نقد و بررسی
نقد Oscar and Lucinda | 1997
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به جهانی نامتعارف «اسکار و لوسیندا» ساختهٔ جیلیان آرمسترانگ، اقتباسی از رمان پیتر کری است؛ اثری که از همان آغاز به قواعد آشنای عاشقانهٔ تاریخی تن نمیدهد. فیلم در ظاهر دربارهٔ کشیشی جوان و وارثی ثروتمند است که در سفر دریایی با یکدیگر آشنا میشوند، اما نیروی محرک آن نه صرفاً کشش عاشقانه، بلکه آمیزهای غریب از ایمان، قمار، تنهایی و میل به ساختن است.
داستان در فضای دوران ویکتوریایی و استرالیا میگذرد؛ جهانی که در آن فاصلههای جغرافیایی، آداب اجتماعی و باورهای مذهبی، سرنوشت آدمها را شکل میدهند. آرمسترانگ بهجای آنکه این جهان را پسزمینهای تزئینی قرار دهد، میکوشد آن را به فضایی خیالگون و گاه ناآرام بدل کند؛ فضایی که در آن رفتارهای نامتعارف شخصیتها چندان دور از منطق درونی قصه به نظر نمیرسند.
دو بیگانه و خصلتهای مشترک اسکار هاپکینز و لوسیندا لپلاستری در نگاه نخست به دو قطب متفاوت تعلق دارند. یکی کشیشی است که گذشتهای دشوار و رابطهای پیچیده با ایمان دارد؛ دیگری زنی مستقل و ثروتمند است که راه خود را در جامعهای مردسالار میجوید. اما فیلم بهتدریج نشان میدهد که این تفاوت ظاهری، وجه مشترک مهمتری را پنهان کرده است: هر دو از قواعد معمول رفتار اجتماعی فاصله دارند و در تنهایی خود، به عادتی نامتعارف پناه بردهاند.
قمار در این میان تنها سرگرمی یا نشانهای از بیپروایی نیست؛ راهی است برای سنجیدن احتمال، مواجهه با خطر و گشودن دریچهای به سوی امکانی تازه. رابطهٔ آنها نیز از جنس دلبستگیهای فوری و پرزرقوبرق نیست. آشناییشان با مکث، دستپاچگی و نوعی بیمهارتی عاطفی همراه است؛ ویژگیای که میتواند برای تماشاگر دلنشین باشد، اما گاهی هم فاصلهٔ میان آن دو را بیش از حد طولانی میکند.
« دو بیگانه و خصلتهای مشترک اسکار هاپکینز و لوسیندا لپلاستری در نگاه نخست به دو قطب متفاوت تعلق دارند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم در پی ساختن عشقی آرام و نامتعارف است، عشقی که بیشتر در نگاهها، سکوتها و تصمیمهای عجیب آشکار میشود تا در گفتارهای صریح. همین انتخاب، به رابطه حالوهوایی خاص میدهد، هرچند ممکن است برای کسانی که انتظار روایتی عاشقانه با ضرباهنگ روشنتری دارند، رضایتبخش نباشد. بازیهایی با ظرافت و تضاد رالف فاینز در نقش اسکار، از خشکی و احتیاط شخصیت به منبعی برای طنز ظریف میرسد.
او اسکار را نه قدیسی بینقص میسازد و نه مردی صرفاً مضحک؛ در بازیاش میتوان همزمان اضطراب، کنجکاوی و میل به باور داشتن را دید. بخش مهمی از جذابیت شخصیت از همین تناقض میآید: مردی مذهبی که در برابر وسوسهٔ قمار بیدفاع است و در عین حال میکوشد تجربههایش را در چارچوبی اخلاقی و معنوی بفهمد.
کیت بلانشت نیز به لوسیندا حضوری پرانرژی و مستقل میبخشد. او زنی را تصویر میکند که جسارتش با آسیبپذیری درهمآمیخته است؛ کسی که بهسادگی در قالب «وارث ثروتمند» یا «معشوقهٔ رمانتیک» خلاصه نمیشود. شیمی میان دو بازیگر از جنس شور پرحرارت نیست، بلکه بر ناهماهنگیهای دلپذیر و واکنشهای محتاطانه بنا شده است.
