نقد و بررسی
نقد Counterpart | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جهانی موازی، آینهای برای زندگیهای نزیسته «Counterpart» از ایدهای علمیتخیلی آشنا آغاز میکند: جهانی دیگر، شبیه جهان ما، که مسیر تاریخیاش از نقطهای مشخص بهتدریج جدا شده است. اما جذابیت سریال نه در شگفتیِ وجود این جهان، بلکه در پرسشی انسانی نهفته است: اگر زندگیمان در شرایطی دیگر شکل میگرفت، چه کسی میشدیم؟
هاوارد سیلک، کارمند آرام و کماهمیتی که سالها در دل سازمانی مبهم کار کرده، با کشف راز محل کارش ناگهان با نسخهای دیگر از خودش روبهرو میشود؛ نسخهای که گویی پاسخ پرسشهایی است که او هرگز جرئت نکرده از خود بپرسد. سریال این فرض را بهانهای برای نمایش تفاوتهای پرزرقوبرق نمیکند.
دو جهان، در ظاهر و جزئیات روزمره به هم نزدیکاند، اما تجربههای تاریخی و انتخابهای متفاوت، فاصلهای عمیق میانشان ساخته است. همین نزدیکیِ ناآرامکننده است که مفهوم «جهان دیگر» را از یک معمای انتزاعی به آزمونی برای شخصیتها بدل میکند. جهان موازی در اینجا فقط مکانی برای تعقیب و گریز نیست؛ آینهای است که امکانهای سرکوبشده، زخمها و پیامدهای انتخاب را بازمیتاباند.
بوروکراسی بهمثابه پوششِ تعلیق آغاز سریال عمداً آرام و کمادعاست. هاوارد در راهروها و اتاقهای اداری، میان وظایفی که معنایشان را نمیداند، روزگار میگذراند. همین روزمرگیِ خاکستری زمینهای میسازد تا کشف راز سازمان، ضربهای پرطنین پیدا کند. در «Counterpart»، بوروکراسی صرفاً پسزمینه نیست؛ نظامی است که اطلاعات را طبقهبندی میکند، آدمها را به نقشهای محدود فرو میکاهد و حقیقت را پشت زبان رسمی و تشریفات پنهان میسازد.
« سریال این فرض را بهانهای برای نمایش تفاوتهای پرزرقوبرق نمیکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این انتخاب، حالوهوای سریال را از داستانهای پرشتاب جاسوسی جدا میکند. خطر اغلب پیش از آنکه به خشونت آشکار برسد، در سکوت جلسهها، نگاههای حسابشده و اطلاعات ناقصی شکل میگیرد که هر شخصیت از دیگران پنهان میکند. تعلیق از پرسش «چه کسی دشمن است؟» فراتر میرود و به این میرسد که چه کسی چه میداند، چه چیزی را نمیگوید و چرا.
فضای اثر بهتدریج چنان شکل میگیرد که حتی یک گفتوگوی اداری میتواند بار تهدید داشته باشد. دو هاوارد و هنر بازیگری محور عاطفی و اجرایی سریال، بازی دوگانهٔ جی. کی. سیمونز است. او دو نسخه از یک انسان را به شکلی میسازد که تفاوتشان تنها در لباس، لحن یا حالت چهره خلاصه نمیشود. یکی از هاواردها نرمخو، محتاط و تا حدی کنارآمده با ناکامیهای زندگی است؛ دیگری حضوری نافذتر دارد و جهان را با ذهنیتی سختگیرانهتر میسنجد.
سیمونز برای تمایز میان آنها به اغراق متوسل نمیشود. تفاوتها در مکث، شیوهٔ ایستادن، سرعت پاسخدادن و میزان اعتمادی که هرکدام به دیگران نشان میدهند، آشکار میشود. مواجههٔ این دو شخصیت، موتور اصلی درام است؛ زیرا سریال نمیپرسد کدامیک «واقعیتر» است، بلکه نشان میدهد هر دو حاصل تاریخ و شرایطاند.
