نقد و بررسی
نقد Onegin | 1999
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
اقتباسی میان شعر و تصویر فیلم «Onegin» ساختهٔ مارتا فاینز، برداشتی سینمایی از رمان منظوم «یوجین اونگین» اثر الکساندر پوشکین است؛ اثری که در ظاهر بر عشقی ناکام و دگرگونی دیرهنگام دو شخصیت بنا شده، اما در لایههای زیرین به غرور، ملال، مناسبات طبقاتی و ناتوانی انسان در شناخت خواستههای خویش میپردازد.
فیلم میکوشد این جهان ادبی را نه با شتاب قصهگویی، بلکه از راه فضاسازی و مکثهای طولانی بازآفرینی کند. نتیجه، تجربهای بیشتر حسی و تأملی است تا روایتی پرکشش و پرحادثه؛ تجربهای که گاه به شعر تصویری نزدیک میشود و گاه، در وفاداری به سکون و اندوه خود، از حرکت بازمیماند. فیلم در روسیهٔ اشرافی قرن نوزدهم میگذرد و رابطهٔ تاتیانا، دختری خیالپرداز و حساس، با اونگین، اشرافزادهای جذاب اما بدبین و خسته از جهان را دنبال میکند.
از همان ابتدا، تقابل میان شور بیپردهٔ یکی و فاصلهگیری حسابشدهٔ دیگری، نیروی عاطفی داستان را میسازد. با اینهمه، فیلم بهجای آنکه احساسات را مدام توضیح دهد، اغلب آنها را در سکوت، نگاه، حرکتهای کوچک و تغییرات محیطی جای میدهد. این انتخاب با روح اثر تناسب دارد، اما همواره به یک اندازه موفق نیست.
تاتیانا؛ شورِ بیپناه و صداقت احساس لیو تایلر در نقش تاتیانا مهمترین کانون عاطفی فیلم است. او شخصیتی را میسازد که در ظاهر کمحرف و درونگراست، اما ذهن و احساسش سرشار از حرکت است. تاتیانا عشق را نه بازی اجتماعی میبیند و نه فرصتی برای پیروزی؛ برای او، دلدادگی تجربهای تمامعیار و هراسآور است.
« فیلم میکوشد این جهان ادبی را نه با شتاب قصهگویی، بلکه از راه فضاسازی و مکثهای طولانی بازآفرینی کند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
تایلر این شدت را با اغراق بیان نمیکند. مکثها، نگاههای گریزپا و اضطراب نهفته در چهرهاش، بیش از گفتارهای صریح، از آشفتگی درونی او خبر میدهند. از تأثیرگذارترین لحظههای فیلم، صحنهٔ نامهنوشتن تاتیاناست؛ نه فقط به سبب محتوای عاشقانهٔ آن، بلکه بهدلیل توجه فیلم به خودِ عمل نوشتن.
کاغذ، جوهر، دستهای بیقرار و تلاش برای صورتبندی احساسی که از توان زبان فراتر میرود، به تصویرهایی ملموس از آسیبپذیری بدل میشوند. این صحنه نشان میدهد که تاتیانا در برابر عشق منفعل نیست: او خطر میکند و احساسش را آشکار میسازد، حتی وقتی میداند ممکن است با شرم یا طرد روبهرو شود.
بازی تایلر در این بخشها صمیمیتی دارد که فیلم در برخی لحظات دیگر از دستیابی به آن بازمیماند. اونگین؛ جذابیتِ ملال و هزینهٔ فاصله رالف فاینز اونگین را مردی مینمایاند که جذابیت اجتماعیاش با نوعی فرسودگی درونی همراه است. او نه صرفاً بدخواه است و نه شخصیتی که بتوان بیدرنگ محکومش کرد.
تلخی و بیاعتناییاش بیشتر از آنکه از قدرتی مطمئن برخیزد، از ملال و بیاعتمادی به زندگی سرچشمه میگیرد. فاینز این کیفیت را با خویشتنداری بازی میکند: شخصیتش اغلب در فاصله میایستد، از درگیرشدن میگریزد و گویی پیشاپیش هر شور و امکانی را بیارزش شمرده است. این خویشتنداری از جهتی نقطهٔ قوت فیلم است، زیرا اونگین را به ضدقهرمانی باورپذیر تبدیل میکند؛ اما از جهتی دیگر، سردی او میتواند فاصلهٔ تماشاگر با شخصیت را بیشتر کند.
