نقد و بررسی
نقد The Day a Pig Fell Into the Well | 1996
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
چهار زندگی در مدار تنهایی نخستین فیلم بلند Hong Sang-soo، «روزی که خوک در چاه افتاد»، جهان آدمهایی را ترسیم میکند که به یکدیگر نزدیک میشوند، اما از برقراری ارتباطی راستین ناتوان میمانند. چهار زندگیِ درهمتنیدهٔ فیلم، نه در قالب یک قهرمان مرکزی، بلکه همچون قطعات پراکندهٔ تجربهای مشترک پیش میروند: نویسندهای ناکام، زنی گرفتار در ازدواجی فرسوده، شوهری بدگمان و زنی جوان که دلبستگیاش پاسخی درخور نمییابد.
فیلم از مسیر رفتوآمد میان این شخصیتها نشان میدهد که رابطهها چگونه از میل، نیاز و خودفریبی شکل میگیرند و چگونه انتخاب یک نفر، بیآنکه دیگران بدانند، بر زندگیشان سایه میاندازد. روایتی چندپاره، اما پیوسته ساختار چندبخشی فیلم، در نگاه نخست ممکن است مجموعهای از داستانهای جداگانه به نظر برسد؛ بااینحال، هر بخش زاویهٔ دید تازهای به شبکهٔ روابط میافزاید.
شخصیتی که پیشتر در حاشیه دیده شده، در بخشی دیگر به مرکز توجه میآید و رویدادهایی که از منظری محدود و شخصی تجربه شدهاند، معنایی گستردهتر پیدا میکنند. این جابهجاییها تماشاگر را وادار میکند تصویر خود را از آدمها مرتب بازنگری کند: هیچکس صرفاً «موضوع» زندگی دیگری نیست و هیچ رابطهای به دو نفر محدود نمیماند.
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم اطلاعاتش را با شتاب عرضه نمیکند و بهجای آن، پیوندها را از خلال جزئیات روزمره آشکار میسازد. همین شیوه به روایت حالتی تدریجی میدهد؛ گویی تماشاگر نه در حال حل معمایی داستانی، بلکه در حال کنار هم گذاشتن نشانههایی است که از تنهاییهای متقاطع خبر میدهند. این طراحی، یکی از امتیازهای اصلی فیلم است، هرچند به صبر و توجه نیاز دارد.
صمیمیت بهمثابه نیازی ناکام در مرکز فیلم، میل به صمیمیت قرار دارد؛ اما صمیمیتی که شخصیتها طلب میکنند، اغلب با تواناییشان برای دیدن دیگری فاصله دارد. آنها نزدیکی میخواهند، ولی رابطه را گاه وسیلهای برای تسکین موقت، تأیید خویشتن یا فرار از ملال میکنند. از همینرو، پیوندهای عاشقانه در فیلم به وعدهای نجاتبخش بدل نمیشوند؛ بیشتر میدانهاییاند که در آنها وابستگی، بیاعتنایی و سوءاستفاده درهم میآمیزد.
نویسندهٔ فیلم، با وجود نیاز آشکارش به محبت و توجه، همواره در ساختن رابطهای متقابل ناتوان است. زن جوانی که دلبستهٔ اوست نیز در وضعیتی دشوار قرار میگیرد: بخشندگی و فداکاریاش لزوماً به شناخت و قدردانی نمیانجامد. در سوی دیگر، ازدواجی که از بیرون صورتی باثبات دارد، زیر فشار بیاعتمادی و فاصلهٔ عاطفی فرسوده میشود.
« فیلم اطلاعاتش را با شتاب عرضه نمیکند و بهجای آن، پیوندها را از خلال جزئیات روزمره آشکار میسازد. »
شخصیتها و اجرا
فیلم در ترسیم این مناسبات، از داوریهای ساده پرهیز میکند و نشان میدهد چگونه میل به دوستداشتهشدن میتواند با خودمحوری و آسیبرساندن به دیگران همراه شود. شخصیتهایی دشوار و انسانی شخصیتهای «روزی که خوک در چاه افتاد» بهسادگی دوستداشتنی نیستند. خودخواهی، بیمسئولیتی و ناتوانی در همدلی در رفتار بسیاری از آنان دیده میشود؛ بنابراین، تماشاگر ممکن است بهجای همذاتپنداری، با نوعی دلزدگی یا فاصله روبهرو شود.
این فاصله، لزوماً نقصی بیرون از منطق فیلم نیست: اثر بهجای آنکه برای شخصیتها توجیهی عاطفی فراهم کند، آنها را در تناقضهایشان آشکار میگذارد. بااینهمه، دشواربودنِ شخصیتها همیشه به پیچیدگیِ زنده و چندوجهی نمیانجامد. در برخی لحظهها، زنان بیش از آنکه از خواستهها و جهان درونی مستقل برخوردار باشند، در برابر رفتار مردان قرار میگیرند و بار پیامدهای رابطه را به دوش میکشند.
همین محدودیت میتواند پیوند عاطفی با آنان را کاهش دهد. اما بازیها، با لحن طبیعی و بیتکلف، به رفتارها وزن روزمره میبخشند؛ شخصیتها کمتر شبیه مهرههایی برای پیشبرد طرحاند و بیشتر آدمهایی به نظر میرسند که در عادتها و تصمیمهای کوچک، خصلتهایشان را آشکار میکنند. نگاه بصری و فضای شهر تصویر فیلم برخلاف بسیاری از آثار متأخر Hong Sang-soo هنوز به آن سادگی صوریِ شناختهشدهٔ سینمای او نرسیده است.
