نقد و بررسی
نقد High Fidelity | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازخوانی یک دلشکستگی با صدای موسیقی اقتباس تلویزیونی «High Fidelity» از همان آغاز با میراثی پررنگ روبهروست: رمانی شناختهشده و فیلمی که در ذهن بسیاری از مخاطبان جایگاهی تثبیتشده دارد. بااینحال، نسخهٔ سال ۲۰۲۰ صرفاً بازگویی دوبارهٔ همان روایت نیست. این بار رابین «راب» بروکس، با بازی زویی کراویتز، صاحب فروشگاهی برای صفحههای موسیقی در کران هایتسِ بروکلین است؛ زنی که پس از گسست عاطفی، به سراغ رابطههای گذشته میرود تا بفهمد چرا عشق برایش پیدرپی به بنبست رسیده است.
سریال از این چارچوب آشنا، راهی برای بازاندیشی در شخصیت، جنسیت و حافظهٔ عاشقانه میسازد. موسیقی بهمثابه زبان خاطره در این مجموعه، موسیقی صرفاً پسزمینهای خوشآهنگ برای داستان نیست؛ بخشی از شیوهٔ اندیشیدن راب است. او احساساتش را با آهنگها مرتب میکند، برای تجربههایش فهرست میسازد و گاه بهجای آنکه مستقیم دربارهٔ رنج یا پشیمانی حرف بزند، از ترانهها کمک میگیرد.
این انتخاب، هم طنز میآفریند و هم به شخصیت عمق میدهد: راب میخواهد عاطفهای آشفته را به مجموعهای منظم از عنوانها، رتبهها و دستهبندیها تبدیل کند. فروشگاه صفحهها نیز امتداد همین ذهنیت است؛ فضایی که در آن سلیقهٔ موسیقایی چیزی فراتر از سرگرمی و به بخشی از هویت آدمها بدل میشود.
شوخیهای مبتنی بر دانش موسیقی و فرهنگ عامه، بهویژه هنگامی که از دل گفتوگوهای روزمره بیرون میآیند، حالوهوایی زنده به سریال میبخشند. البته این ارجاعات همیشه برای هر بینندهای به یک اندازه جذاب نیستند و گاه میتوانند بیش از آنکه داستان را پیش ببرند، بر فضای طرفداری از موسیقی تکیه کنند.
« بااینحال، نسخهٔ سال ۲۰۲۰ صرفاً بازگویی دوبارهٔ همان روایت نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینهمه، موسیقی در بهترین لحظهها راهی است برای شنیدن آنچه شخصیتها از گفتنش ناتواناند. راب؛ راویِ غیرقابلاعتمادِ زندگی خودش یکی از امتیازهای روایت آن است که خاطرات گذشته را حقیقتی قطعی و بیطرفانه عرضه نمیکند. راب در بازنگری رابطههایش، خود را گاه قربانیِ بدشانسی یا رفتار دیگران میبیند، اما فاصلهٔ میان برداشت او و آنچه در روابط رخ داده، بهتدریج آشکار میشود.
این فاصله، منبع مهمی برای طنز و نیز برای تأمل است: آیا آدمها گذشته را همانگونه که اتفاق افتاده به یاد میآورند، یا آن را طوری بازنویسی میکنند که با تصویری که از خود دارند سازگار شود؟ راب نه قهرمانی بینقص است و نه شخصیتی که بتوان بهسادگی محکومش کرد. خودمحوری، دودلی و میل به کنترل روایت زندگیاش در او دیده میشود، اما سریال این ویژگیها را بهانهای برای تحقیر او نمیکند.
در عوض، به تماشاگر فرصت میدهد تا هم از رفتارهایش بخندد و هم دلیل شکلگیری آنها را ببیند. همین پیچیدگی، بازگشت به گذشته را از یک رشتهٔ حکایت عاشقانه فراتر میبرد و به مطالعهای دربارهٔ مسئولیتپذیری تبدیل میکند. زویی کراویتز و ظرافت شخصیتپردازی زویی کراویتز در نقش راب، حضوری کمادعا اما نافذ دارد.
