نقد و بررسی
نقد Our Eternal Summer | 2022
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تابستانی که پایانپذیری را آشکار میکند «تابستان ابدی» در نگاه نخست وعدهٔ قصهای آشنا را میدهد: گروهی جوان در آستانهٔ بزرگسالی، روزهای کشدار تعطیلات، دوستیهای پرشور و عشقی که هنوز نام و شکل روشنی ندارد. اما فیلم امیلی اوسل این تصویر آفتابی را بهآرامی از درون دگرگون میکند. مرگ ناگهانی لولا، نزدیکترین دوست لیز، نه فقط فقدانی شخصی، بلکه گسستی در ادراک جوانان از زمان و آینده است؛ گویی تابستانی که تا لحظهای پیش بیپایان مینمود، ناگهان مرزهای شکنندهٔ زندگی را به آنان نشان میدهد.
فیلم از این تقابل ساده اما نیرومند بهره میگیرد: آفتاب و دریا همچنان پابرجایند، اما جهان درونی شخصیتها دیگر همان جهان پیشین نیست. «تابستان ابدی» محصول سال ۲۰۲۱ است و در ۲۰۲۲ به نمایش درآمد؛ روایتی فرانسوی از سوگ و بلوغ که بهجای تکیه بر حادثههای پیدرپی، بر دگرگونیهای آرام و دشوار درونی متمرکز میشود.
از بیخیالی تا مواجهه با فقدان بخش نخست فیلم با حسی از رهایی شکل میگیرد. لیز، لولا و دوستانشان در روزهایی زندگی میکنند که بهنظر میرسد هیچ الزام جدیای بر آنها سایه نینداخته است. مرز میان روز و شب، فراغت و بیهدفی، و دوستی و دلبستگی عاطفی چندان روشن نیست. این بیساختاری، در آغاز، نه نشانهٔ ضعف بلکه بازتاب حالوهوای سنی است که شخصیتها در آن قرار دارند: هجدهسالگی، دورهای که فرد هنوز در حال ساختن تصویری از خویش است و گمان میکند فرصت همیشه فراوان خواهد بود.
حادثهٔ تراژیک، این آسودگی را از میان میبرد؛ اما فیلم از آن برای ساختن ملودرامی پرهیاهو استفاده نمیکند. در عوض، به واکنشهای پراکنده و گاه متناقض بازماندگان مینگرد: سکوت، بیحسی، کنارهگیری و تلاش برای بازگشتن به عادتهای پیشین. چنین رویکردی، سوگ را نه مرحلهای مرتب و قابلپیشبینی، بلکه تجربهای نامنظم نشان میدهد.
« اما فیلم امیلی اوسل این تصویر آفتابی را بهآرامی از درون دگرگون میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
لیز ناچار است با واقعیتی کنار بیاید که نه میتواند آن را بهسرعت بفهمد و نه با یک تصمیم ساده پشت سر بگذارد. تصویر و جغرافیای عاطفی فضای مدیترانهای فیلم نقشی فراتر از پسزمینه دارد. دریا و ساحل، با نور روشن و وسعت آرامشان، در ابتدا به آزادی و بیقیدی جوانی معنا میبخشند؛ پس از فقدان، همان منظرهها کیفیتی دوگانه پیدا میکنند.
زیبایی طبیعت از میان نمیرود و همین تداوم میتواند برای سوگواران تلخ باشد: جهان بیرونی به راه خود ادامه میدهد، بیآنکه اندوه آنان را بازتاب دهد. این فاصله میان آرامش منظره و آشفتگی درون، از مؤثرترین ابزارهای فیلم است. اوسل بهجای آنکه هر احساس را با موسیقی یا گفتوگویی توضیح دهد، به تصویرهای ساکن و نگاههای طولانی مجال میدهد.
