نقد و بررسی
نقد Snow Flower and the Secret Fan | 2011
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان دو زمان، میان دوستی و فراموشی «گل برفی و بادبزن رازآلود» ساختهٔ وین وانگ، فیلمی است که از همان آغاز بر پیوندی دیرپا میان دو زن بنا میشود؛ پیوندی که در دو بستر تاریخی متفاوت بازتاب مییابد. روایت تاریخی، در چینِ سدهٔ نوزدهم، دو دختر را دنبال میکند که در جامعهای سختگیر و مردسالار برای خود زبانی پنهانی میآفرینند.
در خط معاصر نیز دو زن در شانگهای میکوشند رشتهٔ دوستیشان را در برابر فاصله، گذر زمان و آشفتگی زندگی روزمره حفظ کنند. فیلم از این تقارن میخواهد پلی میان گذشته و حال بسازد؛ پلی که از یک سو ایدهای جذاب دارد و از سوی دیگر، همیشه به استواری لازم نمیرسد. هستهٔ احساسی اثر نه ماجرای عاشقانه، بلکه وفاداری و صمیمیتی است که میان دو زن شکل میگیرد.
در این جهان، دوستی میتواند پناهگاهی در برابر نظم اجتماعی باشد؛ رابطهای که امکان گفتن و شنیدن را، آن هم در فضایی که زنان از بسیاری از امکانهای بیان محروماند، فراهم میکند. همین ایده به فیلم گرما میبخشد و آن را از یک روایت تاریخی صرف فراتر میبرد. با این حال، فیلم گاهی بیشتر از آنکه این صمیمیت را در کنشها و جزئیات زندگی شخصیتها پرورش دهد، اهمیتش را به زبان میآورد.
در نتیجه، پیوندی که باید بهتدریج در جان تماشاگر بنشیند، گاه زیر بار تأکیدهای روایی قرار میگیرد. زبان پنهان بهمثابه پناهگاه یکی از جذابترین عناصر فیلم، توجه آن به زبان و نوشتار است. زبان پنهانی دختران صرفاً وسیلهای برای انتقال پیام نیست؛ فضایی مشترک میسازد که در آن میتوان تجربههایی را ثبت کرد که بیرون از آن مجال بیان ندارند.
« هستهٔ احساسی اثر نه ماجرای عاشقانه، بلکه وفاداری و صمیمیتی است که میان دو زن شکل میگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در برابر مناسباتی که بدن، انتخاب و آیندهٔ زنان را زیر نظارت میگیرد، این ارتباط خصوصی نشانی از خودمختاری است. بادبزن نیز بهعنوان حامل این نوشتهها، شیئی تزئینی باقی نمیماند؛ به یادگار و سندی از حضور عاطفی دو دوست بدل میشود. فیلم در این بخش به پرسشی مهم نزدیک میشود: وقتی جامعه برای زنان نقشهایی ازپیشتعیینشده در نظر گرفته، چه چیزی میتواند صدای فردی آنان را حفظ کند؟
پاسخ اثر، در دوستی و در حافظهای مشترک نهفته است. اما این مضمون، با وجود ظرفیت فراوان، بیش از آنکه در ساختار پیچیده و زندهٔ روابط اجتماعی بسط یابد، در قالب نمادی شاعرانه عرضه میشود. فیلم کمتر به تناقضها و تفاوتهای درونی این جهان میپردازد و گاهی تاریخ را پسزمینهای زیبا برای یک تمثیل عاطفی قرار میدهد.
روایت موازی و گسست ریتم رفتوآمد میان دو دوره، مهمترین انتخاب ساختاری فیلم و در عین حال یکی از دشواریهای آن است. پیوند میان دو روایت از نظر مفهومی روشن است: دوستی زنان در هر دو زمان در معرض آسیب و فاصله قرار دارد. بااینحال، این شباهت موضوعی همیشه به پیوندی دراماتیک تبدیل نمیشود.
گذارهای مکرر میان گذشته و حال ممکن است تمرکز تماشاگر را پراکنده کند و به هر خط داستانی فرصت کافی برای شکلگیری مستقل ندهد. روایت تاریخی ظرفیت یک درام پرکشش دربارهٔ محدودیتهای اجتماعی، پیوند عاطفی و هزینهٔ وفاداری را دارد؛ روایت معاصر نیز میتواند تصویری ملموس از شکنندگی دوستی در زندگی شهری ارائه کند.
« در برابر مناسباتی که بدن، انتخاب و آیندهٔ زنان را زیر نظارت میگیرد، این ارتباط خصوصی نشانی از خودمختاری است. »
شخصیتها و اجرا
مشکل آن است که فیلم هر دو را همزمان پیش میبرد، بیآنکه همیشه نسبت میانشان را بهقدر کافی دقیق کند. گاه احساس میشود خط معاصر برای توضیح یا بازتاب مضمون تاریخی وارد شده، نه اینکه بهتنهایی ضرورت دراماتیک و شخصیتپردازی کامل داشته باشد. از این رو، ریتم اثر ناهموار میشود و بعضی صحنهها پیش از آنکه اثر عاطفی خود را کامل کنند، جای خود را به دورهای دیگر میدهند.
بازیها و فاصلهٔ شخصیتها بازی بازیگران اصلی از نقاط قوت فیلم است. لی بینگبینگ و جون جیهیون در نقشهای مرتبط با دوستی مرکزی، ظرافتی آرام به رابطه میبخشند. آنها در لحظههای کوتاهِ نگاه، مکث و سکوت میکوشند تاریخ مشترک و رنج ناگفتهٔ شخصیتها را منتقل کنند؛ لحظههایی که از توضیح مستقیم مؤثرترند.
