نقد و بررسی
نقد Manderlay | 2005
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
طرحی درباره آزادی و قیمومت «Manderlay» ساختهٔ لارس فون تریه، دنبالهای مستقلفهم از «Dogville» و بخش دوم از مجموعهٔ ناتمام «آمریکا: سرزمین فرصتها» است. فیلم در آلابامای سال ۱۹۳۳ آغاز میشود؛ گریس و پدرش در مزرعهای با نظمی روبهرو میشوند که گویی بردهداری هنوز پایان نیافته است.
گریس میماند تا ساکنان را آزاد کند و در ساماندادن زندگی تازهشان یاری برساند. این موقعیت ساده، بهسرعت به آزمایشگاهی اخلاقی بدل میشود: آزادی را چگونه میتوان برقرار کرد، و چه کسی حق دارد شکل آن را تعیین کند؟ روایت بهمثابه آزمایش فکری فون تریه بیش از آنکه در پی ساختن درامی پرحادثه باشد، شرایطی میچیند تا ایدههایش را در برابر هم قرار دهد.
گریس با اطمینانی آرمانخواهانه وارد میشود؛ او میخواهد بیدرنگ مناسباتی را که ستمگرانه میداند برچیند و جای آن نظمی عادلانهتر بنشاند. اما فیلم سادهلوحانه فرض نمیکند که نیت خیر بهتنهایی راهحل است. هر تصمیم، پیامدی پیشبینینشده دارد و هر اصلاح، ناگزیر با قدرت، ترس و عادتهای ریشهدار برخورد میکند.
« گریس میماند تا ساکنان را آزاد کند و در ساماندادن زندگی تازهشان یاری برساند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این رویکرد، اثر را به جدلی سیاسی تبدیل میکند؛ جدلی دربارهٔ نسبت میان آزادی و مسئولیت، و نیز مرز باریک میان کمککردن و تحمیلکردن. پرسش اصلی فقط این نیست که چه کسی باید تصمیم بگیرد، بلکه این است که آیا میتوان آزادی را از بیرون به کسی بخشید، بیآنکه اختیار او را دوباره محدود کرد.
قوت فیلم در طرح این پرسشهاست؛ ضعفش آنجا پدیدار میشود که پاسخها گاه بیش از اندازه روشن و از پیش صورتبندیشده به نظر میرسند. گریس؛ آرمانگرایی در برخورد با واقعیت برایس دالاس هاوارد در نقش گریس، شخصیتی را میسازد که نه قهرمانی بیخطا، بلکه انسانی گرفتار تناقض است. او از یکسو با بیعدالتی روبهرو میشود و نمیتواند بیاعتنا بماند؛ از سوی دیگر، ایمانش به امکان اصلاح سریع و عقلانی جامعه، گاهی به نوعی خودبسندگی نزدیک میشود.
هاوارد این فاصله را با بازیای کنترلشده و نسبتاً صریح نشان میدهد: گریس میخواهد شنونده باشد، اما حضورش بهخودیخود نظم تازهای را بر دیگران تحمیل میکند. در برابر او، دنی گلاور در نقش ویلهلم حضوری آرامتر و تأملیتر دارد. بازی او وزن تجربه و حافظه را به شخصیت میبخشد؛ ویلهلم نمایندهٔ دانشی است که از مشاهدهٔ طولانی رنج و بقا به دست آمده، نه از اصولی انتزاعی.
« در برابر او، دنی گلاور در نقش ویلهلم حضوری آرامتر و تأملیتر دارد. »
شخصیتها و اجرا
تقابل این دو بازیگر، هرچند بهسبب طرح ایدهمحور فیلم گاه بیش از حد نمادین میشود، یکی از سرچشمههای اصلی کشمکش درونی اثر است. اسحاق دو بانکوله و دیگر بازیگران نیز به جمعیت مزرعه چهره میدهند، اما فیلم فرصت چندانی برای پرداخت مستقل و عمیق همهٔ آنان فراهم نمیکند. صحنهآرایی؛ جهانِ ترسیمشده بر زمین سبک بصری فیلم از همان آغاز اعلام میکند که قرار نیست با بازسازی واقعگرایانهٔ یک مزرعهٔ جنوبی روبهرو باشیم.
فضا بر صحنهای تقریباً خالی شکل میگیرد؛ مرزها و مکانها بیشتر با خطوط، نشانهها و عناصر محدود تعریف میشوند تا با دکورهای طبیعی و پرجزئیات. این انتخاب، جهان داستان را به صحنهٔ تئاتری و نقشهای ذهنی بدل میکند؛ مخاطب بهجای آنکه در فضایی تاریخی غرق شود، مدام از ساختگیبودن و قراردادیبودن محیط آگاه میماند.
چنین فاصلهگذاریای با قصد سیاسی فیلم سازگار است: مزرعه نه فقط یک مکان، بلکه مدلی برای بررسی قدرت و نظم اجتماعی است. بااینحال، ابزار بصری همیشه به سود اثر کار نمیکند. گاهی خطوط و نشانههای روی زمین توجه را از روابط انسانی میربایند و بهجای آنکه معنا را فشردهتر کنند، به یادآوریِ مکررِ تمهید کارگردان میانجامند.