قابها לעיתים فاصلهای محسوس میان شخصیتها و محیط برقرار میکنند؛ تماشاگر آنها را میبیند، اما همواره به درونشان راه نمییابد. این فاصله با تجربهٔ سوگ تناسب دارد: آدمی گاه در میان نزدیکترین دوستانش نیز تنها میماند، زیرا هیچکس نمیتواند فقدان را دقیقاً به جای او تجربه کند. در همین حال، نور و گرمای تابستان به فیلم لطافتی خیالانگیز میبخشد که با سنگینی موضوع در تضاد قرار میگیرد.
بازیها و حضورهای ناتمام بازیهای گروه جوان، بیش از آنکه بر نمایش آشکار اندوه متکی باشند، به جزئیات کوچک تکیه دارند. Agathe Talrich در نقش لیز، خلأ و گیجیِ پس از فقدان را با چهرهای که گاه از بیان احساس سر باز میزند، منتقل میکند. بازی او در لحظاتی موفقتر است که شخصیت چیزی نمیگوید؛ سکوت، نگاه یا مکثی کوتاه، جای توضیحهای صریح را میگیرد.
« لیز ناچار است با واقعیتی کنار بیاید که نه میتواند آن را بهسرعت بفهمد و نه با یک تصمیم ساده پشت سر بگذارد. »
شخصیتها و اجرا
این انتخاب به نقش لیز حالتی باورپذیر میدهد و از تبدیل اندوه او به نمایش صرف جلوگیری میکند. Marcia Feugeas و دیگر بازیگران نیز در ساختن حس جمعیِ دوستی سهم دارند. رابطههای میان این جوانان بهتمامی بر اساس گفتوگوهای توضیحی بنا نشده است؛ آشنایی طولانی آنها در شیوهٔ حضورشان کنار یکدیگر دیده میشود.
بااینحال، فیلم در شخصیتپردازی همهٔ اعضای گروه به یک اندازه پیش نمیرود. بعضی از دوستان بیش از آنکه به شخصیتهایی مستقل بدل شوند، بازتابهایی از واکنشهای گوناگون به فقداناند. این محدودیت، گاه از پیچیدگی روابط میکاهد، اما همچنان جمع بازیگران فضای صمیمانه و کمتکلفی پدید میآورند.
لیز و دشواری بازتعریف خویشتن محور اصلی فیلم تنها سوگواری برای لولا نیست؛ مسئله این است که لیز پس از این فقدان چگونه باید خود را دوباره تعریف کند. مرگ دوست نزدیک میتواند گذشته را دگرگون کند: خاطرهها همچنان باقیاند، اما معنای آنها تغییر میکند و آیندهای که با حضور آن دوست تصور شده بود، دیگر وجود ندارد.
لیز ناچار میشود نهفقط با نبودن لولا، بلکه با نسخهای از خودش روبهرو شود که در پیوند با او شکل گرفته بود. از این منظر، آشناییهای تازه و جابهجاییهای زندگی در فیلم صرفاً راهی برای فرار از اندوه نیستند. آنها امکان مواجههای دیگر با خود را فراهم میکنند؛ فرصتی برای فهمیدن اینکه ادامهدادن الزاماً به معنای فراموشکردن نیست.
« این انتخاب به نقش لیز حالتی باورپذیر میدهد و از تبدیل اندوه او به نمایش صرف جلوگیری میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم در این زمینه از پاسخهای قطعی پرهیز میکند و همین امتناع، با ماهیت تجربهٔ سوگ سازگار است. لیز بهسرعت به آرامش نمیرسد و بازسازی زندگی نیز در قالب یک پیروزی ساده عرضه نمیشود. بلوغ در اینجا بیشتر شبیه پذیرش حقیقتی دردناک است تا رسیدن به حکمتی کامل. ریتم، گسست و لغزشهای روایی مهمترین کاستی فیلم در ریتم آن آشکار میشود.
سکون و کندی، در بخشهایی که میخواهند بیحسی پس از شوک یا سنگینی روزمرهٔ سوگ را منتقل کنند، انتخابی معنادار است؛ اما فیلم گاه چنان در این وضعیت میماند که حرکت دراماتیک کاهش مییابد. سکوتهایی که ابتدا بار عاطفی دارند، در نیمهٔ میانی ممکن است تکراری شوند و فاصلهٔ میان لحظههای مهم را بیش از اندازه بگسترانند.
