نقد و بررسی
نقد Superman | 1978
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میراثِ قهرمانی در جامهای ساده ریچارد دانر در «سوپرمن» میسازد جهانی که میپذیرد ناممکنها را جدی بگیرد. فیلم نه میکوشد قهرمانش را به چهرهای تیره و شکنجهدیده بدل کند و نه قدرتهای او را صرفاً بهانهای برای نمایشهای پرهیاهو میگیرد. در عوض، از افسانهای آشنا دربارهٔ بیگانهای با تواناییهای خارقالعاده، روایتی انسانی و دلگرمکننده میسازد: داستان کسی که باید بفهمد در جهانی ناآشنا چه مسئولیتی دارد و چگونه میتواند در آن جای بگیرد.
حاصل، اثری است که حتی با گذر زمان، جذابیت خود را نه فقط از پروازهای قهرمانانه، بلکه از ایمان سادهاش به مهربانی و امید میگیرد. آغاز طولانی، اما ریشهدار فیلم برای رسیدن به متروپولیس و روزمرگیهای کلارک کنت شتاب نمیکند. بخش آغازین، جهان پیشین او و سالهای شکلگیریاش را با حوصله بنا میکند؛ تصمیمی که هم به داستان عمق میبخشد و هم ریتم را کند میسازد.
تماشاگر مدتی باید همراه فیلم در مسیری بماند که هنوز به کشمکش اصلی و فضای شهریِ آشناتر نرسیده است. از همینرو، ایرادِ طولانیبودن شروع بیراه نیست: فیلم دیر به نقطهای میرسد که بسیاری برای تماشایش انتظار دارند. بااینحال، این مکث بیکارکرد نیست. فیلم میخواهد پیش از آنکه سوپرمن را بهعنوان ناجی بشناسیم، زمینهٔ اخلاقی و عاطفیِ انتخابهایش را شکل دهد.
« میراثِ قهرمانی در جامهای ساده ریچارد دانر در «سوپرمن» میسازد جهانی که میپذیرد ناممکنها را جدی بگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این خاستگاه به قهرمان بُعدی فراتر از قدرت جسمانی میدهد و روشن میکند که منش او حاصل پرواز و نیروی خارقالعاده نیست؛ ریشهاش در پرورش، تجربه و حس تعلق قرار دارد. ضعف ریتم در این بخش واقعی است، اما در خدمت ساختن بنیانی است که فیلم در ادامه بر آن تکیه میکند. کریستوفر ریو و دو چهرهٔ یک قهرمان بزرگترین سرمایهٔ فیلم، بازی کریستوفر ریو است.
او کلارک و سوپرمن را تنها با تفاوت لباس یا عینک از هم جدا نمیکند؛ شیوهٔ ایستادن، نگاه، آهنگ حرکت و حضورش در قاب تغییر میکند. کلارک آرام، دستوپاچلفتی و فروتن به نظر میرسد، درحالیکه سوپرمن با اطمینانی بیتکلف وارد صحنه میشود. این تضاد آنقدر روشن است که تماشاگر بهجای آنکه دو نقش را یکی بداند، احساس میکند با دو نوع رفتار و دو جور حضور روبهرو است.
هنر ریو در این است که قدرت را با خشونت یا خودنمایی اشتباه نمیگیرد. سوپرمن او نه سرد و دور از دسترس است و نه شخصیتی که از برتریاش لذت ببرد. در او نجابتی آرام وجود دارد؛ نوعی وقار که به نقش شکوه میبخشد، بیآنکه گرمای انسانیاش را از بین ببرد. از سوی دیگر، کلارک صرفاً نقابی خندهآور نیست.
« ضعف ریتم در این بخش واقعی است، اما در خدمت ساختن بنیانی است که فیلم در ادامه بر آن تکیه میکند. »
شخصیتها و اجرا
دستپاچگیاش هم بخشی از شخصیتپردازی است و هم ابزار کمدی، اما در پس آن، هوش و حساسیتی دیده میشود که پیوند او با دیگران را باورپذیر میکند. لوئیس لین و گرمای روابط انسانی لوئیس لین با بازی مارگو کیدر، حضوری پرتحرک و مستقل در جهان فیلم دارد. او صرفاً معشوقی نیست که کنار قهرمان بایستد؛ کنجکاوی، شجاعت و زبان تندش به صحنهها ضرباهنگ میدهد.
رابطهٔ او با کلارک و سوپرمن نیز بر پایهٔ تفاوت میان این دو چهره شکل میگیرد و به فیلم فرصت میدهد تا در کنار ماجراهای بزرگ، به خجالت، کشش عاطفی و سوءتفاهمهای کوچک بپردازد. شوخطبعی فیلم در همین برخوردهای روزمره ریشه دارد. لحظات عاشقانهاش گاهی رنگی خیالانگیز و حتی اغراقآمیز میگیرند؛ اما این اغراق با لحن افسانهای اثر سازگار است.
فیلم از احساساتش خجالت نمیکشد و نمیکوشد همهچیز را با کنایه خنثی کند. در نتیجه، رابطهٔ شخصیتها بخشی از همان جهان جادویی میشود که داستان میسازد، نه وقفهای میان صحنههای قهرمانانه. شروری با چهرهای متفاوت لکس لوترِ جین هکمن از جنس قهرمان فیلم نیست. او بیش از آنکه تهدیدی عظیم و تاریک باشد، متکی به نیرنگ، خودبزرگبینی و میل به برتری است.