« مکثها، نگاههای گریزپا و اضطراب نهفته در چهرهاش، بیش از گفتارهای صریح، از آشفتگی درونی او خبر میدهند. »
شخصیتها و اجرا
فیلم کمتر میکوشد درون او را بهطور کامل بگشاید و بیشتر بر اثر رفتارش بر دیگران تکیه دارد. حاصل، شخصیتی است که گاه جذاب و پیچیده به نظر میرسد و گاه چنان بسته میماند که دشوار است وزن عاطفی انتخابهایش را لمس کنیم. رابطهٔ او با تاتیانا نیز به همین دلیل در بخشهایی بیشتر به برخورد دو جهان ناسازگار شبیه است تا پیوندی که گرمایش بهروشنی در سراسر فیلم احساس شود.
بازیگران فرعی و جهان روابط توبی استیونز در نقش ولادیمیر لنسکی، وجهی آرمانگرا و پرشور به فضای داستان میآورد. حضور او در کنار اونگین، تفاوت میان شورِ جوانانه و بدبینیِ فرسوده را برجسته میکند. لنا هیدی نیز در نقش اولگا، با حضوری سبکتر و اجتماعیتر، نقطهٔ مقابلی برای خلوت و دروننگری تاتیانا میسازد.
این شخصیتها صرفاً پیرامون زوج اصلی قرار نگرفتهاند؛ آنها کمک میکنند تفاوت میان شکلهای گوناگون زیستن و دوستداشتن در جهان فیلم آشکار شود. بااینحال، تمرکز پررنگ بر فضای ذهنی اونگین و تاتیانا باعث میشود برخی روابط فرعی کمتر از ظرفیتشان بسط یابند. فیلم بیشتر بهدنبال ثبت حالوهواست تا ساختن شبکهای پرجزئیات از مناسبات اجتماعی.
از همین رو، جهان اشرافی اثر گاهی چون صحنهای زیبا برای عذاب درونی شخصیتها جلوه میکند، نه جامعهای زنده با نیروها و تناقضهای مستقل خود. این محدودیت، بهویژه برای تماشاگرانی محسوس است که انتظار دارند زمینهٔ اجتماعی داستان به اندازهٔ عشق نافرجام آن اهمیت پیدا کند. تصویر، لباس و معماری اندوه یکی از دستاوردهای روشن فیلم، زبان بصری آن است.
« فیلم کمتر میکوشد درون او را بهطور کامل بگشاید و بیشتر بر اثر رفتارش بر دیگران تکیه دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
لباسها، فضاهای داخلی و مناظر سرد، جهانی میسازند که زیباییاش هرگز کاملاً آسوده و دلپذیر نیست. شکوه ظاهری خانهها و مجالس، اغلب با نوعی خلأ عاطفی همراه میشود؛ گویی تزئینات و آداب اجتماعی بهجای آنکه زندگی را غنی کنند، بر فاصلهٔ میان آدمها سرپوش میگذارند. تصویرها در خدمت داستاناند، اما ارزششان تنها به روایت محدود نمیشود: آنها خود به حاملان اندوه و انزوا تبدیل میشوند.
فیلم از قاببندیها و لحظههای سکوت برای القای حالت درونی شخصیتها بهره میگیرد. گاهی یک فضای خالی یا نگاهی که پاسخی نمییابد، معنایی را منتقل میکند که گفتوگو قادر به بیانش نیست. طراحی لباس نیز صرفاً بازسازی دورهای نیست؛ تغییر در پوشش و ظاهر، در کنار دگرگونی جایگاه اجتماعی شخصیتها، یادآور فاصلهای است که زمان و تجربه میان گذشته و اکنون ایجاد میکنند.
موسیقی نیز به این کیفیت شاعرانه میافزاید، هرچند در لحظاتی ممکن است اندوهی را که تصویر از پیش ساخته است بیش از اندازه تأکید کند. ریتم و فاصلهٔ عاطفی کندی ریتم هم نقطهٔ قوت فیلم است و هم مهمترین مانع آن. مکثها مجال میدهند تا نگاهها و فضاها معنا پیدا کنند و احساسات بهجای آنکه با شتاب مصرف شوند، تهنشین شوند.
