاطفی در ذهن میماند: رنگهای جسورانه، دکورهای آشکارا صحنهآراییشده، گروهی از زنان که برای بقا به هم تکیه میکنند و جهانی که هر نشانهٔ امید را در معرض تهدید میگذارد.
ناهماهنگیهای لحنی، کشآمدن بعضی بخشها و جابهجایی کانون روایت ممکن است از یکپارچگی فیلم بکاهند؛ بااینحال، این کاستیها نیروی تصویری و نگاه اجتماعی آن را محو نمیکنند. سوزوکی در این فیلم ویرانههای پس از جنگ را تنها پسزمینهای تاریخی نمیگیرد، بلکه آنها را صورتِ بیرونی نظمی میسازد که بر بدنها، خواستهها و روابط انسانی فشار میآورد.
نتیجه، ملودرامی تند و نامتعارف است که زیبایی رنگهایش با تلخی جهانش در تضاد میماند. فیلم نه تسلی سادهای عرضه میکند و نه رنج را به منظرهای بیمعنا تبدیل میسازد؛ ارزشش در همین ناآرامی و در تصویر ماندگار آدمهایی است که حتی در ویرانهها میکوشند برای خود قاعدهای از زندگی بسازند.
« گاهی از این تردید نیروی دراماتیک میگیرد و گاهی تمرکز موضوعیاش را از دست میدهد. »
ثبت دیدگاه