نقد و بررسی
نقد UglyDolls | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جهانی که نقص را جشن میگیرد «عروسکهای زشت» از ایدهای روشن و بیواسطه آغاز میشود: در زشتآباد، تفاوت نه عیب، بلکه بخشی طبیعی از هویت است. ماکسی و دوستانش در این شهر رنگارنگ زندگی میکنند و به امید یافتن جایگاهی در جهان بزرگتر، از مرزهای آشنای خود فراتر میروند. سفرشان آنان را به شهر کمال میرساند؛ جایی که عروسکهای متعارفتر برای ورود به دنیای انسانها آموزش میبینند.
رویارویی این دو جهان، موتور اصلی قصه است: یکی با نقصهایش آشتی کرده و دیگری بر معیارهای سختگیرانهٔ ظاهر و پذیرفتهشدن تکیه دارد. این تقابل برای یک انیمیشن خانوادگی ظرفیت زیادی دارد، چون پرسشی فراتر از ماجرای عروسکها پیش میکشد: چه کسی حق دارد معیار زیبایی و ارزشمندی را تعیین کند؟
فیلم پاسخ را پنهان نمیکند و از همان ابتدا جانب پذیرش و فردیت را میگیرد. با این حال، ارزش اثر تنها به شعارش وابسته نیست؛ کیفیت آن به این بستگی دارد که آیا شخصیتها و جهان داستانی میتوانند آن پیام را به تجربهای زنده و باورپذیر تبدیل کنند یا نه. رنگ، بافت و شخصیتپردازی تصویری یکی از جذابترین ویژگیهای فیلم، طراحی دیداری عروسکها و محیطهاست.
زشتآباد با رنگهای شاد، شکلهای نامتعارف و فضایی دستساز و بازیگوش، حس مکانی را دارد که از دل اسباببازیها و تخیل کودکانه بیرون آمده است. عروسکها نیز بهجای آنکه مطابق یک الگوی واحد طراحی شوند، هرکدام نشانهای دیداری از تفاوت دارند: فرمها، بافتها و جزئیاتشان به آنها هویت میبخشد.
« سفرشان آنان را به شهر کمال میرساند؛ جایی که عروسکهای متعارفتر برای ورود به دنیای انسانها آموزش میبینند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
همین ناهماهنگی دلنشین باعث میشود عنوان فیلم معنایی وارونه پیدا کند؛ آنچه در نگاه نخست «زشت» خوانده میشود، در عمل سرشار از شخصیت و جذابیت است. در مقابل، شهر کمال با نظمی حسابشده و ظاهری صیقلی، فضایی میسازد که زیبایی را به استانداردی قابلآموزش و ارزیابی تبدیل میکند. اختلاف بصری میان دو شهر، مضمون فیلم را بینیاز از توضیحهای طولانی به تصویر درمیآورد.
طراحی عروسکها بهویژه در حرکت نیز گاه یادآور جنس اسباببازی است: بدنهای نرم و کمی نامتوازن، حس انعطاف و جهشی را دارند که با حرکت یک عروسک پارچهای سازگار است. این جزئیات به فیلم گرمایی میبخشد که در میان رنگهای پرشمارش گم نمیشود. قصهای آشنا با مقصدی روشن ساختار روایی فیلم بر الگوی آشنای سفر و خودشناسی بنا شده است.
ماکسی و همراهانش از خانه بیرون میروند، با جهانی متفاوت روبهرو میشوند و در مسیر درمییابند که تصورشان از پذیرفتهشدن و ارزشمندی نیازمند بازنگری است. این مسیر برای مخاطب کمسنوسال روشن و قابلپیگیری است و به فیلم اجازه میدهد موقعیتهای ماجراجویانه و طنزآمیز را در کنار مضمون اصلی قرار دهد.
اما آشنایی ساختار گاهی به پیشبینیپذیری میانجامد. تقابل میان جامعهٔ پذیرنده و جامعهٔ وسواسمند نسبت به ظاهر، از آغاز مسیر تا پایان، چندان پیچیده نمیشود و شخصیتها نیز همیشه فرصت نمییابند فراتر از نقشهای داستانیشان رشد کنند. ماکسی با شور و امیدش مرکز عاطفی قصه است، اما بخشی از همراهان بیشتر برای افزودن شوخی یا ویژگی مشخصی به گروه حضور دارند تا آنکه مسیر مستقلی را طی کنند.
« اختلاف بصری میان دو شهر، مضمون فیلم را بینیاز از توضیحهای طولانی به تصویر درمیآورد. »
شخصیتها و اجرا
فیلم در لحظههایی که باید از ایدهٔ اولیه فراتر رود، به راهحلهای مطمئن و متعارف پناه میبرد؛ از همین رو، تازگی جهان آن همیشه به تازگی روایت منجر نمیشود. پیام پذیرش و تناقضهای آن پیام اصلی فیلم، یعنی ارزشمندی فرد فارغ از ظاهر و میزان شباهتش به الگوهای رایج، روشن و برای مخاطب خانوادگی سودمند است.
روایت از کودک نمیخواهد تفاوت را تحمل کند؛ از او میخواهد آن را بخشی از زندگی بداند و در برابر فشار برای شبیهشدن به دیگران، هویت خود را نادیده نگیرد. این رویکرد زمانی اثرگذارتر میشود که فیلم نشان میدهد میل به پذیرفتهشدن میتواند افراد را به پنهانکردن ویژگیهای خود وادار کند؛ حتی کسانی که در ظاهر با معیارهای متعارف هماهنگاند ممکن است از ترس قضاوت، احساس ناامنی داشته باشند.