اما همهٔ مکثها به کشف تازهای نمیانجامند. در بخشهایی، فیلم در همان حالت اندوهگین باقی میماند بیآنکه لایهٔ تازهای به آن بیفزاید؛ در نتیجه، تماشاگر ممکن است بهجای غرقشدن در جهان اثر، از بیرون نظارهگر آن شود. این کندی با سردی شخصیتها ترکیب میشود و مسئلهای دوگانه میسازد: فیلم میخواهد اندوه را از راه فاصله و سکون منتقل کند، اما همین فاصله گاه مانع نزدیکی عاطفی میشود.
« لباسها، فضاهای داخلی و مناظر سرد، جهانی میسازند که زیباییاش هرگز کاملاً آسوده و دلپذیر نیست. »
قوتها و کاستیها
برای مخاطبی که با سینمای آرام و تصویرمحور همراه است، این انتخاب میتواند دلنشین و گیرا باشد. برای کسی که انتظار دارد عشق مرکزی فیلم پیوسته حرارت داشته باشد، برخی لحظات کماثر یا بیش از حد مهارشده جلوه میکنند. اثر در بهترین لحظات میان سکوت و احساس تعادل برقرار میکند؛ در لحظات کمجانتر، زیبایی بصری جای نیروی دراماتیک را میگیرد.
حسرت، زمان و انتخابهای ازدسترفته آنچه «Onegin» را پس از پایان در ذهن نگه میدارد، فقط داستان عشق یکطرفه نیست، بلکه پرسشی دربارهٔ زمان است: آیا انسان زمانی که فرصت در اختیارش است میتواند ارزش آن را دریابد؟ فیلم، بدون آنکه به حکمی ساده دربارهٔ عشق یا پشیمانی برسد، نشان میدهد که انتخابهای عاطفی در خلأ رخ نمیدهند.
غرور، عادت به بیاعتنایی، ترس از آسیبپذیری و قواعد اجتماعی همگی در شکلگیری آنها دخیلاند. حسرتِ اثر از جنس اندوه پرهیاهو نیست؛ بیشتر شبیه آگاهیِ دیررس از چیزی است که زمانی نزدیک بوده و دیگر به همان شکل دستیافتنی نیست. همین کیفیت، رابطهٔ دو شخصیت را از یک ملودرام عاشقانهٔ معمولی فراتر میبرد.
بااینحال، فیلم گاهی چنان بر تقدیر و ملال تکیه میکند که سهم کنش و مسئولیت فردی کمرنگ میشود. تماشاگر باید خود میان جبرِ زمان و پیامدِ انتخابها پیوند برقرار کند؛ فیلم پاسخ را آماده و صریح تحویل نمیدهد. جمعبندی «Onegin» اثری شاعرانه و اندوهگین است که بیش از روایت پرشتاب، به فضا، چهرهها و عاطفههای فروخورده اعتماد میکند.
« برای مخاطبی که با سینمای آرام و تصویرمحور همراه است، این انتخاب میتواند دلنشین و گیرا باشد. »
جمعبندی
بازی لیو تایلر در مقام تاتیانا، تصویرپردازی چشمنواز، لباسهای سنجیده و مضمون ماندگارِ عشقِ نابرابر و فرصتِ ازدسترفته، از مهمترین امتیازهای فیلماند. در سوی دیگر، ریتم کند، سردی عاطفی و مهار بیش از اندازهٔ احساسات ممکن است بخشی از مخاطبان را از آن دور کند. ارزش فیلم در بینقصبودنش نیست، بلکه در تواناییاش برای ساختن حالتی از دلتنگی است؛ حالتی که در آن زیبایی و اندوه از یکدیگر جدا نمیشوند.
این اثر برای تماشاگرانی مناسبتر است که از سکوت و تأمل در سینمای ادبی لذت میبرند و حاضرند بهجای حادثههای پیدرپی، به تغییرهای ظریف در نگاه و فاصلهٔ میان آدمها توجه کنند. «Onegin» شاید همیشه قلب را به تپش نیندازد، اما حسرتی آرام و ماندگار در ذهن بر جای میگذارد.
« در سوی دیگر، ریتم کند، سردی عاطفی و مهار بیش از اندازهٔ احساسات ممکن است بخشی از مخاطبان را از آن دور کند. »
ثبت دیدگاه