نقد و بررسی
نقد Cyrano de Bergerac | 1990
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازآفرینی یک میراث نمایشی فیلم «Cyrano de Bergerac» ساختهٔ ژانپل راپنو، اقتباسی پرشور از نمایشنامهٔ نامدار ادمون روستان است؛ اثری که از همان ابتدا میان عاشقانه، کمدی، تراژدی و ماجرای شمشیربازانه رفتوآمد میکند. فیلم میکوشد این آمیزهٔ پرریسک را نه با سادهسازی، بلکه با پذیرفتن تمام اغراقهای نمایشیاش به سینما بیاورد: قهرمانی بزرگزبان و زخمخورده، عشقی ناگفته و جهانی که در آن کلام میتواند هم سلاح باشد و هم پناهگاه.
داستان بر پایهٔ موقعیتی ساده اما پربار شکل میگیرد. سیراونو، شاعر و شمشیربازی مشهور، دلباختهٔ روکسان است، اما تصویری که از ظاهر خود دارد او را از بیان مستقیم عشقش بازمیدارد. او بهجای آنکه احساسش را آشکار کند، راهی پیچیدهتر برای رساندن آن مییابد. فیلم این طرح را بهانهای برای بررسی فاصلهٔ میان چهره و هویت، میان آنچه آدمی احساس میکند و آنچه جرئت گفتنش را دارد، قرار میدهد.
در این نقد، از گرهگشاییهای پایانی سخنی نمیرود؛ جذابیت اثر بیش از آنکه به دانستن سرانجام وابسته باشد، در تماشای شکلگیری همین کشمکش عاطفی و اخلاقی است. سیراونو؛ قهرمانی میان شوخی و اندوه در مرکز فیلم، بازی ژرار دوپاردیو قرار دارد؛ اجرایی که نیروی خود را از توانایی بازیگر در نگهداشتن دو کیفیت متضاد به دست میآورد.
سیراونو میتواند با چابکی و اعتمادبهنفس جمعی را بخنداند، حریف را در گفتار شکست دهد و در لحظهای دیگر، با مکثی کوتاه یا نگاهی فروخورده، آسیبپذیری عمیقش را آشکار کند. شوخطبعی او صرفاً آرایهای برای جذابیت نیست؛ گاه سپری است برای پنهانکردن ترس از طردشدن. دوپاردیو نقش را به تصویری یکبعدی از عاشقی ناکام تقلیل نمیدهد.
« داستان بر پایهٔ موقعیتی ساده اما پربار شکل میگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
سیراونو هم مغرور است و هم خودکمبین؛ هم اهل خطر و رویارویی است و هم در برابر اعترافی ساده عقب مینشیند. همین ناسازگاریها او را انسانی و باورپذیر میکند. بازیگر با حضور فیزیکی پرقدرتش، شخصیت را در صحنههای شلوغ نیز مسلط نگه میدارد، اما وجه عاطفی نقش در لحظههایی جان میگیرد که قهرمان برای لحظهای از نمایش تواناییهایش دست میکشد.
تماشاگر در این رفتوآمد میان خنده و دلسوزی، بهتدریج درمییابد که جسارت بیرونی سیراونو لزوماً به معنای آزادی درونی نیست. عشق، کلام و هویت محور عاشقانهٔ فیلم تنها بر این پرسش استوار نیست که چه کسی عاشق چه کسی است؛ پرسش مهمتر آن است که عشق را تا چه اندازه میتوان از صدای صاحبش جدا کرد.
در جهان سیراونو، کلمات حامل احساساند، اما هویت گوینده نیز اهمیت دارد. همین دوگانگی به فیلم امکان میدهد دربارهٔ صداقت، فریب و میل به دوستداشتهشدن تأمل کند، بیآنکه به حکمی ساده دربارهٔ خوب یا بد بودن شخصیتها برسد. روکسان نیز صرفاً موضوع رقابت عاطفی مردان نیست. هوش و حساسیت او به زبان و اندیشه، نقشی تعیینکننده در ساختن رابطهها دارد؛ او به زیبایی گفتار واکنش نشان میدهد و از خلال آن، تصویری از محبوبش میسازد.
