نقد و بررسی
نقد Cronos | 1993
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
افسانهای کوچک دربارهی جاودانگی «کرونوس» از همان آغاز، افسانه و هراس را درهم میآمیزد: کیمیاگری در پی گشودن راز زندگی جاودان، دستگاهی میسازد که قرنها بعد به دست عتیقهفروشی سالخورده میافتد. این مقدمه، نه صرفاً ترفندی برای راهانداختن یک قصهی خونآشامی، بلکه دروازهای به جهانی است که در آن علم، جادو، بدن و باورهای کهن از هم جدا نیستند.
فیلم آرامآرام نشان میدهد که آرزوی فریبدادن مرگ، چه بهایی میتواند داشته باشد؛ بیآنکه این مضمون را به حکمی اخلاقی و سادهانگارانه تقلیل دهد. گویرمو دلتورو در نخستین فیلم بلندش، نشانههای جهان هنریِ بعدی خود را از همان ابتدا آشکار میکند: دلبستگی به موجودات نامتعارف، اشیای رازآمیز، پیوندهای خانوادگی و هیولاهایی که بیش از آنکه شر مطلق باشند، بازتابی از آسیبپذیری انساناند.
بااینحال، «کرونوس» هنوز اثری خام و بینقص نیست؛ فیلمی است که در آن تخیل بصری گاه از انسجام روایی پیشی میگیرد، اما همین ناهمواریها نیز بخشی از جذابیتش هستند. دستگاهی که نبض دارد قلب خلاقانهی فیلم، دستگاه کرونوس است؛ حشرهای مکانیکی که در دل مجسمهای پنهان شده و حضورش از نخستین لحظه، هم وسوسهبرانگیز است و هم ناخوشایند.
این شیء، برخلاف ابزارهای معمول داستانهای علمیتخیلی، سرد و بیجان به نظر نمیرسد. چرخدندهها و پوستهی فلزیاش چنان طراحی شدهاند که گویی موجودی زنده را در خود حبس کردهاند. کنجکاوی تماشاگر دربارهی سازوکارش، با دلهرهای جسمانی همراه میشود: هر تماس با آن، وعدهی قدرت میدهد و همزمان حس خطر را شدت میبخشد.
« این شیء، برخلاف ابزارهای معمول داستانهای علمیتخیلی، سرد و بیجان به نظر نمیرسد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
دلتورو از این اختراع بهعنوان مرکز ثقل زیباییشناسانهی فیلم استفاده میکند، نه فقط وسیلهای برای پیشبرد پیرنگ. دستگاه، تمایل انسان به چیرگی بر محدودیتهای طبیعی را مجسم میسازد؛ اما ظاهرش یادآور آن است که دستکاری زندگی، همیشه با چیزی غریب و بیگانه همراه میشود. نمای نزدیک از اجزای آن و تأکید بر لمس و حرکت، به شیء کیفیتی آیینی میدهد.
نتیجه، تصویری ماندگار است که هم جذابیت یک اسباببازی پیچیده را دارد و هم تهدید موجودی را که نباید بیدار میشد. هیولایی با چهرهی انسان فیلم با قراردادی آشنا آغاز میکند: نیرویی نامتعارف وارد زندگی آدمی میشود و او را از وضع معمول بیرون میبرد. اما اهمیت «کرونوس» در آن است که دگرگونی جسمانی قهرمان را به نمایش صرفِ هیولاوارگی محدود نمیکند.
مسئله تنها آن نیست که بدن چه تغییراتی را از سر میگذراند؛ پرسش مهمتر این است که انسان در برابر نیاز تازهاش چه میکند و تا کجا میتواند زندگی خانوادگی و عاطفی خود را حفظ کند. در این میان، بازی فدریکو لوپی نقشی اساسی دارد. او شخصیت اصلی را نه قهرمانی پرشور و نه قربانیِ منفعل میسازد؛ مردی است سالخورده، کنجکاو و درعینحال متکی به عاداتی آرام و روزمره.
