نقد و بررسی
نقد Don't Worry, He Won't Get Far on Foot | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت دشوار به زندگی فیلم «Don’t Worry, He Won’t Get Far on Foot» ساختهٔ Gus Van Sant، روایتِ زندگی John Callahan را به قالب یک زندگینامهٔ سینمایی درمیآورد؛ اما در کانون اثر، نه شرحی جامع از یک هنرمند، بلکه مسیری پُرپیچوخم برای مواجهه با اعتیاد، معلولیت و مسئولیتپذیری قرار دارد.
کالاهان پس از تصادفی که زندگیاش را دگرگون میکند، با واقعیتی روبهرو میشود که نمیتوان آن را با یک تصمیم قهرمانانه یا لحظهای الهامبخش پشت سر گذاشت. فیلم از همینجا نیروی اصلی خود را میگیرد: تغییر، فرایندی تدریجی و ناپیوسته است؛ پیشرویای که بارها به عقبنشینی میانجامد. با این حال، اثر از ابتدا وعدهٔ یک درامِ صرفاً اندوهبار نمیدهد.
عنوانش نیز به شوخیِ تلخی اشاره دارد که با معیارهای معمول ادب و نزاکت سازگار نیست. این لحنِ ناسازگار، در سراسر فیلم حضور دارد و بر پیچیدگی شخصیت اصلی میافزاید: کالاهان نه به قدیسِ صبور بدل میشود و نه به هنرمندی که رنجش را بهسادگی به سرمایهای اخلاقی تبدیل کند. او خشمگین، خودخواه، آسیبپذیر و در عین حال برخوردار از نگاهی تیزبین است.
بازی خواکین فینیکس و ساختن شخصیتی چندوجهی خواکین فینیکس در نقش کالاهان، تصویری از انسانی میسازد که هم میتواند رنجبرانگیز باشد و هم آزاردهنده. اجرای او بر نمایشِ آشکارِ درد تکیه نمیکند؛ شخصیت را از خلال مکثها، نگاههای گریزپا، شوخیهای دفاعی و واکنشهایی شکل میدهد که گاه کودکانه و گاه بیرحمانهاند.
« با این حال، اثر از ابتدا وعدهٔ یک درامِ صرفاً اندوهبار نمیدهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
کالاهان در بازی فینیکس، بیش از آنکه به نمادِ «غلبه بر سختی» تبدیل شود، فردی متناقض باقی میماند؛ کسی که برای پذیرفتن کمک به دیگران و پیش از همه به خودش، راهی طولانی در پیش دارد. نکتهٔ قوت این اجرا در آن است که بازیگر، معلولیت را به نمایشی بیرونی برای برانگیختن ترحم فرو نمیکاهد. جسمِ محدودشدهٔ کالاهان بخشی از حضور اوست، اما هویت او را یکسره تعریف نمیکند.
فینیکس همچنان بر ذهنِ تند، طنز گزنده و خودویرانگری شخصیت تأکید دارد. گاهی شدت این بازی، از خود فیلم پیشی میگیرد و خلأهای روایت را میپوشاند؛ از همین رو، تماشاگر ممکن است بیش از آنکه مجذوب سازمانِ دراماتیک اثر شود، به حضور بازیگر دل ببندد. روایتِ رهایی؛ پیشروی و تکرار ساختار فیلم خطی و ساده نیست.
روایت میان مقاطع مختلف زندگی کالاهان جابهجا میشود و تجربههایش را در قالب قطعاتی از خاطره، درمان و بازنگری کنار هم میچیند. این گسست زمانی با ذهنی سازگار است که هنوز میان گذشته و اکنون، میان انکار و پذیرش، در رفتوآمد است. بازگشتهای مکرر به بعضی رویدادها نیز میتواند نشان دهد که رهایی از اعتیاد، داستانی با آغاز و پایان مرتب نیست؛ گذشته بارها به شکلهای گوناگون بازمیگردد و هر بار معنایی تازه پیدا میکند.