تماشاگر باید برای دریافت ظرافتهای اثر صبور باشد، اما این صبر همیشه با کشفی تازه پاداش نمیگیرد. تغییر مکان در میانهٔ روایت نیز پیوند میان بخشهای داستان را تا حدی سست میکند. جابهجایی میتواند از نظر مفهومی اهمیت داشته باشد؛ محیط تازه، نگاه لیز به گذشته را تغییر میدهد و راهی برای فاصلهگرفتن از زندگی پیشین میگشاید.
بااینحال، گذار روایی به اندازهای نرم نیست که همهٔ عناصر را بهروشنی به یکدیگر وصل کند. فیلم در نیمهٔ میانی میکوشد میان سوگ، دوستی، مواجهه با خود و لحظههایی با حالوهوای ملودراماتیک تعادل برقرار کند، اما همیشه در ترکیب این عناصر موفق نیست. در نتیجه، برخی بخشها بیشتر حالتی پراکنده پیدا میکنند تا مسیری کاملاً پیوسته.
« فیلم در این زمینه از پاسخهای قطعی پرهیز میکند و همین امتناع، با ماهیت تجربهٔ سوگ سازگار است. »
قوتها و کاستیها
رویکرد کارگردانی و محدودیتهای آن فیلم نخستین اثر بلند امیلی اوسل است و در شیوهٔ نگاهش نوعی اعتماد به حضور بازیگران و حالوهوای صحنه دیده میشود. دوربین اغلب به شخصیتها فرصت میدهد در قاب بمانند، بیآنکه هر احساس را فوراً به کلام تبدیل کند. این رویکرد با مضمون اثر سازگار است؛ زیرا سوگ را تجربهای میداند که پیش از آنکه توضیح داده شود، در بدن و رفتار آدمها حضور دارد.
اما همین اعتماد به لحظه و فضای آزاد، گاه به بیسامانی نزدیک میشود. بعضی از موقعیتها چنان رها باقی میمانند که بهجای گشودن معنایی تازه، صرفاً حس پراکندگی را تشدید میکنند. فیلم در بهترین لحظاتش از این بیقراری برای نزدیکشدن به تجربهٔ نوجوانی بهره میگیرد؛ دورانی که احساسات بزرگاند، اما زبان و نظم لازم برای فهمیدنشان هنوز شکل نگرفته است.
در لحظات ضعیفتر، آزادی فرمی بهانهای برای کمپرداختن به پیوندهای روایی میشود. جمعبندی «تابستان ابدی» اثری آرام، تصویری و نابرابر است که در دل قصهای دربارهٔ دوستی و فقدان، به شکنندگی حس جاودانگی در جوانی میپردازد. نقطهٔ قوتش در بازیهای طبیعی، فضای مدیترانهای و نگاه بیپیرایهاش به سوگ نوجوانانه است؛ اندوهی که نه با یک اعتراف بزرگ پایان میگیرد و نه با گذشت چند روز از میان میرود.
در برابر، کندی بیش از اندازه، تغییر مکان کمپیوند و پراکندگی نیمهٔ میانی از انسجام اثر میکاهند. بااینهمه، فیلم در تصویرکردن لحظهای که زندگیِ بیخیال ناگهان با فقدان برخورد میکند، صداقتی قابلتوجه دارد. این اثر بیش از آنکه داستانی پرحادثه باشد، تماشای فاصلهای است که میان آدمها و گذشتهشان پدید میآید؛ و نیز تلاشی محتاطانه برای نشاندادن اینکه آغاز دوباره، همیشه از دل فراموشی نمیآید، گاه از پذیرفتن این حقیقت برمیخیزد که هیچ تابستانی ابدی نیست.
« دوربین اغلب به شخصیتها فرصت میدهد در قاب بمانند، بیآنکه هر احساس را فوراً به کلام تبدیل کند. »
ثبت دیدگاه