همین سادگی، دگرگونی را باورپذیرتر میکند. فیلم بهجای آنکه پیوسته با دیالوگ توضیح دهد چه بر او میگذرد، از رفتار، مکث و واکنشهایش بهره میگیرد. در نتیجه، هراس نه در فاصلهای امن، بلکه در دل زندگی معمولی رخنه میکند. خانواده در محاصرهی میل رابطهی پدربزرگ و نوهاش، اورورا، یکی از لطیفترین و مؤثرترین لایههای فیلم است.
« نمای نزدیک از اجزای آن و تأکید بر لمس و حرکت، به شیء کیفیتی آیینی میدهد. »
شخصیتها و اجرا
حضور کودک، به جهان تیرهی اثر نگاهی روشن اما سادهلوحانه نمیافزاید؛ او بیش از آنکه ابزار معصومیت باشد، پیوندی عاطفی میان قهرمان و زندگی پیشینش است. در برابر وسوسهی جاودانگی و نیازهای تازهی بدن، این رابطه یادآوری میکند که انسان فقط مجموعهای از غرایز نیست؛ او در شبکهای از مهر، مسئولیت و خاطره زندگی میکند.
دلتورو در آثار بعدیاش نیز بارها به خانوادههایی پرداخته که با فقدان، ترس یا خشونت روبهرو هستند. در «کرونوس» این علاقه هنوز در قالبی ابتداییتر و کمظرافتتر دیده میشود، اما هستهی عاطفی آن آشکار است: هیولا ممکن است از بیرون ترسناک باشد، ولی آنچه او را انسانی نگه میدارد، پیوندش با دیگری است.
فیلم از همین تضاد بهره میبرد و به جای آنکه هیولا را صرفاً تهدیدی برای خانواده بداند، میپرسد آیا خانواده میتواند در برابر دگرگونی و طردشدن، همچنان پناهگاه باقی بماند. طنز تلخ و خشونت جسمانی «کرونوس» در یک ژانر ثابت جا نمیگیرد. فیلم همزمان عناصر قصهی پریان تاریک، وحشت گوتیک، درام خانوادگی و طنزی تلخ را در خود دارد.
این آمیزه گاه به خلق لحظاتی غریب و بهیادماندنی میانجامد؛ لحظاتی که تماشاگر را میان خندهی عصبی و انزجار معلق میگذارند. شخصیتهای خشن و جاهطلب فیلم نیز همیشه به هیبت شروران کلاسیک درنمیآیند و گاهی رفتارشان چنان مضحک یا نامتناسب است که تهدیدشان کیفیتی کجومعوج پیدا میکند. این انتخابها به جهان فیلم شخصیتی خاص میبخشند، اما بیهزینه نیستند.
« دلتورو در آثار بعدیاش نیز بارها به خانوادههایی پرداخته که با فقدان، ترس یا خشونت روبهرو هستند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
برخی صحنههای جسمانی و چندشآور عمداً به واکنش حسی تماشاگر متوسل میشوند؛ اگرچه برای دوستداران وحشت بدنی بخشی از هویت اثرند، ممکن است برای مخاطبانی که از تصویرهای خونآلود یا ناخوشایند پرهیز میکنند، آزاردهنده باشند. گاهی نیز جابهجایی میان لحن جدی و لحظههای کمیک، پیوستگی احساسی صحنهها را مختل میکند.
این آشفتگی همیشه به باروری نمیرسد، اما به فیلم حسی از بیقاعدگی میدهد که با مضمون آن تناسب دارد. ریتم، روایت و نابرابریها روایت «کرونوس» در کلیت خود روشن و قابلدنبالکردن است، اما شتاب و کشش آن یکنواخت نیست. بخشهایی از فیلم با کنجکاوی دربارهی دستگاه و دگرگونی قهرمان پیش میروند؛ در مقابل، قسمتهایی دیگر در مکثهای طولانی و رفتوآمدهای روایی کند میشوند.
