نقد و بررسی
نقد Juliet of the Spirits | 1965
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان واقعیت و رؤیا «جولیتای ارواح» ساختهٔ فدریکو فلینی، پیش از آنکه روایتی خطی دربارهٔ زنی گرفتار در ازدواجی فرسوده باشد، سفری به قلمرو ذهن اوست؛ جایی که خاطره، هراس، میل و خیال مرزهای روشنی ندارند. جولیتا با رفتارهای مشکوک جورجو به تردید میافتد، اما فیلم این تردید را بهانهای برای پیشبرد یک معمای زناشویی صرف نمیکند.
آنچه در مرکز قرار میگیرد، تجربهٔ درونی زنی است که آرامآرام درمییابد چه اندازه از زندگیاش را بر پایهٔ خواستهها و داوریهای دیگران ساخته است. خلاصهٔ داستان، خطی روشن و نسبتاً ساده دارد: زنی به وفاداری همسرش شک میکند و در پی پاسخ، با جهانهای غریب پیرامون خود و خاطراتی که از گذشته برمیخیزند روبهرو میشود.
اما روایت، بهجای حرکت مستقیم از پرسش به پاسخ، بارها به کناره میرود؛ به تصویرهایی که گاه بیشتر از آنکه واقعهای را توضیح دهند، کیفیت احساسی یک لحظه را آشکار میکنند. این انتخاب میتواند تماشاگر را از قصهٔ متعارف دور کند، اما همان فاصله، امکانی فراهم میآورد تا فیلم تجربهٔ ذهنی جولیتا را نه با شرح و تفسیر، بلکه با فرم سینمایی بازآفرینی کند.
قهرمانی که باید خود را بشناسد جولیتا در آغاز زنی محتاط، مهربان و درونگراست؛ کسی که عادت کرده است به نشانهها توجه کند، بیآنکه همیشه بتواند آنها را به زبان بیاورد یا از دلشان به تصمیمی روشن برسد. بازی جولیتا ماسینا بر همین سکوتها بنا شده است. او احساسات شخصیت را با حرکات کوچک، مکثها و نگاههایی که گاه میان رنج و انکار سرگرداناند، منتقل میکند.
« بازی جولیتا ماسینا بر همین سکوتها بنا شده است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
از این رو، دگرگونی جولیتا نه یک جهش نمایشی، بلکه فرایندی تدریجی است: هر تصویر و هر برخورد، لایهای از ترس یا کنجکاوی او را آشکار میسازد. در این مسیر، آگاهی از بیوفایی جورجو تنها یکی از واقعیتهایی است که جولیتا باید با آن روبهرو شود. مسئلهٔ بنیادیتر این است که او تا چه اندازه خود را از خواستههای مستقلش جدا کرده و چقدر از آنچه «زندگی درست» میپندارد، از نقشهایی آمده است که خانواده، محیط اجتماعی و خاطرات کودکی برایش تعیین کردهاند.
فیلم گاه این پرسش را بهروشنی صورتبندی میکند و گاه آن را در چهرههای غریب و موقعیتهای رؤیاگون پنهان میسازد. به همین دلیل، کشف حقیقت بیرونی در کنار کشف حقیقت درونی معنا پیدا میکند. تصویر، زبان روان «جولیتای ارواح» نخستین فیلم بلند رنگی فلینی است و رنگ در آن صرفاً آرایش صحنه نیست؛ بخشی از دستگاه روایت است.
خانهها، لباسها و فضاها، با اغراق و تفاوتهای آشکارشان، حالوهوای ذهنی جولیتا را به چشم میآورند. خانهٔ او میتواند هم پناهگاهی آشنا باشد و هم فضایی کوچک و محدود؛ محیطهای پرزرقوبرق پیرامونش نیز گاهی چنان غیرواقعی به نظر میرسند که انگار از دل تخیل او سر برآوردهاند. طراحی صحنه و لباس، همراه با فیلمبرداری، جهانی میسازد که در آن واقعیت روزمره همواره آمادگی لغزیدن به رؤیا را دارد.
این رنگارنگی با نوعی بیقراری بصری همراه است. تصویرها در پی بازنمایی خنثای جهان نیستند؛ آنها جهان را از صافی عاطفه و اضطراب جولیتا عبور میدهند. به همین سبب، حتی وقتی شخصیتها در موقعیتی ظاهراً عادی قرار دارند، فضا میتواند حالتی نمایشی و رمزآلود پیدا کند. تماشاگر بهتدریج میفهمد که قرار نیست هر تصویر را همچون قطعهای از یک معمای منطقی حل کند.
« در این مسیر، آگاهی از بیوفایی جورجو تنها یکی از واقعیتهایی است که جولیتا باید با آن روبهرو شود. »
شخصیتها و اجرا
گاهی تصویر بهجای آنکه پاسخ بدهد، احساس متناقضی را باقی میگذارد: کشش و بیم، کنجکاوی و شرم، یا میل به رهایی در کنار ترس از ناشناختهها. ارواح، خاطره و میل عنوان فیلم، ارواح را بهعنوان حضوری بیرونی و قطعی معرفی نمیکند؛ میتوان آنها را چهرههایی دانست که از حافظه، ترسها و امیال جولیتا برمیخیزند.
سکانسهای احضار روح، دیدار با زن عارف و بازگشت خاطرات کودکی، بیش از آنکه بر قدرت خارقالعادهٔ نیروهای ماورایی تکیه کنند، راههایی برای گشودن دریچههای بستهٔ ذهن شخصیتاند. فیلم میان امر واقعی و خیالی حکم صادر نمیکند؛ ابهام را حفظ میکند تا تماشاگر تجربه کند چگونه یک انسان، در لحظهٔ بحران، از تصاویر و باورهای گوناگون برای فهمیدن وضعیت خود کمک میگیرد.