بازیگران مکمل، بهویژه در ترسیم محیط اجتماعی و مذهبی پیرامون آن دو، به جهان فیلم بافت میبخشند. این مجموعهٔ بازیها از بهترین دلایل همراهی با اثری است که روایتش همیشه به همان اندازه که میخواهد روشن باشد، روشن از کار درنمیآید. ایمان، قمار و طنزی ناآرام یکی از جسورانهترین انتخابهای فیلم، قرار دادن ایمان مذهبی در کنار قمار است؛ نه برای آنکه یکی را بهسادگی محکوم یا دیگری را تطهیر کند، بلکه برای نشان دادن میل شخصیتها به یافتن نظمی در جهانی پیشبینیناپذیر.
« بازیهایی با ظرافت و تضاد رالف فاینز در نقش اسکار، از خشکی و احتیاط شخصیت به منبعی برای طنز ظریف میرسد. »
شخصیتها و اجرا
اسکار، با پیشینهٔ خانوادگی سنگین و حرفهٔ روحانی خود، قمار را فقط رفتاری ممنوع یا گناهآلود نمیبیند. بازی برای او شکل دیگری از روبهرو شدن با شانس است؛ نیرویی که در زندگی روزمره نیز حضور دارد، اما معمولاً پشت زبان اخلاق و تقدیر پنهان میشود. لوسیندا هم از همین راه به نوعی آزادی و اختیار دست مییابد، هرچند این آزادی بیخطر نیست.
طنز فیلم از کنار هم قرار گرفتن همین تضادها زاده میشود: جدیت مذهبی در برابر وسوسهٔ بازی، شأن اجتماعی در برابر رفتارهای نامتعارف، و میل به کنترل در برابر رخدادهای مهارنشدنی. بااینحال، طنز همیشه برای سبک کردن فضا به کار نمیرود. آرمسترانگ گاه آن را در کنار لحظاتی سنگین و تلخ مینشاند و از این راه به قصه کیفیتی نامطمئن میدهد.
این نوسان میتواند جذاب باشد، زیرا نمیگذارد تماشاگر به لحن واحدی تکیه کند؛ اما در بعضی بخشها نیز پیوند میان شوخی و اندوه به اندازهٔ کافی روان نیست و فیلم از یک حالوهوا به حالوهوای دیگر میجهد. تصویر، مکان و خیال شیشهای جهان بصری فیلم از مهمترین امتیازهای آن است. شیشه در قصه تنها مادهای برای ساختن یا نشانهای از ثروت و صنعت نیست؛ به شکلی طبیعی با شکنندگی، شفافیت، رؤیا و خطر پیوند میخورد.
همین عنصر، بهویژه در ایدهٔ کلیسای شیشهای، به تصویر مرکزی و بهیادماندنی فیلم بدل میشود: سازهای که هم نماد ایمان است و هم حاصل تخیل انسانی؛ هم به آرمانی زیبا اشاره دارد و هم شکنندگی خود را به رخ میکشد. فیلم با تکیه بر طراحی صحنه، لباسها و چشماندازهای طبیعی، فضایی میسازد که واقعگرایی تاریخی را با اندکی حس افسانهای درمیآمیزد.
« اسکار، با پیشینهٔ خانوادگی سنگین و حرفهٔ روحانی خود، قمار را فقط رفتاری ممنوع یا گناهآلود نمیبیند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این دستاورد بصری البته گاهی بیش از آنکه در خدمت تمرکز دراماتیک باشد، به جذابیت مستقل تصویر وابسته میشود. نماها و جزئیات چشمنوازند، اما زیبایی آنها همیشه نمیتواند افتوخیزهای روایت را جبران کند. در نتیجه، فیلم همزمان اثری است با تصویرهایی ماندگار و داستانی که در نگهداشتن مسیر مرکزی خود دشواری دارد.
روایت پراکنده و ریتم کند ضعف اصلی «اسکار و لوسیندا» را باید در ساختار روایی آن جستوجو کرد. فیلم ایدههای زیادی را کنار هم مینشاند: گذشتهٔ خانوادگی، ایمان، قمار، جایگاه زنان، سفر، میل عاشقانه و پروژهای بزرگ و نمادین. این کثرت به قصه غنا میبخشد، اما همیشه به وحدت نمیرسد. بعضی بخشها با شتاب از کنار شخصیتها میگذرند و برخی دیگر بیش از اندازه مکث میکنند؛ به همین دلیل، پیوند میان رویدادها گاهی سست و مسیر عاطفی داستان ناهموار میشود.