اما همین انتخاب، همیشه به نتیجهای منسجم نمیرسد. برخی موقعیتها تکرار میشوند، بیآنکه تکرارشان لایهٔ تازهای به شخصیت بیفزاید. در نتیجه، روایت گاه بهجای انباشتن معنا، دور خود میچرخد. فیلم میخواهد هم سیرِ احساسی بهبودی را دنبال کند و هم مجموعهای از لحظههای پراکنده را به تصویر بکشد؛ این دو هدف همیشه با هم سازگار نمیشوند.
« نکتهٔ قوت این اجرا در آن است که بازیگر، معلولیت را به نمایشی بیرونی برای برانگیختن ترحم فرو نمیکاهد. »
شخصیتها و اجرا
بعضی صحنهها تأثیرگذارند، اما پیوند میان آنها چنان محکم نیست که تمام فیلم را به حرکتی پیوسته بدل کند. هنر بهمثابه زبان و ابزار بقا نقاشی برای کالاهان تنها مهارتی تازه یا راهی برای پر کردن زمان نیست؛ وسیلهای است برای بازپسگرفتن امکان بیان. وقتی بدن در انجام بسیاری از کارهای روزمره محدود شده، طراحی به شکلی از استقلال بدل میشود: شخصیتی که به زبان گفتار و روابط انسانی اعتماد ندارد، میتواند با خط و شوخی نگاهش را بر جهان تحمیل کند.
کارتونهای او از جهانِ ترحمآمیز فاصله میگیرند و از همین رو، هم رهاییبخشاند و هم مناقشهبرانگیز. فیلم در این بخش نکتهای ظریف دارد: هنر الزاماً زخم را درمان نمیکند و هنرمند را به انسانی بهتر بدل نمیسازد. طراحی بیش از آنکه پاسخ نهایی باشد، راهی برای مواجهه است؛ امکانی برای صورتدادن به خشم، شرم و احساسِ بیپناهی.
با این همه، اثر گاهی رابطهٔ میان هنر و بهبودی را بیش از حد روشن و مستقیم تصویر میکند، گویی یافتن استعداد هنری بهتنهایی میتواند مسیری معنادار از دلِ بحران بسازد. پیچیدگی تجربهٔ کالاهان در همین فاصله آشکار میشود: هنر به او امکان تازهای میدهد، اما بهتنهایی جایگزین درمان، حمایت دیگران یا پذیرش مسئولیت نیست.
طنز سیاه و اخلاقِ بیپردهگویی طنز فیلم، زینتِ سبکیِ روایت نیست؛ یکی از راههای اصلی آن برای نزدیکشدن به موضوع است. شوخیهای کالاهان گاه چنان تند و بیپروا هستند که مرزهای عرفی را میآزمایند. این طنز از یکسو سپری در برابر آسیبپذیری است و از سوی دیگر، روشی برای سرپیچی از نگاههایی که فرد معلول را تنها سزاوار همدردی میدانند.
« بعضی صحنهها تأثیرگذارند، اما پیوند میان آنها چنان محکم نیست که تمام فیلم را به حرکتی پیوسته بدل کند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم میفهمد که ترحمِ بیچونوچرا نیز میتواند نوعی حذف باشد؛ زیرا فرد را از حقِ تلخگویی، خطا و تناقض محروم میکند. در بهترین لحظات، خنده و اندوه در کنار هم قرار میگیرند، بیآنکه یکی دیگری را باطل کند. در لحظات کماثرتر، طنز به نشانهای از جذابیت شخصیت تبدیل میشود و فیلم بیش از اندازه به آن تکیه میکند.
همچنین، لحن گاه میان هجوِ گزنده و درامِ انگیزشی نوسان دارد؛ نوسانی که همیشه با ظرافت مهار نمیشود. فیلم میخواهد هم بیپروایی کالاهان را حفظ کند و هم از مسیر بهبودی او روایتی امیدبخش بسازد، اما این دو وجه گاهی بهجای همافزایی، یکدیگر را خنثی میکنند. شخصیتهای مکمل و روابط ناتمام گروه درمان و آدمهایی که در پیرامون کالاهان قرار میگیرند، بخشی از بُعد جمعیِ داستان را میسازند.
