نقد و بررسی
نقد Corniche Kennedy | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان صخره و دریا «Corniche Kennedy» ساختهٔ Dominique Cabrera، فیلمی دربارهٔ جوانانی است که در حاشیهٔ شهر و در آستانهٔ بزرگسالی، خطر را نه فقط برای هیجان، بلکه برای لمسکردنِ امکانِ زیستن انتخاب میکنند. در امتداد ساحل مارسی، شیرجهزدن از صخرهها به کنشی بدل میشود که هم بازی است، هم نمایش جسارت و هم نوعی مواجههٔ جسمانی با ترس.
سوزان، نوجوانی برخاسته از خانوادهای مرفه، گروه را از دور میبیند و به آزادیِ ظاهری آنان دل میبندد؛ سپس میکوشد از جایگاه تماشاگر بیرون بیاید و به جمع نزدیک شود. این طرح ساده، زمینهٔ برخورد دو جهان متفاوت را فراهم میکند: آسایشِ محافظتشدهٔ ویلای مجلل و زندگیِ پرمخاطرهٔ جوانانی که آزادیشان چندان از دشواریهای روزمره جدا نیست.
فیلم اقتباسی از رمان Maylis de Kerangal است و در سال ۲۰۱۷ به نمایش درآمد. مارسی، حضوری زنده در قاب مهمترین دستاورد فیلم، ساختن فضایی است که تماشاگر را به مارسیِ تابستانی نزدیک میکند. آبی مدیترانه، نور تند روز، صخرههای ساحلی و خیابانهایی که جوانان با موتور از آنها میگذرند، صرفاً پسزمینهٔ ماجرا نیستند؛ این عناصر حالوهوای اثر را شکل میدهند و به آن کیفیتی حسی میبخشند.
در بسیاری از لحظات، فیلم بیش از آنکه بخواهد حادثهای را پیش ببرد، به تماشای بدنها در فضا، حرکت روی جاده و مکث در کنار دریا علاقه دارد. نتیجه، اثری است که گاه مانند خاطرهای گرم و پراکنده از یک تابستان به نظر میرسد. این انتخاب بصری، امتیاز و محدودیت فیلم را همزمان میسازد. منظرهها چنان دلانگیزند که بهسادگی میتوان فهمید چرا سوزان مجذوب آنها و جمع جوانان میشود؛ اما تکرار حرکتهای موتوری و نماهای ساحلی، هر بار الزاماً معنای تازهای نمیافزاید.
« فیلم اقتباسی از رمان Maylis de Kerangal است و در سال ۲۰۱۷ به نمایش درآمد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
وقتی تصویر از پیش احساسِ رهایی را منتقل کرده، بازگشت طولانی به همان حس میتواند ریتم را فرسوده کند. فیلم بهجای آنکه همواره از زیبایی مکان برای پیشبرد درام بهره ببرد، گاهی در همان زیبایی متوقف میشود. شیرجه بهمثابه بیان جوانی شیرجهزدن از ارتفاع، استعارهای روشن اما مؤثر برای وضعیت شخصیتهاست.
آنها با پرتابکردن خود به آب، لحظهای از روزمرگی فاصله میگیرند و بدنشان را در برابر خطر میآزمایند. این کنش هم نوعی بازی جمعی است و هم راهی برای اثبات خود در برابر دوستان؛ هیجانِ پیش از جهش و فرود در آب، برای آنان تجربهای ملموس از آزادی فراهم میکند. فیلم در اینجا بهخوبی نشان میدهد که خطر همیشه از بیرون بر شخصیتها تحمیل نمیشود؛ گاهی خودشان برای احساسکردنِ زندگی، آن را فرا میخوانند.
بااینحال، این تصویر از آزادی پرسشی مهم برمیانگیزد: آیا مخاطب به زندگی واقعی این جوانان نزدیک میشود، یا فقط زیباییِ شورشیِ آن را تماشا میکند؟ فیلم نشانههایی از تفاوتهای طبقاتی و محدودیتهای زندگیشان عرضه میکند، اما هر جا که به چشماندازِ کلی و شاعرانهٔ جوانی تکیه میکند، ممکن است دشواریهای آنان را به بخشی از منظره بدل سازد.