این کندی، گاه به ایجاد تعلیق کمک میکند و اجازه میدهد فضای فرسوده و رازآلود اثر در ذهن رسوب کند؛ گاه نیز حس میشود فیلم بیش از اندازه در حال آمادهکردن رویدادی است که دیرتر از انتظار فرا میرسد. از سوی دیگر، بعضی شخصیتها بیش از آنکه بهعنوان انسانهایی چندوجهی پرداخت شوند، کارکردی روایی دارند: مانعی برای قهرماناند یا نمایندهی طمع و قدرت.
این نابرابری در پرداخت، بهویژه وقتی فیلم میخواهد میان تعقیبوگریز، وحشت و عاطفه رفتوآمد کند، خود را نشان میدهد. بااینهمه، پیرنگ بهقدری به دستگاه مرکزی و کشمکش اخلاقی قهرمان وابسته است که حتی در لحظات کمرمق نیز کنجکاوی را کاملاً از دست نمیدهد. تصویر و صدا؛ ساختن جهانی منحصربهفرد قدرت «کرونوس» بیش از هر چیز در طراحی فضای آن نهفته است.
« گاهی نیز جابهجایی میان لحن جدی و لحظههای کمیک، پیوستگی احساسی صحنهها را مختل میکند. »
قوتها و کاستیها
فیلم بهجای اتکا به توضیحهای مفصل دربارهی قواعد جهانش، از اشیا، بافتها و محیطهای فرسوده کمک میگیرد تا حسِ گذشتهای پنهان را القا کند. مجسمهها و عتیقهها، خانههای کهنه و فضاهای شهری، همگی بخشی از جهانیاند که در آن گذشته از میان نرفته، بلکه زیر لایهی زندگی امروز باقی مانده است.
همین نگاه، رازآمیزی را به عنصری دیداری بدل میکند. فیلمبرداری و موسیقی نیز در ساخت این حالوهوا سهم دارند. تصویرها اغلب بهجای نمایش مستقیمِ همهچیز، بر سایه، جزئیات و حس لمسپذیری اشیا تکیه میکنند. موسیقی و طراحی صدا، بدون آنکه پیوسته تماشاگر را به وحشتزدگی وادارند، فضای ناآرام را تقویت میکنند.
این شیوه به اثر چهرهای شخصی میدهد: وحشت آن تنها از غافلگیری نمیآید، بلکه از برخورد میان امر روزمره و چیزی ناممکن زاده میشود. جمعبندی «کرونوس» فیلمی است دربارهی رؤیای گریز از مرگ و دشواریِ پرداخت بهای آن؛ اما ارزشش تنها در مضمون یا ایدهی مرکزی خلاصه نمیشود. دستگاه حشرهگونِ پنهان در مجسمه، فضای گوتیک و نامتعارف، بازی آرام و انسانی فدریکو لوپی و رابطهی عاطفی پدربزرگ و نوه، به فیلم هویتی میبخشند که بهسادگی با دیگر آثار خونآشامی اشتباه گرفته نمیشود.
در برابر این امتیازها، ریتم نابرابر، پرداخت محدود بعضی شخصیتها و صحنههایی که ممکن است چندشآور یا آزارنده باشند، مانع از آن میشوند که فیلم در همهی لحظات به یک اندازه اثرگذار باشد. پایانبندی نیز شاید برای برخی تماشاگران به قدرت وعدههای روایی فیلم نرسد؛ بااینحال، بهتر است ارزش اثر را نه با انتظار یک ضربهی پایانی بزرگ، بلکه با کیفیت جهانسازی و پرسشهای اخلاقیاش سنجید.
« همین نگاه، رازآمیزی را به عنصری دیداری بدل میکند. »
جمعبندی
«کرونوس» تجربهای خام اما سرشار از تخیل است؛ اثری که نشان میدهد در سینمای دلتورو، هیولا اغلب چیزی بیش از موجودی برای ترسیدن است: آینهای تاریک برای دیدن میلها و نقصانهای انسانی.
ثبت دیدگاه