ریتم کند فیلم نیز مسئلهای جدی است. سکوتها و مکثها در خدمت ساختن فضای خجالتی و تأملبرانگیز آن هستند، اما وقتی با پراکندگی روایت جمع میشوند، ممکن است حس انتظار را به ملال تبدیل کنند. فیلم در بخشهایی چنان دیر به رابطهٔ محوری خود نزدیک میشود که تماشاگر شاید از خود بپرسد کدام خط داستانی قرار است مرکز ثقل اثر باشد.
این کندی الزاماً نقصی مطلق نیست؛ به قصه فرصت میدهد تا نامتعارفی شخصیتها را پرورش دهد. مشکل آنجاست که فیلم همیشه از این فرصت بهرهٔ دراماتیک نمیگیرد و بعضی صحنهها را بدون افزودن عمق تازه ادامه میدهد. پایانبندی و اثر عاطفی در واپسین بخش، فیلم به سوی لحنی تلختر و نامعمولتر حرکت میکند.
« این دستاورد بصری البته گاهی بیش از آنکه در خدمت تمرکز دراماتیک باشد، به جذابیت مستقل تصویر وابسته میشود. »
قوتها و کاستیها
انتخابی که از نظر مضمونی با جهانی سرشار از خطر و پیشبینیناپذیری همخوان است، اما از نظر عاطفی برای همهٔ تماشاگران به یک اندازه متقاعدکننده نخواهد بود. اگر کسی انتظار داشته باشد رابطهٔ دو شخصیت به نتیجهای روشن و کلاسیک برسد، ممکن است مسیر نهایی فیلم را ناگهانی یا کمزمینه احساس کند.
مسئله صرفاً تلخی نیست؛ مسئله این است که برخی جابهجاییهای احساسی در پایان، آنقدر که باید از دل روند پیشین داستان برنمیآیند. بااینحال، این پایانبندی را نمیتوان بیاهمیت دانست. فیلم از ابتدا دربارهٔ برخورد آرزو با شانس و محدودیتهای اختیار بوده است؛ بنابراین، تلخی پایانی با پرسشهای مرکزی اثر بیگانه نیست.
اختلاف بر سر میزان آمادگی روایت برای رسیدن به آن است. پایان ممکن است از نظر فکری با مضمون سازگار باشد، اما از نظر احساسی برای بخشی از مخاطبان رضایتبخش از کار درنیاید؛ شکافی که هم از نقاط بحثبرانگیز فیلم است و هم از دلایلی که آن را پس از تماشا در ذهن نگه میدارد. جمعبندی «اسکار و لوسیندا» فیلمی نامتعارف و نابرابر است: اثری با بازیهای پرکشش، فضاسازی تاریخی خیالانگیز و ترکیبی جسورانه از مذهب، قمار، طنز و اندوه، اما گرفتار روایتی شلوغ و ریتمی کند.
فاینز و بلانشت به دو شخصیت عجیب و دوستداشتنی زندگی میبخشند و تصاویر مربوط به شیشه، بهویژه ایدهٔ کلیسای شیشهای، به فیلم هویتی دیداری متمایز میدهد. در برابر این امتیازها، پراکندگی مسیر داستان و پایانبندی تلخ و بحثبرانگیز قرار دارد؛ عناصری که ممکن است پیوند عاطفی تماشاگر را سست کنند.
« بااینحال، این پایانبندی را نمیتوان بیاهمیت دانست. »
جمعبندی
تماشای این فیلم بیش از آنکه تجربهٔ یک عاشقانهٔ سرراست باشد، مواجهه با جهانی است که در آن آدمهای تنها از راه عادتهای عجیب و رؤیاهای بزرگ به هم نزدیک میشوند. هرکس بتواند با مکثهای طولانی و نوسانهای لحنی آن کنار بیاید، احتمالاً از بازیها و فضای خاصش بهره خواهد برد؛ اما جذابیتهای بصری و بازیگری آن، بهتنهایی برای پنهان کردن کاستیهای رواییاش کافی نیست.
ثبت دیدگاه