در نتیجه، شور جمعی جذاب است، ولی همیشه به شناختی عمیق از فردیت اعضای گروه نمیانجامد. سوزان و مسئلهٔ نگاه ورود سوزان به این جهان، نیروی محرک قصه و درعینحال منبع اصلی اصطکاک آن است. او ابتدا از پشت پنجره و از جایگاه ناظری برخوردار از امنیت و امکانات، جوانان را میبیند. تفاوت میان این دو موقعیت، قرار است پرسشی دربارهٔ میل به تعلق و مرزهای طبقاتی ایجاد کند: سوزان از چه چیزی گریزان است و دقیقاً چه چیزی را در زندگی آنان میجوید؟
« وقتی تصویر از پیش احساسِ رهایی را منتقل کرده، بازگشت طولانی به همان حس میتواند ریتم را فرسوده کند. »
شخصیتها و اجرا
جذابیت شخصیت در همین فاصلهٔ میان مشاهده و مشارکت نهفته است؛ او میخواهد از حاشیهٔ قاب وارد زندگی دیگران شود. اما فیلم همیشه این گذار را با پیچیدگی کافی همراه نمیکند. سوزان گاه بیشتر شبیه ایدهای دربارهٔ دختر مرفهی است که شیفتهٔ آزادیِ کسانی شده که از موقعیتی متفاوت میآیند، تا شخصیتی با انگیزههای کاملاً روشن و لایههای درونیِ مستقل.
از اینرو، حضور او ممکن است بهجای آنکه تماشاگر را به فهم تضادهای طبقاتی نزدیک کند، حس دخالتِ بیگانهای را ایجاد کند که زندگی گروه را به تجربهای هیجانانگیز برای خود بدل میسازد. این مسئله فقط ضعف شخصیتپردازی نیست؛ به زاویهٔ دید فیلم نیز مربوط میشود. اثر میخواهد هم مجذوب گروه باشد و هم نسبت به فاصلهٔ سوزان از آنان آگاه بماند، اما همیشه این دو نگاه را به تعادلی قانعکننده نمیرساند.
رابطهها و مثلث عاطفی در میان عناصر داستانی، کششهای عاطفی و مثلث عشقی ظرفیت قابلتوجهی دارند. نگاهها، نزدیکشدنها و فاصلهگرفتنها میتوانند همان بیقراریای را بازتاب دهند که در شیرجهها و رفتوآمدهای گروه دیده میشود. در فضایی که همهچیز بر شدتِ لحظه استوار است، عشق نیز ممکن است به تجربهای ناپایدار و پرشتاب بدل شود؛ احساسی که شخصیتها هنوز زبان روشنی برای توضیحش ندارند، اما آن را در رفتار و واکنشهایشان آشکار میکنند.
با این همه، فیلم از مصالح عاطفی خود آن اندازه که میتواند بهره نمیبرد. بعضی رابطهها بیشتر وعدهٔ درامی پرکشش میدهند تا آنکه فرصت یابند بهتدریج قوام پیدا کنند. تماشاگر نشانههایی از میل، حسادت یا کنجکاوی دریافت میکند، اما این نشانهها گاهی در میان خطوط داستانی دیگر پراکنده میشوند.
« جذابیت شخصیت در همین فاصلهٔ میان مشاهده و مشارکت نهفته است؛ او میخواهد از حاشیهٔ قاب وارد زندگی دیگران شود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
تمرکز بیشتر بر دگرگونی عاطفی شخصیتها میتوانست به اثر وحدت بیشتری بدهد؛ بهخصوص چون همین رابطهها امکان داشتند تضاد میان رؤیای آزادی و واقعیتِ تعلق به یک جمع را ملموستر کنند. روایت پراکنده و افتوخیز ریتم یکی از نارساییهای آشکار فیلم، ترکیب ماجرای جوانان و روابطشان با خط روایی پلیسی و خلافکارانه است.
این شاخهها میکوشند دامنهٔ جهان فیلم را گسترش دهند و نشان دهند که خطرهای ساحل تنها به شیرجه محدود نیست؛ اما پیوندشان با قلب عاطفی داستان همیشه محکم به نظر نمیرسد. هر بار که روایت به سوی پلیس و فعالیتهای مجرمانه میچرخد، ممکن است توجه از سوزان، گروه و مناسبات درونیشان منحرف شود.