نسخهٔ دیگرِ هاوارد، هم تهدیدی بیرونی است و هم امکانِ شناختی ناخوشایند: او یادآور آن است که شخصیت آدمی چیزی ثابت و مستقل از جهان پیرامونش نیست. بازی سیمونز این مضمون را ملموس میکند و اجازه نمیدهد مفهوم دوقلوهای موازی به حقهای روایی تقلیل یابد. اولیویا ویلیامز نیز در نقشهایی که به دو سوی این جهان تعلق دارند، ظرافتی متناسب با لحن اثر به نمایش میگذارد.
« این انتخاب، حالوهوای سریال را از داستانهای پرشتاب جاسوسی جدا میکند. »
شخصیتها و اجرا
بازیگران دیگر، از جمله هری لوید و نازنین بنیادی، در ساختن شبکهای از وفاداریها و پنهانکاریها سهم دارند. شخصیتها بهندرت با توضیحهای طولانی خود را برای بیننده شرح میدهند؛ اغلب باید آنها را از رفتارشان شناخت. هویت، انتخاب و اخلاقِ انتقام «Counterpart» در زیرلایهٔ جاسوسی خود، اثری دربارهٔ مسئولیت اخلاقی است.
وقتی دو جامعهٔ نزدیک اما جداافتاده، روایتی متفاوت از گذشته دارند، مرز میان دفاع از خود و انتقامجویی بهسادگی روشن نمیماند. هر طرف میتواند برای خشونت خویش دلیل تاریخی و سیاسی بتراشد و همین منطق، چرخهای از سوءظن و تلافی را تغذیه کند. سریال پاسخ سادهای عرضه نمیکند؛ بهجای آن، پیامدهای انسانیِ تصمیمهایی را نشان میدهد که در زبان سیاست و امنیت، گاه ناگزیر یا ضروری جلوه داده میشوند.
این نگاه به روابط شخصی نیز امتداد مییابد. در جهان داستان، شناختن کسی به معنای شناختن تمام نسخههای ممکن او نیست. اعتماد، نه یک دارایی مطمئن، بلکه تصمیمی پرمخاطره است. آدمها با کسانی روبهرو میشوند که چهرهای آشنا دارند، اما زندگیشان آنها را به سوی انتخابهایی دیگر برده است. از این منظر، ایدهٔ جهان موازی بیش از آنکه دربارهٔ فیزیک باشد، دربارهٔ شکنندگی برداشت ما از هویت و صمیمیت است.
طراحی فضا و لحن بصری برلین در «Counterpart» شهری تزئینی یا کارتپستالی نیست. معماری سرد، راهروهای کمنور و فضاهای اداریِ بیروح، حس مراقبت دائمی و جدایی را تقویت میکنند. محیطها اغلب چنان طراحی شدهاند که شخصیتها در آنها کوچک و محصور به نظر برسند؛ گویی ساختارهای سیاسی و امنیتی از ارادهٔ فردی بزرگترند.
« بازیگران دیگر، از جمله هری لوید و نازنین بنیادی، در ساختن شبکهای از وفاداریها و پنهانکاریها سهم دارند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این انتخاب بصری با ریتم سنجیدهٔ سریال هماهنگ است و به جهان داستان انسجام میبخشد. موسیقی و صدا نیز بهجای تأکید مداوم بر هیجان، فضای انتظار و تهدید را حفظ میکنند. اثر به تماشاگر فرصت میدهد در سکوتها مکث کند و از جزئیات ظاهراً معمولی نشانه بجوید. این خویشتنداری اتمسفری گیرا میآفریند، اما بخشی از بهایش را هم میگیرد: هرکس در پی داستانی پرشتاب و حادثهمحور باشد، ممکن است در فصلهای آغازین احساس کند روایت بیش از اندازه آهسته حرکت میکند.