بااینحال، شیوهٔ پیشرفتن داستان گاه به قراردادهای عاشقانهٔ نمایشنامهای وابسته میماند؛ قراردادهایی که ممکن است برای مخاطب امروز مصنوعی یا دور از واقعیت جلوه کنند. فیلم از این فاصله آگاه است، اما نه همیشه میکوشد آن را از میان بردارد. در نتیجه، بخشی از تأثیر عاطفی اثر به پذیرش منطق شاعرانه و اغراقآمیز آن بستگی دارد.
« سیراونو هم مغرور است و هم خودکمبین؛ هم اهل خطر و رویارویی است و هم در برابر اعترافی ساده عقب مینشیند. »
شخصیتها و اجرا
شعر؛ نیروی محرک و مانع ورود یکی از ویژگیهای اصلی فیلم آن است که زبان را به حاشیه نمیراند. شعر، بازی با واژهها، قافیه و خطابه در آن تزئیناتی بر داستان نیستند؛ کنش شخصیتها را پیش میبرند و جایگاه اجتماعی، هوش و عاطفهٔ آنان را آشکار میکنند. سیراونو با کلام همانقدر میجنگد که با شمشیر.
گفتارهای او نمایشی و پرآهنگاند، اما در بهترین لحظهها، شور زندهای دارند که بهجای کهنه جلوهکردن، نیرویی جسمانی پیدا میکند. در عین حال، همین وابستگی به شعر میتواند تماشای فیلم را دشوار کند. مخاطبی که زیرنویس را دنبال میکند، باید همزمان به معنای جمله، آهنگ آن و واکنش چهرهها توجه داشته باشد.
ترجمه نیز ناگزیر میان وفاداری به معنا و حفظ موسیقی کلام در نوسان است. بنابراین، بعضی گفتوگوها ممکن است در نگاه نخست طولانی یا دشوار به نظر برسند؛ بهویژه اگر تماشاگر انتظار داشته باشد داستان عمدتاً از راه تصویر و کنش پیش برود. اما این دشواری بخشی از هویت اثر است: فیلم میخواهد کلام را نه فقط شنیدنی، بلکه دیدنی کند.
کارگردانی و ریتم صحنهها راپنو میان شکوه تئاتری و پویایی سینمایی تعادل برقرار میکند. صحنهها اغلب با انرژی جمعی آغاز میشوند؛ جمعیت، گفتوگو، حرکت و برخوردهای نمایشی فضایی میسازند که در آن شخصیتها باید برای دیدهشدن و شنیدهشدن رقابت کنند. کارگردانی از این شلوغی برای برجستهکردن سیراونو بهره میگیرد، بیآنکه جهان پیرامونش را کاملاً به پسزمینهای بیجان بدل کند.
« شعر؛ نیروی محرک و مانع ورود یکی از ویژگیهای اصلی فیلم آن است که زبان را به حاشیه نمیراند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم بهخوبی از حرکت و میزانسن برای افزودن طنز و هیجان به صحنهها استفاده میکند. بااینهمه، ریتم اثر همیشه یکدست نیست. بخشهایی از فیلم، بهخصوص در مسیرهای عاطفی متأخر، مکثهای طولانیتری دارند و ممکن است برای برخی تماشاگران کشدار شوند. این امتداد گاه فرصتی برای رسوبکردن اندوه و مضمونها فراهم میکند، اما در مواردی نیز ضرباهنگ پرتحرکتر بخشهای پیشین را کاهش میدهد.
فیلم از شتاب یک ماجرای شمشیربازانه به تأملی آرامتر حرکت میکند؛ گذار معناداری که نتیجهاش برای همهٔ مخاطبان به یک اندازه رضایتبخش نخواهد بود. جهان دیداری و شنیداری دکورها و لباسها از مهمترین سرچشمههای لذت فیلماند. جهان تاریخی آن صرفاً با چند نشانهٔ آشنا ساخته نشده است؛ بافت فضاها، رنگ لباسها و جزئیات محیط به فیلم حس زندگی میبخشند.
