نقد و بررسی
نقد 99 Women | 1969
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم و جهان داستان «۹۹ زن» ساختهٔ خسوس فرانکو در سال ۱۹۶۹، از آثار آغازین و اثرگذار زیرژانر فیلمهای زندان زنان به شمار میآید؛ اثری که نه به درام زندانِ واقعگرا وفادار میماند و نه صرفاً در قالب بهرهبرداری جنسی از خشونت و اسارت جا میگیرد. فیلم با ورود ماری به زندانی دورافتاده در جزیره آغاز میشود؛ جایی که زندانیان بهجای نام با شماره شناخته میشوند و مناسبات قدرت، امید به اصلاح و امکان رهایی را از همان ابتدا زیر سایه میبرد.
ماری، که شمارهٔ ۹۹ را دریافت میکند، در برخورد با این محیط بهتدریج درمییابد که تغییر ظاهری در ادارهٔ زندان لزوماً به معنای دگرگونی واقعی نیست. فرایند ناامیدی او، مسیر روایت را از انتظار برای بهبود شرایط به سوی اندیشهٔ فرار سوق میدهد؛ بیآنکه فیلم، زندان را تنها محل محصورشدن بدنها بداند.
«۹۹ زن» بیش از هر چیز دربارهٔ وضعیتی است که در آن اختیار، کرامت و امید، پیوسته در معرض مصادرهاند. زندان بهمثابه ساختار قدرت یکی از محورهای اصلی فیلم، سازوکار اقتداری است که در زندان شکل گرفته است. خشونت در این جهان صرفاً به رفتار فردی یک نگهبان یا مدیر محدود نمیشود؛ بلکه در شبکهای از نظارت، تحقیر و بیپناهی جریان دارد.
« ۹۹ زن» بیش از هر چیز دربارهٔ وضعیتی است که در آن اختیار، کرامت و امید، پیوسته در معرض مصادرهاند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
زندانیان در برابر نظامی قرار گرفتهاند که میتواند بدن آنان را موضوع کنترل و تنبیه بداند و صدای اعتراضشان را بیاثر سازد. به همین دلیل، بدرفتاریها در فیلم کارکردی فراتر از ایجاد شوک دارند: نشان میدهند که چگونه قدرتِ بیمهار، حتی وعدهٔ اصلاح را نیز به ابزاری برای تداوم فرمانبرداری بدل میکند.
با این همه، فیلم همیشه از تبدیل رنج به نمایشِ صرف فاصله نمیگیرد. گاه خشونت و آسیبپذیری زنان چنان در مرکز نگاه دوربین قرار میگیرد که امکان نقد اجتماعی با جاذبهٔ تماشاییِ همان صحنهها درگیر میشود. این دوگانگی از محدودیتهای مهم اثر است: «۹۹ زن» میخواهد بیرحمی ساختار را آشکار کند، اما در برخی لحظات، خودِ نمایش رنج نیز به بخشی از سازوکار سرگرمی بدل میشود.
همین تنش، تماشای فیلم را برای مخاطب امروز پیچیدهتر میکند. شخصیتها و نیروی بازیگری ماری، با بازی ماریا روم، نقطهٔ ورود تماشاگر به فضای زندان است. تازهواردبودن او به روایت امکان میدهد که قوانین نانوشتهٔ محیط بهتدریج آشکار شوند؛ اما شخصیتپردازیاش همیشه به اندازهٔ موقعیت دراماتیکش پرمایه نیست.
« با این همه، فیلم همیشه از تبدیل رنج به نمایشِ صرف فاصله نمیگیرد. »
شخصیتها و اجرا
فیلم از او بیشتر بهعنوان کانون تجربه و دگرگونی بهره میگیرد تا شخصیتی با روانشناسی کاملاً کاویدهشده. در نتیجه، تحول او گاه بیش از آنکه از جزئیات درونی شخصیت برآید، تابع فشارهای پیرامون است. در سوی دیگر، مرسدس مککمبریج در نقش تلما دیاز حضوری پرصلابت و بهیادماندنی دارد. اقتدار او در قاب، به شخصیت نیرویی تهدیدآمیز میبخشد و هر بار که ظاهر میشود، فضای زندان را متشنجتر میکند.
مککمبریج با اتکا به لحن، نگاه و تسلط بدنی، تصویری از قدرتی میسازد که نیازی به فریاد دائمی ندارد؛ خودِ حضورش برای ایجاد اضطراب کافی است. ماریا شل نیز در برابر این خشونت، کیفیتی انسانیتر و همدلانهتر به فیلم میآورد و تضاد میان دو شیوهٔ ادارهٔ زندان را برجسته میکند. بااینحال، کیفیت بازیها یکدست نیست: بعضی اجراها بیش از اندازه نمایشیاند و برخی دیالوگها نیز طبیعی یا باورپذیر به گوش نمیرسند.
حاصل، گروهی از شخصیتهای متمایز اما نه همیشه بهخوبی پرداختشده است. روایت و ریتم ساختار روایت، هم از نقاط قوت فیلم است و هم از عوامل پراکندگی آن. «۹۹ زن» بهجای آنکه تمام وزن خود را بر یک خط داستانی فشرده بگذارد، میان زندگی زندانیان، فضای سرکوب و کوشش برای گریز حرکت میکند. این انتخاب به اثر اجازه میدهد تصویری جمعیتر از زندان بسازد و تجربهٔ شخصیتها را به یک قهرمان تنها محدود نکند؛ اما پیوند میان بخشها همیشه استوار نیست.