« شخصیتهایی دشوار و انسانی شخصیتهای «روزی که خوک در چاه افتاد» بهسادگی دوستداشتنی نیستند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
قابهای نسبتاً ایستا، برشها و شیوههای متنوعتر فیلمبرداری، اثری ناهمگونتر پدید میآورند. در بعضی صحنهها، سکون قاب مجال میدهد رفتارهای جزئی و مکثهای میان آدمها خودشان معنا بسازند؛ در صحنههای دیگر، همین ایستایی به سنگینی و کمتحرکی نزدیک میشود. ازاینرو، تجربهٔ بصری فیلم نه همواره خیرهکننده، بلکه بیشتر تابع حالوهوای سرد و فرسودهٔ روایت است.
سئول نیز صرفاً پسزمینهای برای ماجراها نیست. زندگی روزمره و فضاهای شهری، تصویری از انسانهایی ارائه میکنند که در محیطی مدرن و پررفتوآمد زندگی میکنند، اما از پیوندی پایدار محروماند. بیرون، حرکت و ازدحام ادامه دارد؛ درون روابط، سکون و گرفتاری تکرار میشود. تضاد میان شهرِ زنده و شخصیتهای منزوی، به حس خلأیی که فیلم میسازد عمق میدهد.
تیرگی، خشونت و طنز کمرنگ لحن فیلم تلخ و سنگین است و بهندرت برای تماشاگر راه فراری از آن میگشاید. لحظات ناخوشایند و تنشهای شخصی، چنان بیپرده عرضه میشوند که رابطهها بیش از آنکه به رمانتیسم نزدیک شوند، به عرصهٔ فرسایش و برخورد بدل میگردند. عنوان شاعرانهٔ فیلم نیز در برابر این واقعگراییِ خشن، نوعی کنایهٔ تلخ میسازد: زندگی گاه نه با فاجعهای باشکوه، بلکه با لغزشها و گرفتاریهای روزمره به وضعی نومیدکننده میرسد.
« قابهای نسبتاً ایستا، برشها و شیوههای متنوعتر فیلمبرداری، اثری ناهمگونتر پدید میآورند. »
قوتها و کاستیها
در فیلم رگههایی از طنز سیاه و موقعیتهای عبث دیده میشود، اما این طنز نه به اندازهای پررنگ است که تلخی را سبک کند و نه همواره به فاصلهگذاری انتقادی میانجامد. همین کمبود شوخطبعی، تماشای فیلم را دشوارتر میکند. آنچه در برخی آثار بعدی Hong با طنز و خودآگاهی تعدیل میشود، اینجا بیشتر به شکل نگاهی بیامان و بدبینانه حضور دارد؛ نگاهی که گاهی تأثیرگذار است و گاهی فرساینده.
جایگاه فیلم در مسیر کارگردان اهمیت فیلم تنها در داستان مستقلش نیست؛ آن را میتوان نقطهٔ آغاز دغدغههایی دانست که در سینمای بعدی Hong Sang-soo بارها بازمیگردند: تنهایی، میل، تکرار رفتارهای انسانی و فاصله میان تصویری که آدمها از خود دارند و آنچه در عمل انجام میدهند. بااینحال، این اثر هنوز صورت نهایی آن زبان سینمایی را عرضه نمیکند.
بعضی تمهیدهای بصری و لحن طنزآمیزی که بعدها به بخشی از هویت آثار او بدل میشوند، در اینجا غایباند یا تنها بهشکلی ابتدایی دیده میشوند. این فاصله میان قریحهٔ آشکار و صورتِ هنوز ناتمام، هم جذابیت فیلم را میسازد و هم محدودیتش را. تماشاگر میتواند در آن بذرهای یک جهان سینمایی را تشخیص دهد، اما بهتر است فیلم را صرفاً بهعنوان پیشدرآمد آثار بعدی نبیند.
« همین کمبود شوخطبعی، تماشای فیلم را دشوارتر میکند. »
جمعبندی
«روزی که خوک در چاه افتاد» بهخودیخود اثری مستقل است: خشن، نابرابر و گاه خستهکننده، اما در ترسیم رابطههایی که آدمها را به هم میبندند و همزمان از هم دور میکنند، جسور و دقیق. جمعبندی «روزی که خوک در چاه افتاد» فیلمی دربارهٔ عشق آرمانی نیست؛ دربارهٔ نیاز به عشق است، آن هم وقتی آدمها ابزار و زبان لازم برای پاسخدادن به این نیاز را ندارند.
روایت چندپاره و پیوندهای حسابشدهاش، تصویری از تنهایی جمعی میسازد؛ بازیهای طبیعی و فضای تلخش نیز این تصویر را باورپذیر میکنند. در مقابل، ریتم کند، قاببندیهای کمتحرک و شخصیتهایی که بهسختی همدلی برمیانگیزند، ممکن است برای برخی تماشاگران مانع ارتباط شود. فیلم بیش از آنکه دلنشین باشد، ناآرامکننده است: اثری که با نشاندادن شکستهای کوچک و مکرر صمیمیت، پرسشی تلخ بر جا میگذارد—آیا آدمها واقعاً در پی شناخت یکدیگرند، یا فقط میخواهند خلأ خود را با حضور دیگری پُر کنند؟
ثبت دیدگاه