نقد و بررسی
نقد The Ancient Magus' Bride | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
قصهای میان زخم و افسون «عروس جادوگر باستانی» با تصویری از تنهایی آغاز میشود: چیسه هاتوری، دختری که از مهر خانوادگی و احساس تعلق محروم مانده، خود را به حراج میگذارد تا شاید سرانجام جایی برای ماندن پیدا کند. خریداری که او را از این وضعیت بیرون میآورد، الیاس است؛ جادوگری با سری جانورسان که به همان اندازه که قدرت دارد، از فهم عواطف انسانی دور مانده است.
او چیسه را شاگرد خود میخواند و از عروس آیندهاش سخن میگوید؛ ترکیبی نامتعارف که از همان ابتدا هم کنجکاوی برمیانگیزد و هم پرسشهایی اخلاقی و عاطفی پیش میکشد. بااینحال، هستهی سریال نه معمای ازدواج، بلکه جستوجوی چیسه برای یافتن ارزش خویش است. قصه او را از وضعیتی که در آن پذیرای هر سرنوشتی است، به سوی امکان انتخاب و شناخت نیازهای خودش میبرد.
این دگرگونی آرام شکل میگیرد و به همین دلیل، لحظههای کوچکِ اعتماد، مخالفت یا مراقبت در آن اهمیت مییابند. سریال از رنج شخصیت اصلی برای ساختن اندوهی نمایشی صرف استفاده نمیکند؛ میکوشد نشان دهد که بهبود پس از سالها طردشدگی، نه ناگهانی است و نه بیهزینه. جهانی که افسون و هراس را درهم میآمیزد بزرگترین امتیاز اثر، جهانی است که جادو را نه صرفاً مجموعهای از قدرتها و قواعد، بلکه بخشی از بافت طبیعت و افسانه میسازد.
« بااینحال، هستهی سریال نه معمای ازدواج، بلکه جستوجوی چیسه برای یافتن ارزش خویش است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
جنگلها، خانههای دورافتاده، موجودات پریگون و اشارات پرشمار به روایتهای فولکلوریک، فضایی پدید میآورند که هم آشناست و هم از دسترس تجربهی روزمره بیرون میرود. چیسه، با توانایی دیدن آنچه از چشم دیگران پنهان است، راهنمای مخاطب در این قلمرو میشود؛ اما جهان از منظر او هرگز به منظرهای بیخطر بدل نمیشود.
در اینجا زیبایی و تهدید دو روی یک سکهاند. موجودی میتواند دلانگیز و دوستداشتنی به نظر برسد و در همان حال، حضوری غریب یا هولناک داشته باشد. گاه قصه از لطافت افسانهای فاصله میگیرد و به اندوه، مرگ یا خشونتی سرد نزدیک میشود. همین تغییر لحن، به جهان سریال عمق میدهد: جادو وسیلهای برای فرار از واقعیت نیست، بلکه نیرویی است که میتواند هم پناهبخش باشد و هم خطرناک.
برخی از قسمتها، با روایتهای مستقل و مواجهههای کوتاه چیسه با موجودات و آدمهای گوناگون، بیش از آنکه داستان را شتاب دهند، به غنای این جهان میافزایند. رشد چیسه؛ از تحملکردن تا انتخابکردن سیر تحول چیسه یکی از محکمترین خطوط عاطفی مجموعه است. او در آغاز چنان به بیارزشی خود خو گرفته که حتی امنیت و خواستههای شخصیاش را جدی نمیگیرد.
« در اینجا زیبایی و تهدید دو روی یک سکهاند. »
شخصیتها و اجرا
این ویژگی میتواند تماشای او را دردناک کند، اما سریال بهتدریج نشان میدهد که رفتار او از خلأ پدید نیامده است: سالها تنهایی و طردشدگی، توانایی اعتمادکردن و مراقبت از خود را در او فرسودهاند. رشد چیسه در قالب جهشی قهرمانانه عرضه نمیشود. او همیشه تصمیم درست نمیگیرد و گاه میلش به کمککردن دیگران با بیاعتنایی به سلامت خودش گره میخورد.
بااینهمه، تجربههایش اندکاندک به او میآموزند که مهربانی با دیگران، مستلزم نادیدهگرفتن خویش نیست. این پیام، وقتی اثرگذار میشود که از دل کنشها و رابطههای قصه بیرون میآید، نه از موعظههای مستقیم. بخش مهمی از جذابیت شخصیت نیز در همین پیوند میان شکنندگی و توانایی اوست: چیسه نه با فراموشکردن گذشته، بلکه با آموختن شیوهای تازه برای زیستن تغییر میکند.
چیسه و الیاس؛ نزدیکیای دشوار و تدریجی رابطهی چیسه و الیاس از آغاز عمداً آسوده و متعارف نیست. الیاس سرپرست و آموزگار اوست و در عین حال عنوان «عروس» را برایش به کار میبرد؛ افزون بر این، تفاوت چشمگیر میان تجربه و قدرت آن دو، رابطه را از همان ابتدا نامتوازن میکند. این پیشفرض برای برخی مخاطبان میتواند ناخوشایند باشد و سریال نیز نمیتواند صرفاً با لحظات لطیف، پرسشهای برآمده از آن را از میان ببرد.