پیچیدگی روایت و افتوخیز ریتم پیچیدگی «Counterpart» از چند منبع همزمان میآید: قواعد دو جهان، تاریخچهٔ سیاسی آنها، سلسلهمراتب نهادها و روابطی که اطلاعاتشان تدریجی آشکار میشود. این لایهها ظرفیت قابلتوجهی برای تعلیق و بازنگری در برداشتهای قبلی دارند، اما همیشه به یک اندازه روان کنار هم نمینشینند.
گاه جزئیات سیاسی و رفتوآمد میان خطهای داستانی، تمرکز را از کشمکش عاطفی شخصیتها دور میکند و تماشاگر باید برای فهم نسبت رخدادها با یکدیگر تلاش بیشتری به خرج دهد. ریتم نیز یکنواخت نیست. کندی آغازین در بخشهایی کارکرد دارد: جهان و شخصیتها را میسازد و به دگرگونیها وزن میدهد. بااینحال، در بعضی مقاطع، تعلیق بهجای آنکه با کشف تازهای تقویت شود، در انتظار طولانی میماند.
برخی موقعیتها چنان بسط مییابند که پیشروی داستان کشدار به نظر میرسد. این کاستی بهویژه زمانی برجسته میشود که چند خط روایی همزمان توجه میطلبند و همه به یک اندازه فرصت پرداخت پیدا نمیکنند. دستاوردها و محدودیتهای پایانبندی در طول مسیر، سریال بارها میان تریلر جاسوسی و مطالعهٔ شخصیت جابهجا میشود و بهترین لحظاتش زمانی شکل میگیرند که این دو وجه به هم خدمت کنند.
« این انتخاب بصری با ریتم سنجیدهٔ سریال هماهنگ است و به جهان داستان انسجام میبخشد. »
قوتها و کاستیها
تعقیبوگریز و دسیسه هنگامی اثرگذارترند که از ترسها و انتخابهای شخصیتها برآمده باشند، نه آنکه صرفاً ضرباهنگ را بالا ببرند. به همین دلیل، صحنههای گفتوگو و مواجههٔ فردی گاه بیش از لحظات پرتحرک در ذهن میمانند. بااینحال، همهٔ خطوط داستانی به پایانی کاملاً قانعکننده نمیرسند. بعضی از آنها حس ناتمامماندن دارند یا فرصت کافی برای جمعبندیِ عاطفی و موضوعی پیدا نمیکنند.
این مسئله از ارزش بخشهای موفق نمیکاهد، اما در اثری که چنین با دقت شبکهای از رازها و پیوندها میسازد، انتظار پایانهایی سنجیده و همسنگِ مسیر طبیعی است. نتیجه برای برخی تماشاگران رضایتبخش خواهد بود و برای برخی دیگر، اندکی کمفرجام جلوه میکند. جمعبندی «Counterpart» علمیتخیلیای متکی بر ایدهای جذاب است، اما نیروی اصلیاش را از انسانهایی میگیرد که در برابر نسخههای دیگرِ زندگی خود قرار میگیرند.
بازی دقیق جی. کی. سیمونز، فضای رازآلود برلین و پیوند هوشمندانهٔ جاسوسی با پرسشهای هویت و اخلاق، سریال را از یک معمای جهانهای موازی فراتر میبرد. در مقابل، ریتم کند در بخشهایی، انباشت جزئیات سیاسی و جمعبندی نهچندان کامل بعضی خطها از کاستیهای آن است. این مجموعه برای تماشاگرانی مناسبتر است که از روایتهای تدریجی، تعلیق مبتنی بر اطلاعات و شخصیتهایی با لایههای پنهان استقبال میکنند.
«Counterpart» گاهی از حرکت بازمیماند، اما وقتی به پرسش مرکزی خود بازمیگردد ــ اینکه شرایط چگونه ما را به آدمی دیگر بدل میکنند ــ اثری تأملبرانگیز و ماندگار از خود به جا میگذارد.
« به همین دلیل، صحنههای گفتوگو و مواجههٔ فردی گاه بیش از لحظات پرتحرک در ذهن میمانند. »



ثبت دیدگاه