شخصیت Donnie با بازی Jonah Hill، حضوری آرام و اثرگذار دارد؛ او در برابر آشفتگی کالاهان، صبر و نوعی مهربانیِ بیادعا عرضه میکند، بیآنکه رابطه را به موعظهای ساده تبدیل کند. Jack Black نیز در نقش Dexter، عنصری مهم در شکلگیری زخمِ آغازین داستان است؛ فیلم از او صرفاً یک مقصر یکبعدی نمیسازد و همین، امکان رویارویی انسانیتری را فراهم میکند.
در مقابل، برخی شخصیتهای مکمل کمتر از آنچه ظرفیت دارند پرداخت میشوند. Annu، با بازی Rooney Mara، در بخشهایی از فیلم حضوری مهم دارد، اما بیشتر در نسبت با مسیر کالاهان تعریف میشود تا بهعنوان فردی با خواستها و کشمکشهای مستقل. این محدودیت، گسترهٔ عاطفی اثر را کاهش میدهد و گاه احساس میشود که شخصیتهای پیرامونی فقط برای پیشبردن تجربهٔ قهرمان به صحنه آمدهاند.
« در بهترین لحظات، خنده و اندوه در کنار هم قرار میگیرند، بیآنکه یکی دیگری را باطل کند. »
قوتها و کاستیها
فیلم دربارهٔ وابستگی به دیگران سخن میگوید، اما کمتر به زندگی درونی کسانی میپردازد که این وابستگی را ممکن میکنند. کارگردانی و فاصله از زندگینامهٔ جامع Gus Van Sant بهجای ساختن پرترهای فراگیر از تمام دورههای زندگی کالاهان، تمرکز را بر بحران و بازسازی فردی او میگذارد. این انتخاب، اثر را به درامی صمیمی و نزدیک بدل میکند؛ اما همزمان، بخشهایی از اهمیت هنری کالاهان را به حاشیه میراند.
فیلم، بیشتر از آنکه به جزئیات نبوغ یا جایگاه کارتونهای او بپردازد، به این مینگرد که چگونه هنر در زندگی شخصی او امکان ادامهدادن ایجاد کرد. این تمرکز محدود، با کاستیهایی همراه است. مسیر هنری کالاهان گاه فشرده و گذرا به نظر میرسد، در حالی که همین وجه میتوانست راهی برای گسترش نگاه فیلم به طنز، رسانه و مسئولیت هنرمند باشد.
افزون بر این، تغییرات لحن و تکهتکهشدن روایت، برخی صحنهها را تخت یا ناهماهنگ میکند. فیلم در لحظات انسانیاش گرما دارد، اما همیشه نمیتواند این گرما را به ساختاری یکپارچه تبدیل کند. حاصل، اثری است که بیش از آنکه با معماری رواییِ دقیق به یاد بماند، به سبب بازیها و برخورد صادقانهاش با تناقضهای شخصیت اثر میگذارد.
جمعبندی «Don’t Worry, He Won’t Get Far on Foot» زندگینامهای دربارهٔ رستگاریِ آسان نیست؛ فیلمی است دربارهٔ دشواریِ ترک عادتهای ویرانگر، قبولِ کمک و ساختن رابطهای تازه با خویشتن. بهترین دستاوردش، شخصیتپردازیِ خواکین فینیکس و پیوند میان طنز سیاه و آسیبپذیری است؛ پیوندی که اجازه نمیدهد کالاهان به الگوی بینقصِ الهامبخش بدل شود.
« این تمرکز محدود، با کاستیهایی همراه است. »
جمعبندی
در سوی دیگر، روایتِ گاه پراکنده، تکرار بعضی موقعیتها و پرداخت محدودِ برخی شخصیتهای مکمل، مانع از آن میشود که اثر به تصویری کاملاً جامع و یکدست برسد. با وجود این لغزشها، فیلم در یادآوریِ نکتهای انسانی موفق است: بهبودی نه پاککردن گذشته، بلکه آموختنِ راهی برای زیستن با آن است.
هنر در این جهان نه معجزهای ناگهانی، بلکه زبانی برای مقاومت و بازشناسی خویشتن است؛ زبانی که میتواند هم بخنداند، هم برنجاند و هم امکان گفتوگویی تازه را فراهم کند.
ثبت دیدگاه