این زیباییشناسی، شکوه را با نوعی زمختی و شلوغی اجتماعی همراه میکند و اجازه نمیدهد گذشته به تصویری صیقلی و بیاصطکاک فروکاسته شود. دوربین در چنین فضایی به شخصیتها مجال میدهد که هم در مرکز قاب بدرخشند و هم در دل جمعیت و معماری جای بگیرند. موسیقی ژانکلود پتی نیز در خدمت همین دوگانگی است.
ملودیها حالوهوای عاشقانه و اندوهناک فیلم را تقویت میکنند، اما معمولاً جای عاطفهٔ صحنه را نمیگیرند. موسیقی مانند پژواکی است که پس از گفتوگوها باقی میماند و فاصلهٔ میان شور لحظه و حسرت پنهان را برجسته میکند. همراهی موسیقی، طراحی صحنه و لباس، جهان فیلم را به تجربهای حسی بدل میسازد؛ تجربهای که حتی وقتی شعرها از دست میروند، از راه تصویر و فضا همچنان قابل دریافت است.
« فیلم بهخوبی از حرکت و میزانسن برای افزودن طنز و هیجان به صحنهها استفاده میکند. »
قوتها و کاستیها
محدودیتها و فاصله با مخاطب امروز وفاداری فیلم به جهان نمایشی روستاند، هم نقطهٔ قوت آن است و هم منشأ برخی محدودیتها. بعضی رفتارها و تصمیمهای داستانی به قواعد رمانتیک و اخلاقی زمانهٔ نمایشنامه وابستهاند و برای تماشاگر امروز ممکن است بیش از اندازه تصنعی یا دشوارپذیر باشند. فیلم این قراردادها را با جدیت میپذیرد، اما همیشه آنها را به تجربهای کاملاً معاصر تبدیل نمیکند.
از همین رو، احتمال دارد مخاطبی که به شخصیتپردازی واقعگرایانه و گفتوگوی موجز عادت دارد، با برخی لحظهها فاصله بگیرد. همچنین، ساختار مبتنی بر گفتار شاعرانه گاهی میان اثر و تماشاگر مانع میسازد. بااینحال، این مانع مطلق نیست: بازی دوپاردیو، بیان تصویری روشن و طنز موجود در بسیاری از صحنهها راههایی برای ورود به جهان فیلم فراهم میکنند.
اثر لازم نیست در همهٔ لحظات از پیچیدگی زبانی خود دست بکشد تا عاطفهاش منتقل شود؛ گاه فقط کافی است به چهرهٔ سیراونو نگاه کنیم تا معنای ناگفتهٔ کلمات را دریابیم. جمعبندی «Cyrano de Bergerac» فیلمی است دربارهٔ آدمی که در بیان احساساتش ناتوان مانده، اما در زبان و میدان نبرد توانایی کمنظیری دارد.
جذابیت آن از پیوند همین تناقضها میآید: طنزی که اندوه را میپوشاند، شکوهی که تنهایی را پنهان نمیکند و عشقی که بیش از آنکه در تصاحب دیگری معنا یابد، در شیوهٔ بخشیدن و سخنگفتن آشکار میشود. اجرای دوپاردیو ستون اصلی این تجربه است و دکور، لباس و موسیقی به آن دامنهای چشمنواز میبخشند.
« فیلم این قراردادها را با جدیت میپذیرد، اما همیشه آنها را به تجربهای کاملاً معاصر تبدیل نمیکند. »
جمعبندی
فیلم بینقص نیست: شعرهایش توجهی مداوم میطلبند، بعضی قراردادهای داستانی ممکن است امروزی به نظر نرسند و ریتم در بخشهایی کند میشود. اما این کاستیها از ارزش تجربهٔ کلی نمیکاهند. اثر برای تماشاگرانی که از گفتوگوی پرآهنگ، عاشقانهٔ تلخ و قهرمانانی آکنده از تضاد لذت میبرند، همچنان روایتی اثرگذار و بهیادماندنی است؛ فیلمی که در آن شوخطبعی و دلتنگی نه دو لحن جدا، بلکه دو روی یک دلبستگیاند.
« اما این کاستیها از ارزش تجربهٔ کلی نمیکاهند. »
ثبت دیدگاه