نقد و بررسی
نقد Death Wish | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازخوانی قصهای آشنا «Death Wish» ساختهٔ الی راث، بازسازیای از فیلمی به همین نام در سال ۱۹۷۴ است؛ با این تفاوت که قهرمانش بهجای معمار، جراحی به نام پل کرسی است. او زندگی آرام و خانوادگیاش را در شیکاگو میگذراند تا آنکه حملهای خشونتبار به خانهاش، همسرش را از او میگیرد و دخترش را به کما میفرستد.
وقتی روند تحقیقات پلیس بیثمر به نظر میرسد، پل بهتدریج از جایگاه پزشکی که با پیامدهای خشونت روبهروست، به مردی بدل میشود که خود اسلحه به دست میگیرد و در پی مجرمان میرود. این طرح، بیدرنگ روشن میکند فیلم در چه قلمرویی حرکت خواهد کرد: تریلری انتقاممحور که بیش از غافلگیری داستانی، بر مواجههٔ قهرمان با خشونت تکیه دارد.
مسئله این نیست که سرانجام پل چه تصمیمی میگیرد، بلکه این است که آیا تماشاگر میتواند گذار او از سوگ به انتقام را باور کند و پیامد اخلاقی انتخابش را جدی بگیرد. پاسخ فیلم به این پرسش، گاه مؤثر و گاه شتابزده است. بروس ویلیس؛ چهرهای مناسب برای فرسایش تدریجی بروس ویلیس در نقش پل کرسی، مهمترین تکیهگاه فیلم است.
حضور او از همان ابتدا تصویری از مردی کنترلشده و موقر میسازد؛ پزشکی که عادت دارد در موقعیتهای بحرانی تصمیم بگیرد، اما در زندگی شخصیاش از خشونت فاصله داشته است. این تضاد، زمینهٔ مناسبی برای تغییر شخصیت فراهم میکند. ویلیس بهجای آنکه پل را از ابتدا به قهرمانی بیباک بدل کند، در نگاه و رفتار او نوعی فشار انباشته و خشم مهارشده به نمایش میگذارد.
« پاسخ فیلم به این پرسش، گاه مؤثر و گاه شتابزده است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
با این همه، تغییر درونی پل همیشه به اندازهٔ کافی پرداخت نمیشود. فیلم بهسرعت از درماندگی و سوگ او به کنشهای انتقامجویانه میرسد و گاه فرصت نمیدهد ترس، تردید و تناقض اخلاقیاش بهطور کامل در شخصیت رسوب کند. از این رو، بازی ویلیس بیش از آنکه بر پیچیدگی نوشتهشدهٔ نقش تکیه کند، با سکوتها و حضور فیزیکیاش به آن وزن میبخشد.
بازی او تماشایی است، اما گاهی احساس میشود فیلم از ظرفیت او برای ساختن شخصیتی چندلایه، بیش از اندازه بهره نمیگیرد. از اتاق عمل تا خیابان؛ ایدهای با ظرفیت دراماتیک پیشینهٔ پزشکی پل، بهخودیخود ایدهای پرمایه است. او کسی است که هر روز با بدنهای آسیبدیده و نتایج خشونت سروکار دارد؛ بااینحال، وقوع فاجعه در خانهاش او را از نقش درمانگر به جایگاه عامل خشونت میکشاند.
این دگرگونی میتواند پرسشی عمیق دربارهٔ مرز کمک و آسیب، یا دربارهٔ تفاوت درمان و مجازات طرح کند. فیلم این تقابل را در چند موقعیت بهخوبی یادآوری میکند، اما بهندرت آن را تا پیامدهای فکری و عاطفیاش پیش میبرد. پل در عمل با همان خشونتی مقابله میکند که پیشتر پیامدهایش را در بیمارستان میدید.
چنین تناقضی باید در مرکز درام قرار گیرد، اما روایت بیشتر آن را سکوی پرتابی برای صحنههای اکشن میسازد. شخصیت اصلی از این راه قابلدرک میشود، ولی کمتر مجال مییابد بهطور جدی با معنای کارهایش روبهرو شود. نتیجه آن است که ایدهٔ مرکزی فیلم از آنچه وعده میدهد، سادهتر باقی میماند.
« با این همه، تغییر درونی پل همیشه به اندازهٔ کافی پرداخت نمیشود. »
شخصیتها و اجرا
خشونت بهمثابه جاذبه و مسئله «Death Wish» خشونت را صرفاً در حاشیهٔ داستان نگه نمیدارد؛ آن را به یکی از موتورهای اصلی سرگرمی تبدیل میکند. سکانسهای درگیری و تیراندازی گاه پرتحرک و پرکششاند و برای تماشاگر علاقهمند به تریلرهای انتقامی، لحظههایی هیجانانگیز فراهم میکنند. الی راث در ساختن موقعیتهای خشن مهارت دارد و فیلم نیز در برخی از این بخشها، بیدرنگ و بیپرده اثر میگذارد.
اما همین تأکید، به نقطهضعف اثر نیز بدل میشود. هرچه روایت بیشتر به صحنههای تیراندازی و رویارویی تکیه میکند، از فرصت پرداخت شخصیتها و رابطههای خانوادگی میکاهد. خشونت، که میتوانست موضوعی برای کاوش اخلاقی باشد، بارها به ابزار پیشبرد صحنه تبدیل میشود. در نتیجه، تماشاگر ممکن است از شدت و انرژی برخی لحظهها متأثر شود، بیآنکه فیلم به همان اندازه او را به اندیشیدن دربارهٔ هزینهٔ انسانی این خشونت وادارد.