بازیها بهویژه زمانی جان میگیرند که فیلم به جای شرح دادن پیوند میان دو زن، اجازه میدهد نزدیکی یا دلخوریشان در رفتارهای روزمره آشکار شود. بااینحال، محدودیت فیلمنامه مانع از آن است که بازیگران همیشه شخصیتهایی چندوجهی بسازند. برخی انگیزهها روشن و قانعکننده شکل نمیگیرند و تغییرات عاطفی گاه ناگهانی به نظر میرسند.
تماشاگر میتواند اهمیت رابطه را درک کند، اما همیشه فرصت نمییابد با پیچیدگیهای آن زندگی کند. شخصیتهای پیرامونی نیز بیشتر به کارکرد روایی نزدیکاند تا به انسانهایی با جهان درونی مستقل؛ ازاینرو، بخشی از تعارضها به اندازهٔ لازم وزن نمییابند. تصویر شاعرانه و تاریخِ تزیینی تصویرپردازی فیلم، یکی از وجوه دلپذیر آن است.
« مشکل آن است که فیلم هر دو را همزمان پیش میبرد، بیآنکه همیشه نسبت میانشان را بهقدر کافی دقیق کند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فضاهای تاریخی، لباسها و جزئیات محیطی حالوهوایی چشمنواز میآفرینند و به جهان گذشته کیفیتی شاعرانه میدهند. دوربین به جای تأکید بر خشونت عریان، بیشتر به زیبایی قابها و سکون فضاها گرایش دارد. این انتخاب با مضمون حافظه و خاطره سازگار است: گذشته در فیلم همچون تصویری باقیمانده در ذهن جلوه میکند، نه صرفاً رشتهای از رویدادها.
اما زیبایی بصری گاه بهایی دارد. رنج اجتماعی زنان، اگر بیش از اندازه در پوششی لطیف و آراسته عرضه شود، ممکن است از نیروی تاریخی و مادی خود دور بماند. فیلم به محدودیتهای تحمیلشده بر زنان اشاره میکند، ولی همیشه آنها را با عمقی متناسب با اهمیتشان کاوش نمیکند. در چنین لحظههایی، زیبایی قابها بر خشونت نهفته در مناسبات غلبه میکند و تاریخ به منظرهای شاعرانه نزدیک میشود.
این فاصله میان مضمون تلخ و بیان بصری دلنشین، هم بخشی از جذابیت اثر است و هم از محدودیتهای آن. خط معاصر و دشواریِ پیوند روایت معاصر قرار است نشان دهد که فاصلهٔ زمانی لزوماً نیاز انسان به صمیمیت را از میان نمیبرد. زندگی شهری، مشغلهها و تغییرهای شخصی میتوانند رابطهای قدیمی را فرسوده کنند، اما خاطره و وفاداری هنوز امکان بازگشت و بازاندیشی را فراهم میآورند.
این بخش از نظر مضمون با روایت تاریخی همصداست و میکوشد نشان دهد که صورتهای فشار تغییر میکنند، اما نیاز به همراهی باقی میماند. بااینهمه، خط معاصر از نظر کشش و پرداخت، بهاندازهٔ گذشته نیرومند نیست. پیوندش با روایت تاریخی گاهی بیشتر بر شباهتهای نمادین تکیه دارد تا بر رابطهای که از دل داستان بهطور طبیعی شکل گرفته باشد.
« فضاهای تاریخی، لباسها و جزئیات محیطی حالوهوایی چشمنواز میآفرینند و به جهان گذشته کیفیتی شاعرانه میدهند. »
قوتها و کاستیها
در نتیجه، تماشاگر ممکن است احساس کند فیلم میان دو داستان تقسیم شده، بیآنکه یکی دیگری را بهتمامی روشن کند. اگر روایت معاصر با جزئیات بیشتری شخصیتهایش را میساخت و تعارضهایشان را مستقلتر میپروراند، تقابل دو دوره میتوانست تأثیر عمیقتری پیدا کند. جمعبندی «گل برفی و بادبزن رازآلود» اثری است با هستهای انسانی و شاعرانه: دوستی زنانه میتواند در دل محدودیتها فضایی برای بیان، پناه و ماندگاری بسازد.
بازیهای لطیف، تصویرهای چشمنواز و ایدهٔ زبان پنهان به فیلم لحظههایی اثرگذار میبخشند. بااینحال، روایت دوپاره و ناهماهنگ، شخصیتپردازی کمعمق و پیوند نهچندان قانعکنندهٔ گذشته و حال، مانع از آن میشوند که ظرفیت عاطفی فیلم بهطور کامل شکوفا شود. اثر بیش از آنکه در همهٔ اجزایش یک درام منسجم باشد، مجموعهای از لحظهها و نشانههای احساسی است که پیرامون وفاداری و حافظه گرد آمدهاند.
تماشاگرانی که به روایتهای آرام دربارهٔ دوستی و پیوندهای پایدار علاقه دارند، احتمالاً با فضای آن ارتباط خواهند گرفت؛ اما کسانی که انتظار درامی تاریخی با شخصیتپردازی عمیق و ساختاری کاملاً یکپارچه دارند، ممکن است از فاصلهٔ میان ایدهٔ پرمایه و اجرای نابرابر آن احساس نارضایتی کنند.
« در نتیجه، تماشاگر ممکن است احساس کند فیلم میان دو داستان تقسیم شده، بیآنکه یکی دیگری را بهتمامی روشن کند. »



ثبت دیدگاه