در این جهان، میل نیز حضوری پیچیده دارد. همسایهٔ پرشور و آزاد جولیتا، تصویری از سبک زندگیای است که هم او را مجذوب میکند و هم میترساند. جولیتا با تماشای آن زندگی، نه صرفاً به داوری دربارهٔ دیگری میرسد، بلکه با پرسشی دربارهٔ امکانهای سرکوبشدهٔ خودش روبهرو میشود. فیلم در این بخش جسور و دیدنی است، اما نگاهش همیشه از پیچیدگی لازم برخوردار نیست: گاه آزادی زنانه را در نشانههایی تند و بیرونی خلاصه میکند و میان رهایی، اغواگری و بیقیدی پیوندی سادهسازانه میسازد.
این محدودیت، بهویژه در بازنمایی زنان پیرامون جولیتا، از نقاطی است که امروز میتوان با فاصلهای انتقادی به آن نگریست. ازدواج و زاویهٔ نگاه خیانت جورجو نقطهٔ آغاز بحران است، اما فیلم از پرداختن به آن به شیوهٔ یک درام زناشویی واقعگرا پرهیز میکند. رابطهٔ زوج بیش از آنکه با گفتوگوهای طولانی و مواجهههای مستقیم تعریف شود، از راه غیبت، سکوت و تردید شکل میگیرد.
« همسایهٔ پرشور و آزاد جولیتا، تصویری از سبک زندگیای است که هم او را مجذوب میکند و هم میترساند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
جورجو برای جولیتا هم همسر است و هم سرچشمهٔ بیاطمینانی؛ همین فاصله، تنهایی او را ملموستر میکند. بااینحال، نگاه فیلم به خیانت گاه یکسویه میشود و پیچیدگی عاطفی و اخلاقی رابطه را زیر سایهٔ سفر ذهنی جولیتا قرار میدهد. این تمرکز بر شخصیت زن، از مهمترین ویژگیهای فیلم است. روایت، موقعیتی آشنا را از دید کسی میبیند که معمولاً در مرکز چنین داستانهایی قرار نمیگیرد: زنی که بهجای آنکه فقط قربانی فریب باشد، صاحب ذهنی فعال، تخیلی گسترده و توانایی بازنگری در زندگی خود است.
با این همه، فیلم همیشه از دام کلیشههای زمانهاش رها نمیشود. برخی تصویرها، زنان را به تیپهایی آشکار و اغراقشده بدل میکنند و گاهی بیش از آنکه شخصیتهایی مستقل باشند، بازتابی از ترسها یا فانتزیهای قهرماناند. این دوگانگی بخشی از جذابیت و نیز بخشی از محدودیت اثر است. ریتم و پراکندگی روایت ساختار فیلم بیشتر تداعیگر جریان ذهن است تا زنجیرهای منظم از رویدادها.
صحنهها گاهی با منطق عاطفی به یکدیگر متصل میشوند، نه با رابطهٔ علت و معلولی روشن. این شیوه در بهترین لحظههایش به فیلم آزادی میدهد تا از خاطره به خیال و از روزمرگی به هذیان گذر کند؛ در لحظههای ضعیفتر، اما پراکندگی به کمرمقی میانجامد. خط اصلی داستان ممکن است زیر انبوه تصاویر، چهرهها و موقعیتهای نمایشی کمرنگ شود و تماشاگر برای یافتن پیوند میان آنها به زحمت بیفتد.
ریتم کند اثر نیز همین دوگانگی را تشدید میکند. مکثها و بازگشتهای مکرر به جهان ذهنی جولیتا، فرصت مشاهده و تأمل میسازند، اما تکرار بعضی تمهیدهای سوررئال میتواند از نیروی نخستین آنها بکاهد. فیلم به تماشاگر پاداشی فوری نمیدهد؛ از او میخواهد همراه با جولیتا در فضای نامطمئن بماند و بهجای انتظار برای گرهگشاییهای متعارف، به کیفیت تصویرها و تغییرات عاطفی توجه کند.
« جورجو برای جولیتا هم همسر است و هم سرچشمهٔ بیاطمینانی؛ همین فاصله، تنهایی او را ملموستر میکند. »
قوتها و کاستیها
این تجربه برای بینندهای که با سینمای رؤیاپردازانهٔ فلینی همراه است پربار خواهد بود، اما برای کسی که پیوستگی روایی را در اولویت میگذارد، ممکن است فرساینده شود. جمعبندی «جولیتای ارواح» اثری دیداری و روانشناختی است که داستان بحران زناشویی را بهانهای برای کاوش در خودشناسی، حافظه و امکان رهایی میکند.
قوت اصلیاش در بازی ظریف جولیتا ماسینا و در جهانی است که با رنگ، طراحی صحنه و تصاویر رؤیاگون، ذهن شخصیت را به تجربهای سینمایی بدل میسازد. ضعفهایش نیز آشکارند: روایت پراکنده، ریتمی کند و بازنماییهایی که گاه به کلیشه و نگاه سادهسازانه نزدیک میشوند. بااینحال، فیلم در بهترین لحظههایش چیزی بیش از مجموعهای از تصاویر عجیب است.
خیالپردازیهایش راهی برای دیدن اضطرابها و میلهاییاند که جولیتا هنوز نمیتواند بهسادگی بیان کند. ارزش اثر در این نیست که همهٔ پرسشهایش را پاسخ دهد، بلکه در آن است که تماشاگر را به همراهی با زنی وامیدارد که میکوشد میان آنچه از او انتظار میرود و آنچه در درون خود مییابد، تفاوت بگذارد.
« بااینحال، فیلم در بهترین لحظههایش چیزی بیش از مجموعهای از تصاویر عجیب است. »
ثبت دیدگاه