با این همه، بیان این مضمون یکدست نیست. فیلم گاهی تفاوت را با آغوش باز میپذیرد و گاهی واکنش شخصیتها به برچسب «زشت» را طوری پیش میبرد که مرز میان افتخار به هویت و رنجیدن از توهین مبهم میشود. این دو واکنش لزوماً ناسازگار نیستند؛ فرد میتواند از ویژگیهای خود شرم نداشته باشد و در عین حال از تحقیرشدن برنجد.
اما فیلم همیشه این تمایز را بهروشنی صورتبندی نمیکند. در نتیجه، پیام مثبتش گاه در اجرا سادهسازی میشود و بخشی از ظرفیت اخلاقی داستان ناتمام میماند. موسیقی و انرژی صحنهها «عروسکهای زشت» یک انیمیشن موزیکال است و آهنگها در معرفی شخصیتها و پیشبردن حالوهوای صحنهها نقشی اساسی دارند.
« اما فیلم همیشه این تمایز را بهروشنی صورتبندی نمیکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
موسیقی به جهان فیلم انرژی میدهد و با فضای شاد و رنگی آن هماهنگ است. اجرای آوازها نیز در بخشهایی به شخصیتها امکان میدهد احساس یا هدف خود را مستقیمتر بیان کنند؛ بهویژه هنگامی که آهنگ از صرف نمایش و سرگرمی فراتر میرود و ناامنی یا میل به تغییر را آشکار میکند. مشکل آن است که تعداد ترانهها و تکرار الگوهایشان گاهی از توان روایت برای تازهکردن آنها پیشی میگیرد.
پس از مدتی، آهنگها ممکن است بهجای آنکه ضرباهنگ داستان را تقویت کنند، آن را متوقف سازند. برخی از ملودیها بهراحتی در ذهن میمانند، اما ماندگاری همیشه به معنای تنوع یا ضرورت دراماتیک نیست. تماشاگرانی که از موزیکالهای پرشمار و پرتحرک لذت میبرند، احتمالاً با این بخش همراه میشوند؛ برای دیگران، موسیقی ممکن است به یکی از عوامل تکراریشدن تجربه بدل شود.
ریتم، شوخی و مخاطب خانوادگی فیلم لحظات پرجنبوجوش و شوخیهای فراوان دارد، اما حفظ شتاب روایت در سراسر زمان اثر دشوار میشود. بخشهایی از ماجرا پیشروی دلپذیری دارند و شخصیتها با موقعیتهای تازه روبهرو میشوند؛ در بخشهایی دیگر، قصه برای رساندن پیام یا تکرار یک موقعیت کمدی مکث میکند.
این افتوخیز سبب میشود فیلم گاهی کشدار به نظر برسد، بهخصوص برای بزرگسالانی که انتظار دارند هر صحنه یا مضمون تازهای بیفزاید یا مسیر شخصیتها را تغییر دهد. شوخیها نیز کیفیت یکسانی ندارند. بعضی از آنها از تضاد میان ظاهر مرتب شهر کمال و آشفتگی دوستداشتنی عروسکهای زشتآباد سرچشمه میگیرند و با فضای اثر جور درمیآیند.
« موسیقی به جهان فیلم انرژی میدهد و با فضای شاد و رنگی آن هماهنگ است. »
قوتها و کاستیها
برخی دیگر بهدلیل تکرار یا اتکای بیش از حد به واکنشهای سریع، فرصت چندانی برای شکلگیری پیدا نمیکنند. با این حال، مخاطب کودک احتمالاً بیش از بزرگسالان با رنگها، شخصیتهای پرتحرک و ماجراجویی کلی ارتباط برقرار میکند. برای تماشای خانوادگی، فیلم از آن دست آثاری است که میتواند سرگرمی مشترک فراهم آورد، هرچند الزاماً برای همهٔ اعضای خانواده به یک اندازه جذاب نخواهد بود.
جمعبندی «عروسکهای زشت» فیلمی گرم، پررنگ و خوشنیت است که از ایدهای قابلدفاع دربارهٔ پذیرش تفاوتها آغاز میکند. طراحی عروسکها و شهرها، فضای بازیگوش اثر و پیام حمایتگرانهاش از مهمترین امتیازهای آناند. در سوی دیگر، روایت آشنا، افتوخیز ریتم، ترانههایی که ممکن است پس از مدتی تکراری شوند و شوخیهای نهچندان موفق، مانع میشوند فیلم به اندازهٔ جهان دیداریاش سرزنده و تازه بماند.
اثر بیش از آنکه قصهای پیچیده یا تجربهای موزیکالِ کاملاً منسجم باشد، انیمیشنی خانوادگی و دلگرمکننده است؛ مناسب تماشاگرانی که از دنیایی رنگی و پیامهایی روشن لذت میبرند. بهترین لحظههایش زمانی شکل میگیرند که بهجای تأکید مستقیم بر شعار، اجازه میدهد خودِ عروسکها و تفاوتهایشان معنای زیبایی را گستردهتر کنند.
کمرمقترین لحظهها نیز وقتی پدید میآیند که فیلم همان معنا را بیش از اندازه تکرار میکند، بیآنکه لایهٔ تازهای به آن بیفزاید.
« برخی دیگر بهدلیل تکرار یا اتکای بیش از حد به واکنشهای سریع، فرصت چندانی برای شکلگیری پیدا نمیکنند. »
ثبت دیدگاه