عدالت، انتقام و خلأ پرسشهای اخلاقی یکی از پرسشهای طبیعی چنین داستانی این است که چه چیزی انتقام شخصی را از عدالت جدا میکند. فیلم با قرار دادن پل در برابر روند کند و ناامیدکنندهٔ پلیس، زمینهٔ خشم او را قابلفهم میسازد؛ اما قابلفهم بودن انگیزه، الزاماً به معنای تأیید روش نیست. این تفاوت میتوانست کانون اصلی کشمکش درونی قهرمان و محور گفتوگوی فیلم با تماشاگر باشد.
بااینحال، «Death Wish» در پرداخت این مرز چندان پیگیر نیست. گاهی واکنشهای جامعه و رسانه به رفتار پل، تصویری از اختلافنظر دربارهٔ او فراهم میکنند، اما این لایه بهجای آنکه بحثی منسجم دربارهٔ پیامدهای عدالتخواهی فردی بسازد، بیشتر رنگوبوی حاشیهای دارد. فیلم میخواهد هم از جذابیت قهرمان انتقامجو بهره ببرد و هم از مسئلهدار بودن خشونتش آگاه به نظر برسد؛ این دو گرایش همیشه در تعادل قرار نمیگیرند.
« الی راث در ساختن موقعیتهای خشن مهارت دارد و فیلم نیز در برخی از این بخشها، بیدرنگ و بیپرده اثر میگذارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
شیکاگو و جهان اطراف قهرمان شیکاگو در فیلم فقط یک پسزمینهٔ شهری نیست؛ بخشی از فضای تهدید و ناامنی داستان را شکل میدهد. بیمارستان، خانه و خیابانها سه محیطیاند که پل را میان مراقبت، فقدان و مقابله جابهجا میکنند. رسانهها نیز گهگاه به این جهان گستردهتر راه مییابند و نشان میدهند که رفتار او چگونه به موضوعی عمومی بدل میشود.
این عناصر ظرفیت آن را دارند که داستان را از انتقام فردی فراتر ببرند. بااینحال، شخصیتهای پیرامونی پل غالباً کارکردی محدود دارند. برخی از آنها زمینهٔ روایی یا واکنشی برای مسیر قهرمان فراهم میکنند، اما چندان به شخصیتهایی مستقل و ماندگار تبدیل نمیشوند. حتی تأثیر فاجعه بر خانواده، که باید بار عاطفی اصلی فیلم را حمل کند، گاهی زیر سایهٔ حرکت پل بهسوی کنشهای بعدی میماند.
به همین دلیل، جهان فیلم بهاندازهٔ کافی گسترده نمیشود تا انتخابهای فردی او را در شبکهای پیچیده از روابط و پیامدها قرار دهد. ریتم و پیشبینیپذیری روایت، خطی و آساندنبالکردن است. این سرراستی برای یک فیلم اکشنمحور مزیت دارد: تماشاگر بهسرعت با موقعیت آشنا میشود و میتواند تمرکزش را بر رفتار قهرمان و صحنههای پرتنش بگذارد.
اما از سوی دیگر، داستان کمتر مسیرهایی را میگشاید که انتظارهای مخاطب را به چالش بکشند. بسیاری از نقاط عطف، با توجه به مقدمات فیلم، قابل حدساند و روایت کمتر میکوشد از الگوی آشنای انتقام فاصله بگیرد. ریتم نیز یکدست نیست. بخشهایی با شتاب پیش میروند و از انرژی اکشن بهره میگیرند، اما در قسمتهایی دیگر حرکت داستان کند میشود و کشآمدگی احساس میشود.
« بیمارستان، خانه و خیابانها سه محیطیاند که پل را میان مراقبت، فقدان و مقابله جابهجا میکنند. »
قوتها و کاستیها
این مکثها گاه فرصت لازم برای شکلگیری فضای سوگ را فراهم میکنند، ولی همیشه به عمق بیشتر نمیانجامند. از این رو، فیلم میان دو شیوهٔ روایت معلق میماند: درام خانوادگیای که نیازمند مکث و تأمل است، و تریلری که میخواهد پیوسته رو به جلو حرکت کند. جمعبندی «Death Wish» فیلمی است که بیش از هر چیز برای تجربهای سرگرمکننده و مستقیم ساخته شده است.
بازی بروس ویلیس، چند سکانس اکشن پرهیجان و فضای آشنای انتقاممحور، آن را به اثری قابلتماشا برای علاقهمندان این گونه تبدیل میکند. اما قصهٔ سرراست و قابلپیشبینی، افتوخیز ریتم و غلبهٔ تیراندازی بر شخصیتپردازی، مانع از آن میشوند که فیلم به درامی پرعمق دربارهٔ سوگ، عدالت و مسئولیت فردی بدل شود.
اثر در لحظههایی سرگرم میکند و حضور ویلیس به قهرمانش جذابیت میبخشد، اما کمتر از ظرفیت ایدهٔ مرکزی خود بهره میگیرد. حاصل، فیلمی یکباردیدنی است: نه آنقدر کمرمق که نتوان از برخی صحنههایش لذت برد، و نه آنقدر ماندگار که پس از پایان، پرسشهایش با همان شدت در ذهن باقی بمانند.
« این مکثها گاه فرصت لازم برای شکلگیری فضای سوگ را فراهم میکنند، ولی همیشه به عمق بیشتر نمیانجامند. »



ثبت دیدگاه