« لوئیس لین و گرمای روابط انسانی لوئیس لین با بازی مارگو کیدر، حضوری پرتحرک و مستقل در جهان فیلم دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این انتخاب، تقابل را به نبردی میان دو شیوهٔ نگاه به جهان تبدیل میکند: یکسو قدرتی که مسئولیت میآورد و سوی دیگر هوشی که برای منفعت شخصی به کار گرفته میشود. لحن سبکتر و بازیگوشانهٔ لوتر، در قیاس با وقار سوپرمن، عمداً تضادی کمیک پدید میآورد. البته همین انتخاب ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار دشمنی ترسناکتر دارند، از شدت خطر بکاهد.
تهدید لوتر همیشه همسنگ تواناییهای سوپرمن احساس نمیشود و حضور شوخطبعانهاش گاهی از سنگینی کشمکش میکاهد. بااینهمه، او با فضای کلی فیلم هماهنگ است: جهانی که شر را جدی میگیرد، اما برای مواجهه با آن نیازی نمیبیند از شادی و طنز دست بکشد. جلوههای ویژه و جادوی صادقانه از منظر امروز، جلوههای ویژهٔ فیلم آشکارا به زمانهٔ خود تعلق دارند.
پروازها و برخی حقههای تصویری ممکن است ساده، مصنوعی یا ازمدافتاده به نظر برسند. فیلم نمیتواند با معیارهای فنیِ آثار معاصر رقابت کند و گاه محدودیت فناوری در سطح تصویر به چشم میآید. بااینحال، تماشای آن فقط آزمودنِ دوام جلوههای ویژه نیست؛ آنچه اهمیت دارد، باور فیلم به امکان پرواز و شیوهای است که این باور را به تماشاگر منتقل میکند.
« لحن سبکتر و بازیگوشانهٔ لوتر، در قیاس با وقار سوپرمن، عمداً تضادی کمیک پدید میآورد. »
قوتها و کاستیها
رنگهای زنده، موسیقی پرشکوه جان ویلیامز و ترکیب تصویر و صدا، سهم بزرگی در ساختن این حس دارند. فیلم بهجای آنکه قدرت قهرمان را با تاریکی و واقعگراییِ خشن تعریف کند، آن را همچون بخشی از یک افسانهٔ روشن عرضه میکند. به همین دلیل، کهنگیِ بعضی جلوهها الزاماً به نابودی جذابیت اثر نمیانجامد.
گاه همین نمایانبودنِ فنون قدیمی، یادآور دورهای است که سینما با ابزارهای محدودتر، اما با اعتمادبهنفسی فراوان به تخیل تکیه میکرد. امید، لحن و مرزهای منطق لحن امیدوارکنندهٔ «سوپرمن» یکی از مهمترین دلایل همراهی تماشاگر با آن است. قهرمان فیلم برای اثبات اینکه جهان محکوم به تباهی است نمیجنگد؛ حضورش یادآوری میکند که نجات، یاری و شفقت همچنان ممکناند.
این نگاه گاه سادهدلانه به نظر میرسد، اما سادهدلیاش با صداقت بیان میشود. اثر از تماشاگر دعوت میکند برای مدتی امکانِ قهرمانی بیادعا را بپذیرد؛ کسی که میتواند نیرومند باشد و در همان حال، فروتن بماند. در مقابل، برخی رخدادهای مهم داستان از منطق واقعگرایانه فاصله میگیرند. بهویژه دستکاری زمان و پیامدهای آن، مرز میان معجزهٔ سینمایی و راهحل نامعقول را مبهم میکند.
« رنگهای زنده، موسیقی پرشکوه جان ویلیامز و ترکیب تصویر و صدا، سهم بزرگی در ساختن این حس دارند. »
جمعبندی
این بخش ممکن است مخاطبی را که به قواعد داستانیِ سختگیرانه پایبند است، از فیلم بیرون بیندازد. بااینحال، چنین لحظاتی را باید در نسبت با لحن افسانهای اثر سنجید: فیلم همیشه وعدهٔ واقعنمایی نداده است. ایراد زمانی برجسته میشود که هیجان عاطفیِ صحنه بخواهد جای انسجام روایی را بگیرد؛ و در این نقطه، تردید مخاطب قابلفهم است.
جمعبندی «سوپرمن» فیلمی بینقص نیست: آغازش کشدار است، جلوههای ویژهاش امروز کهنه به نظر میرسند و بعضی چرخشهای داستانی، بهویژه در منطق زمان، بیش از اندازه خیالپردازانهاند. اما ارزش آن در عناصر ماندگارتری نهفته است: بازی درخشان کریستوفر ریو، رابطهٔ گرم شخصیتها، موسیقی باشکوه و لحنی که به امید و مهربانی میدان میدهد.
اثر دانر قهرمانی را تصویر میکند که قدرتش از منش او جدا نیست و همین پیوند، به داستان نیروی عاطفی میبخشد. تماشای آن شاید به صبر نیاز داشته باشد، اما پاداشش بازگشت به سینمایی است که هنوز باور دارد پرواز میتواند تماشاگر را نه فقط سرگرم، بلکه شادمان کند.
« این بخش ممکن است مخاطبی را که به قواعد داستانیِ سختگیرانه پایبند است، از فیلم بیرون بیندازد. »
ثبت دیدگاه