بازی او میان بیاعتنایی ظاهری، آسیبپذیری پنهان و شوخطبعی خشک رفتوآمد میکند و اجازه نمیدهد شخصیت به مجموعهای از ژستهای آشنا فروکاسته شود. راب میتواند در یک لحظه دلنشین و در لحظهای دیگر رنجآور باشد؛ این تناقض نه نقصی بیرون از طراحی سریال، بلکه بخشی از هویت اوست. بااینحال، همهٔ رفتارهای راب به یک اندازه خوشنشست نیستند.
« بااینهمه، موسیقی در بهترین لحظهها راهی است برای شنیدن آنچه شخصیتها از گفتنش ناتواناند. »
شخصیتها و اجرا
غرزدنهای مکرر و واکنشهای تدافعی او ممکن است برای برخی بینندگان بهمرور خستهکننده شود، بهخصوص زمانی که شخصیت در برابر تأثیر رفتار خود بر دیگران مقاومت میکند. این دلزدگی را نمیتوان کاملاً به ضعف اجرا نسبت داد؛ گاهی سریال میخواهد تماشاگر را در محدودیتهای دیدگاه راب نگه دارد و پیامد آن، نزدیکشدن به شخصیتی است که همیشه همراهیاش آسان نیست.
در عوض، همین ناآسانی مانع از آن میشود که راب صرفاً قهرمانی دوستداشتنی و بیخطر باشد. گروه مکمل و زندگی پیرامون فروشگاه فروشگاه صفحهها فقط محل کار راب نیست؛ مرکز اجتماعی کوچکی است که شخصیتهای مکمل در آن فرصت پیدا میکنند از حاشیه بیرون بیایند. شرِیز و سایمون، بهترتیب دوست و همکار راب، هرکدام جهان و خواستههای خود را دارند و حضورشان به مجموعه بافتی گرمتر میبخشد.
رابطهٔ آنها با راب صرفاً برای تأیید یا مخالفت با تصمیمهای او طراحی نشده است؛ گاه شوخیها و برخوردهایشان، نگاه او به خودش را به چالش میکشد. این گروه، بهویژه در لحظههایی که گفتوگو از شوخیهای موسیقایی به مسائل عاطفی یا شخصی میرسد، به سریال حسِ زندگی روزمره میدهد. بااینحال، تمرکز اصلی همچنان بر راب باقی میماند و برخی شخصیتهای پیرامونی مجال کمتری برای بسط مستقل پیدا میکنند.
در نتیجه، فضای جمعی جذاب است، اما همیشه به اندازهٔ ظرفیتش پرورش نمییابد؛ از همین رو، تصور ادامهٔ داستان و امکان گسترش این روابط برای تماشاگر آسان است. بروکلین؛ فضایی زنده، نه کارتپستالی بروکلین در این سریال بیش از یک نشانی جغرافیایی است. محله، فروشگاه و رفتوآمدهای روزانه، حالوهوایی شهری به داستان میدهند که با علاقهٔ شخصیتها به موسیقی و فرهنگ عامه پیوند دارد.
« در عوض، همین ناآسانی مانع از آن میشود که راب صرفاً قهرمانی دوستداشتنی و بیخطر باشد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این فضا نه آنقدر پرزرقوبرق است که زندگی را به منظرهای تزیینی تبدیل کند و نه صرفاً پسزمینهای خنثی باقی میماند. حس تعلق به محل، به شخصیتها ریشه میدهد و فروشگاه را به پناهگاهی در برابر آشفتگی بیرون و درون بدل میکند. در عین حال، سریال بهطور کامل در کاوش اجتماعیِ محله یا دگرگونیهای آن پیش نمیرود.