« رشد چیسه در قالب جهشی قهرمانانه عرضه نمیشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
نقطهی قوت این خط داستانی آن است که نزدیکی میان این دو را یکباره و کامل جلوه نمیدهد. الیاس در فهم احساسات انسانی ناتوان است و چیسه نیز در تشخیص خواستههای خودش دشواری دارد. بنابراین پیوندشان بیش از آنکه بر رمانتیسمی آماده تکیه کند، بر یادگیری متقابل بنا میشود: یکی با احساساتی روبهرو میشود که نمیتواند بهسادگی نامگذاریشان کند و دیگری کمکم درمییابد مراقبت از او نباید به معنای واگذاری کامل اختیارش باشد.
با وجود این ظرافت، ابهام رابطه همچنان باقی است؛ برای مخاطبی که این ناهمترازی را مسئلهای اساسی میداند، رشد عاطفی شخصیتها بهتنهایی پاسخ همهی نگرانیها نخواهد بود. اجرا، تصویر و موسیقی کیفیت بصری سریال نقشی بنیادی در آفرینش جهان آن دارد. طراحی محیطها و موجودات جادویی فقط برای نمایش زیبایی نیست؛ شکل و بافت هر صحنه کمک میکند جهان انسانی و قلمرو افسانهای در کنار هم باورپذیر شوند.
انیمیشن در لحظههای جادویی، بهویژه هنگامی که قصه از فضای روزمره فاصله میگیرد، حس شگفتی را تقویت میکند. استفاده از رنگ و نور نیز به تغییرهای لحن یاری میرساند: آرامش یک صحنه میتواند بهسرعت زیر سایهی تهدیدی پنهان قرار گیرد. موسیقی در ساختن حالوهوای افسانهای و اندوهبار اثر سهم قابلتوجهی دارد و در بسیاری از لحظهها، احساس صحنه را عمیقتر میکند.
« نقطهی قوت این خط داستانی آن است که نزدیکی میان این دو را یکباره و کامل جلوه نمیدهد. »
قوتها و کاستیها
بااینحال، تکرار بعضی قطعهها ممکن است از تازگی تأثیر اولیهشان بکاهد. صدا و موسیقی، مثل تصویر، بیشتر در خدمت فضای کلیاند تا هیجانسازی بیوقفه؛ تصمیمی که با ریتم تأملی قصه هماهنگ است، هرچند برای همه به یک اندازه جذاب نخواهد بود. ریتم و پیوستگی روایت «عروس جادوگر باستانی» به شتابزدگی علاقهای ندارد.
بسیاری از بخشها فرصت میدهند تا مخاطب در محیط، افسانهها و تجربهی شخصیتها مکث کند. این آرامش گاهی امتیاز اثر است: امکان میدهد رابطهها بهتدریج شکل بگیرند و مواجهه با یک موجود یا رخداد، صرفاً مقدمهای برای نبرد بعدی نباشد. اما همین شیوه در قسمتهایی به کندی بیش از اندازه نزدیک میشود.
اگر تماشاگر در انتظار پیشروی پیوستهی یک خط داستانی اصلی باشد، روایتهای پراکنده و مکثهای طولانی ممکن است فاصلهای میان او و سریال ایجاد کنند. ساختار مجموعه گاهی میان ماجراهای فرعی و خطهای عاطفی گوناگون رفتوآمد میکند. این گستردگی از یک سو تصویر بزرگتری از جهان میسازد، ولی از سوی دیگر میتواند تمرکز داستان را کم کند.
« بااینحال، تکرار بعضی قطعهها ممکن است از تازگی تأثیر اولیهشان بکاهد. »
جمعبندی
برخی گرهها نیز آنقدر که شایستهی زمینهچینیشان هستند، مجال بازشدن پیدا نمیکنند و جمعشدن سریع یا راهحلهای ناگهانیشان از قوت لحظه میکاهد. در نتیجه، سریال در خلق فضا و شخصیتها مطمئنتر از پیشبرد یکنواخت همهی خطوط روایی خود عمل میکند. جمعبندی «عروس جادوگر باستانی» فانتزیای است که نیروی اصلیاش را از ترکیب شگفتی، اندوه و تأمل میگیرد.
جهان افسانهای پرجزئیات، موجودات بهیادماندنی و مسیر تدریجی چیسه برای شناخت ارزش خویش، به آن هویتی متمایز میبخشند. رابطهی او با الیاس نیز، با همهی پیچیدگیها و آغاز نامتعارفش، به یکی از کانونهای عاطفی اثر بدل میشود؛ رابطهای که بیشتر از راه یادگیری و نزدیکی تدریجی شکل میگیرد تا از راه رمانتیسم ساده و بیدردسر.
در برابر این قوتها، ریتم نامتوازن، پراکندگی بعضی خطهای روایی و ابهام اخلاقی رابطهی مرکزی قرار دارند. این کاستیها ممکن است برای برخی تماشاگران جدی باشند، اما از ارزش فضاسازی و مضمون اصلی سریال نمیکاهند: امکان یافتن پیوند و معنا، حتی پس از تجربهی طردشدگی. اثر بیش از آنکه وعدهی ماجراجویی پرشتاب بدهد، دعوتی است به قدمزدن در جهانی زیبا و گاه تاریک؛ جهانی که در آن، نخستین گام برای نجات شاید این باشد که آدمی خود را شایستهی نجات بداند.
« در نتیجه، سریال در خلق فضا و شخصیتها مطمئنتر از پیشبرد یکنواخت همهی خطوط روایی خود عمل میکند. »
ثبت دیدگاه