« بااینحال، ابزار بصری همیشه به سود اثر کار نمیکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
مینیمالیسم در «Dogville» تازگی و نیروی غافلگیرکنندهای داشت؛ در «Manderlay» همان زبان، ناگزیر با سایهٔ اثر پیشین سنجیده میشود. صدا، فصلبندی و نگاه راوی روایتِ فصلبندیشده و صدای راوی، به فیلم حالتی افسانهوار و درعینحال گزارشی میدهد. راوی صرفاً اطلاعات نمیدهد؛ با لحنی مطمئن، ما را در فاصلهای سنجیده از رخدادها نگه میدارد.
این فاصله میتواند مفید باشد، زیرا اجازه نمیدهد تماشاگر فقط به هیجان لحظهای تکیه کند و او را به ارزیابی سازوکارهای قدرت فرامیخواند. در سوی دیگر، همین لحن گاه احساس میشود فیلم بهجای اعتماد به تصویر و کنش، معنای موردنظرش را توضیح میدهد. ریتم اثر نیز تابع همین انتخاب است. روایت با شتاب یک درام تعلیقی پیش نمیرود و بخشهایی از آن عمداً درنگ میکنند تا پیامد تصمیمها و مناسبات روزمره را نشان دهند.
این کندی در لحظاتی به تأمل مجال میدهد، اما در بخشهایی دیگر، تکرار بحثها و صراحت گفتوگوها از کشش داستان میکاهد. فیلم مخاطبی را میطلبد که از تماشای یک استدلال سینمایی لذت ببرد؛ کسی که بیش از حرکت پیرنگ، به نحوهٔ صورتبندی مسئله توجه دارد. سیاست صریح و خطر سادهسازی مهمترین دستاورد «Manderlay» آن است که آزادی را مفهومی بیهزینه و بیابهام تصویر نمیکند.
« صدا، فصلبندی و نگاه راوی روایتِ فصلبندیشده و صدای راوی، به فیلم حالتی افسانهوار و درعینحال گزارشی میدهد. »
قوتها و کاستیها
فیلم از این تصور فاصله میگیرد که کافی است زنجیرهای آشکار برداشته شوند تا جامعهای آزاد خودبهخود پدید آید. عادت، ترس، وابستگی و میراث خشونت، همگی در ساختن نظم اجتماعی سهم دارند. در همین حال، اثر نشان میدهد که زبان رهاییبخش نیز میتواند ابزار سلطه شود، اگر رهاییبخش حق تعیین آیندهٔ دیگران را برای خود محفوظ بداند.
اما همین وضوح فکری، گاه به مستقیمگویی سیاسی بدل میشود. شخصیتها در بعضی لحظات بیش از آنکه انسانهایی با انگیزههای گوناگون باشند، حامل مواضع یک بحثاند. فیلم چنان مشتاق است پرسشهایش را در برابر تماشاگر بگذارد که مجال کشف تدریجی و چندلایهٔ معنا محدود میشود. نتیجه، اثری است که از حیث فکری تحریککننده است، اما از نظر ظرافت دراماتیک همیشه به همان اندازه موفق نیست.
مضمون سنگین آن نیز مستلزم دقتی مضاعف در پرهیز از تقلیل تجربهٔ تاریخی به یک تمثیل کلی است؛ فیلم در این زمینه گاه جسور و گاه نابسنده به نظر میرسد. رابطه با «Dogville» تماشای «Manderlay» در کنار «Dogville» تقریباً اجتنابناپذیر است، هرچند فیلم برای فهم طرح کلی خود به دانستن جزئیات دنبالهٔ پیشین وابسته نیست.
« فیلم از این تصور فاصله میگیرد که کافی است زنجیرهای آشکار برداشته شوند تا جامعهای آزاد خودبهخود پدید آید. »
جمعبندی
هر دو اثر از فضای مینیمال، راوی مداخلهگر و موقعیتهایی بهره میبرند که اخلاق شخصیتها را به آزمون میگذارند. بااینحال، «Manderlay» بهجای تکرار همان پرسشها، محور بحث را به آزادی، ساختارهای تاریخی و مسئلهٔ مداخله منتقل میکند. از این رو، شباهتهای فرمی همزمان نقطهٔ قوت و مانع آن هستند: تماشاگر زبان آشنای فون تریه را درمییابد، اما ممکن است از خود بپرسد آیا این بار آن زبان به اندازهٔ کافی دگرگون شده است.
جمعبندی «Manderlay» فیلمی بلندپرواز و عمداً ناآرامکننده است که از دل موقعیتی تاریخی، پرسشهایی گسترده دربارهٔ قدرت، آزادی و مسئولیت بیرون میکشد. بازی برایس دالاس هاوارد و دنی گلاور، تقابل دیدگاهها را زنده نگه میدارد و صحنهآرایی خالی، جهان داستان را به استعارهای قابلتأمل بدل میکند.
در مقابل، پیام سیاسیِ گاه بیش از اندازه صریح، شخصیتپردازی محدود و ریتم کند، مانع از آن میشوند که فیلم به تمامی در قالب یک درام پرکشش بنشیند. ارزش اثر بیش از آنکه در ارائهٔ پاسخهای قطعی باشد، در واداشتن مخاطب به سنجیدن نیتهای خیر با نتایج واقعی آنهاست. «Manderlay» تماشایی آسان یا بیطرفانه نیست؛ فیلمی است که گاه با اصرار خود فاصله میگیرد، اما همچنان پس از پایان تماشا ذهن را به پرسش دربارهٔ معنای رهایی و حدود اختیار بازمیگرداند.
« هر دو اثر از فضای مینیمال، راوی مداخلهگر و موقعیتهایی بهره میبرند که اخلاق شخصیتها را به آزمون میگذارند. »
ثبت دیدگاه