بروکلین بیشتر کیفیت حسی و فرهنگی دارد تا آنکه به موضوعی مستقل برای تحلیل بدل شود. این انتخاب با ریتم سبک و شخصیتمحور مجموعه سازگار است، اما گاهی امکان میدهد که زمینهٔ شهری تنها به رنگولعاب روایت محدود بماند. وفاداری به سرچشمه و استقلال اقتباس «High Fidelity» از رمان نیک هورنبی و اقتباس سینمایی پیشین خود نشانههای آشکاری دارد: فروشگاه موسیقی، فهرستسازی، بازنگری شکستهای عاطفی و راویای که مستقیماً با مخاطب سخن میگوید.
بااینحال، تغییر راب از مردی به زنی در بروکلین، صرفاً جابهجایی ظاهری نیست. این دگرگونی زاویهٔ روایت را تغییر میدهد و اجازه میدهد پرسشهایی تازه دربارهٔ سلیقه، آسیبپذیری و کلیشههای عاشقانه مطرح شود. سریال همزمان از آشناییِ ساختار اصلی بهره میبرد و میکوشد مسیر مستقل خود را پیدا کند.
آشنایی با چارچوب کلی، لزوماً کشش روایت را از بین نمیبرد؛ بخشی از جذابیت در مشاهدهٔ تفاوتهای نسخهٔ تازه و در نحوهٔ بازآراییِ رابطهها و شخصیتهاست. این استقلال گاه به غافلگیری میانجامد، بیآنکه پیوند عاطفی و مضمونی با سرچشمه را قطع کند. حاصل، اثری است که نه در سایهٔ گذشته ناپدید میشود و نه برای اثبات تفاوتش همهٔ عناصر آشنا را کنار میگذارد.
« حس تعلق به محل، به شخصیتها ریشه میدهد و فروشگاه را به پناهگاهی در برابر آشفتگی بیرون و درون بدل میکند. »
قوتها و کاستیها
ریتم، نوسان و حسرتِ ادامه مجموعه در آغاز با انرژی و کنجکاوی پیش میرود؛ موسیقی، طنز و گشتوگذار در خاطرات عاشقانه بهسرعت جهانش را معرفی میکنند. اما این سرزندگی در همهٔ قسمتها به یک اندازه پایدار نمیماند. گاهی روایت در تکرار حالوهوای راب یا در رفتوآمد میان شوخی و دلخوری مکث میکند و تمرکز داستان افت مییابد.
برای تماشاگرانی که بیش از شخصیتپردازی به پیشروی مداوم قصه نیاز دارند، این نوسان ممکن است محسوس باشد. از سوی دیگر، سریال پس از تنها یک فصل پایان میگیرد و همین سرنوشت، بر تجربهٔ تماشا سایه میاندازد. پایان فصل را میتوان بیآنکه وارد جزئیات داستان شد، نقطهای دانست که احساس بستهشدن کامل نمیدهد و امکانهای تازهای را در ذهن زنده میگذارد.
این حس ناتمامماندن، هم یادآور ظرفیت جهان سریال است و هم منشأ ناکامی مخاطبی که انتظار داشت روابط و مسیرهای بیشتری در فصل بعد دنبال شوند. جمعبندی «High Fidelity» اثری موسیقیمحور و شخصیتمحور است که با تکیه بر بازی زویی کراویتز، شوخطبعی سنجیده و انتخابهای موسیقاییِ بهیادماندنی، از اقتباس صرف فاصله میگیرد.
نیروی اصلیاش در نمایش فاصلهٔ میان روایتی است که آدم از شکستهایش برای خود میسازد و حقیقت پیچیدهتری که از دل رابطهها بیرون میآید. در مقابل، تکرار غرزدنهای راب، نوسان ریتم و فرصت محدود برای پرداخت بیشتر به شخصیتهای فرعی، از کاستیهای آن است. بااینهمه، سریال بهواسطهٔ صدای متمایز خود و نگاهی تازه به داستانی آشنا، در خاطر میماند؛ اثری که موسیقی در آن هم پناهگاه است، هم خاطره و هم راهی دشوار برای شنیدن حقیقت.
« اما این سرزندگی در همهٔ قسمتها به یک اندازه پایدار نمیماند. »
ثبت دیدگاه