مسئله این نیست که فیلم نباید از فضای اجتماعی گستردهتر سخن بگوید؛ مسئله آن است که این مسیرها گاه بیشتر شبیه افزودههایی مستقلاند تا اجزای ضروریِ یک کل. این پراکندگی با ریتم کندِ بخشهایی از فیلم تشدید میشود. مکث و تکرار میتوانند حس تابستانِ کشدار را بسازند، اما اگر میان مکثها تغییر رابطه یا تحول شخصیتی رخ ندهد، تماشاگر ممکن است احساس کند داستان درجا میزند.
فیلم از یکسو خواهان آزادیِ بیشتابِ روزهای گرم است و از سوی دیگر خطوط دراماتیکی را میگشاید که انتظار پیشرفت و گرهگشایی دارند. فاصلهٔ میان این دو شیوهٔ روایت، به نوسانی میانجامد که گاهی به سود فضای اثر و گاهی به زیان تمرکز آن تمام میشود. بازیها و حس جمعی فیلم بر حضور گروهی تکیه دارد و ارزش بسیاری از صحنههایش از حسِ کنار هم بودن شخصیتها میآید.
« این پراکندگی با ریتم کندِ بخشهایی از فیلم تشدید میشود. »
قوتها و کاستیها
Aïssa Maïga، Lola Créton و دیگر بازیگران درون فضایی قرار گرفتهاند که به طبیعتگرایی و لحظههای گذرا علاقه دارد؛ به همین دلیل، نگاه و حرکت گاه بیش از گفتوگو معنا حمل میکند. در چنین رویکردی، هماهنگی جمع اهمیت ویژهای دارد: جوانان باید نه فقط چند شخصیت جداگانه، بلکه گروهی باورپذیر به نظر برسند که زبان، عادت و ریتم مشترک خود را دارد.
این حس جمعی در نماهای ساحلی و رفتوآمدها پررنگتر از گفتوگوهای توضیحی است. فیلم بهجای آنکه برای هر شخصیت پیشینهای کامل عرضه کند، آنان را از خلال حضورشان کنار یکدیگر میشناساند. این انتخاب با نگاهِ لحظهمحور اثر سازگار است، ولی بهایی هم دارد: برخی شخصیتها بهسرعت از قاب میگذرند و فرصت نمییابند به چهرههایی متمایز و ماندگار بدل شوند.
بنابراین، تماشاگر ممکن است بیشتر به حالوهوای جمع وابسته شود تا به سرنوشت تکتک اعضای آن. جمعبندی «Corniche Kennedy» فیلمی است که درخشش اصلیاش را از فضا، نور و انرژیِ جوانی میگیرد. مارسیِ آفتابی، صخرههای رو به دریا، موتورسواری و شورِ شیرجهها، تجربهای دیداری و حسی میسازند که بهراحتی در ذهن میماند.
در بهترین لحظهها، فیلم با تصویر و حرکت از میل به آزادی سخن میگوید، بیآنکه آن را به توضیحی صریح فروبکاهد. در عین حال، کلیشههای احتمالیِ ورود دختر مرفه به جهان دیگران، شخصیتپردازی نابرابر، کندی برخی گذرها و پراکندگی میان قصهٔ عاطفی و خط پلیسی، از انسجام اثر میکاهند. حاصل، فیلمی است که بیش از آنکه در همهٔ اجزای داستانیاش یکدست باشد، در خلق حالوهوا موفق میشود.
« این حس جمعی در نماهای ساحلی و رفتوآمدها پررنگتر از گفتوگوهای توضیحی است. »
جمعبندی
ممکن است تماشاگر برای جوانان و رابطههایشان بخواهد زمان بیشتری صرف شود و از گردشهای مکرر میان منظره و خطوط فرعی خسته شود؛ بااینحال، تصویرِ بدنهایی که خود را به آب میسپارند، نیرویی روشن دارد. فیلم در نهایت نه روایتی بینقص از رهایی، بلکه تصویری زیبا و گاه متناقض از میل به تعلق است: میل به بیرونآمدن از جای امن، ورود به جمع و لمسِ زندگی پیش از آنکه لحظه بگذرد.
ثبت دیدگاه