« فیلم از او بیشتر بهعنوان کانون تجربه و دگرگونی بهره میگیرد تا شخصیتی با روانشناسی کاملاً کاویدهشده. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
گاهی روایت حس مجموعهای از موقعیتهای جداگانه را پیدا میکند و حرکت داستانی، بهویژه در بخشهایی از مسیر فرار، کند میشود. ریتم فیلم نیز از همین نوسان اثر میپذیرد. آغاز اثر با معرفی محیط و قواعد آن، کنجکاوی ایجاد میکند، اما هرچه فیلم پیش میرود، بعضی صحنهها بیش از اندازه امتداد مییابند و از فشار دراماتیک میکاهند.
این کندی را نمیتوان همیشه بهعنوان مکثی معنادار یا انتخابی برای تعلیق پذیرفت؛ در پارهای لحظهها، واقعاً حس کشآمدن روایت پدید میآید. در مقابل، فلاشبکها و اطلاعاتی که از گذشتهٔ برخی زندانیان آشکار میشود، به جهان فیلم عمق میدهند و از یکنواختی فضای بسته میکاهند. این خردهروایتها یادآور میشوند که هر زندانی پیش از شمارهاش، زندگی و گذشتهای داشته است.
تصویر، نور و موسیقی دستاورد چشمگیر فیلم را باید در حالوهوای دیداری و شنیداری آن جستوجو کرد. فیلمبرداری و نورپردازی، زندان را تنها مکانی برای پیشبرد داستان نمیسازند؛ معماری و سایهها به بخشی از احساس محصوربودن بدل میشوند. قابها گاه زیبایی چشمنوازی دارند، اما این زیبایی با آسودگی همراه نیست: تصویر آراسته میتواند همزمان حس تهدید و بیپناهی را منتقل کند.
« ریتم فیلم نیز از همین نوسان اثر میپذیرد. »
قوتها و کاستیها
چنین تضادی با جهان فیلم سازگار است؛ جهانی که در آن ظاهرِ منظمِ یک نهاد، خشونت پنهانش را میپوشاند. موسیقی برونو نیکولای نیز از عناصر ماندگار اثر است. ملودیها به فیلم شخصیتی مستقل میبخشند و در لحظاتی که روایت از حرکت بازمیماند، پیوند حسی مخاطب با صحنه را حفظ میکنند. موسیقی فقط همراه تصویر نیست، بلکه گاه جای خالی انسجام روایی را نیز تا اندازهای پر میکند.
طراحی صوتی و حالوهوای موسیقایی، میان تعلیق، اندوه و جذابیت سینمایی رفتوآمد دارند و به فیلم امضایی شنیداری میدهند؛ امضایی که ممکن است پس از پایان تماشا بیش از برخی جزئیات داستانی در ذهن بماند. بهرهبرداری، نگاه و محدودیتها «۹۹ زن» محصول دورهای است که سینمای بهرهبرداری میکوشید مرزهای نمایش خشونت، جنسیت و تابوهای اجتماعی را جابهجا کند.
فیلم از کلیشههای این قلمرو ــ زندان جزیرهای، نگهبانان خشن و زندانیان گرفتار ــ بهره میبرد، اما گاهی میکوشد به این مواد خام، وجهی تراژیک و انسانی نیز بیفزاید. همین کوشش باعث میشود اثر نه یک ملودرام اجتماعیِ کامل باشد و نه نمونهای صرفاً بیاعتنا به شخصیت و سرنوشت زنان. میان این دو قطب معلق میماند.
« چنین تضادی با جهان فیلم سازگار است؛ جهانی که در آن ظاهرِ منظمِ یک نهاد، خشونت پنهانش را میپوشاند. »
جمعبندی
در ارزیابی فیلم باید تفاوت نسخهها را نیز در نظر گرفت. برخی نسخههای بعدی با صحنههای صریحِ افزودهشده عرضه شدند؛ موادی که به نسخهٔ اصلی تعلق نداشتند و میتوانند پیوستگی داستان را برهم بزنند. بنابراین تجربهٔ تماشا ممکن است بسته به نسخه، از نظر لحن و انسجام تفاوت کند. این مسئله بهویژه در فیلمی اهمیت دارد که از ابتدا نیز با نوسان ریتم و پراکندگی روایی روبهروست.
جمعبندی «۹۹ زن» فیلمی بینقص یا کاملاً منسجم نیست؛ ریتم کند، دیالوگهای گاه نامقنع و نابرابری اجراها مانع از آن میشوند که روایت در تمام مدت نیروی خود را حفظ کند. بااینحال، اثر بهواسطهٔ فضای بصری متمایز، موسیقی گیرای برونو نیکولای و حضور قدرتمند مرسدس مککمبریج، هویت سینمایی روشنی دارد.
اهمیت آن فقط در داستان فرار از زندان نیست، بلکه در تصویری است که از قدرت، بیپناهی و امیدِ فرسوده ارائه میدهد. تماشاگرانی که از روایت فشرده و درام روانشناختیِ دقیق انتظار دارند، احتمالاً با بخشهایی کشدار و پراکنده روبهرو خواهند شد. اما برای مخاطبی که به سینمای ژانریِ پایان دههٔ شصت، فضاپردازی و موسیقی اهمیت میدهد، فیلم تجربهای قابلتأمل است: اثری ناهموار، گاه آزارنده و گاه چشمنواز که در پسِ ظاهر بهرهبردارانهاش، اندوهی واقعی دربارهٔ انسانهایی گرفتار در سازوکاری بیرحم پنهان کرده است.
« در ارزیابی فیلم باید تفاوت نسخهها را نیز در نظر گرفت. »
ثبت دیدگاه