نقد و بررسی
نقد وینا و فانتومها (Viena and the Fantomes) | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جادهای که به مقصد نمیرسد «وینا و فانتومز» فیلمی دربارهٔ زندگی در حاشیهٔ موسیقی است: نه دربارهٔ ستارهای که بر صحنه میدرخشد، بلکه دربارهٔ کسانی که سازها را جابهجا میکنند، در ونها میخوابند و میان یک اجرا و اجرای بعدی روزگار میگذرانند. وینا، مسئول تجهیزات گروه پستپانک فانتومز، همراه آنان در جادههای غرب آمریکا سفر میکند؛ سفری که با امکان شهرت ناگهانی گروه و درگیری عاطفی او با دو مرد، به آزمونی برای استقلال و باورهایش بدل میشود.
گراردو نارانخو بهجای روایت منظم و پرحادثه، فضایی گسسته و مهآلود میسازد؛ انتخابی که گاه تجربهٔ فرسایندهٔ جاده را منتقل میکند و گاه خود فیلم را از حرکت بازمیدارد. زیست در حاشیهٔ صحنه جذابترین ایدهٔ فیلم در نقطهٔ دید آن نهفته است. فانتومز از آن گروههایی نیست که فیلم بخواهد اسطورهشان کند؛ موسیقی، اجراها و رؤیای موفقیت بیشتر همچون پسزمینهای ناپایدار حضور دارند.
توجه اصلی به جمعی از آدمها معطوف است که میان کار، ولگردی، مصرف مواد، معاشرتهای گذرا و انتظار برای اتفاقی بزرگ سرگرداناند. جاده در این جهان نه نماد رهایی بیقیدوشرط است و نه مسیری روشن به سوی تحقق آرزوها؛ بیشتر مکانی است که آدمها را در چرخهای تکراری از توقف، حرکت و فرسودگی نگه میدارد.
این نگاه بالقوه غنی است. فیلم میتواند از خلال زندگی گروهی کوچک، مناسبات قدرت و جنسیت در محیطی ظاهراً ضدقواعد را آشکار کند: فرهنگ شورشی هم ممکن است همان سلسلهمراتب و سلطهای را بازتولید کند که ادعای نفیاش را دارد. اما اثر این مضمون را بهقدر کافی سامان نمیدهد. جزئیات جهان گروه و جایگاه افراد در آن مبهم میماند و تماشاگر باید مدت زیادی صرف تشخیص نسبتها و نقشها کند؛ در نتیجه، ایدهٔ محوری اغلب در میان آشفتگی روایت گم میشود.
« زیست در حاشیهٔ صحنه جذابترین ایدهٔ فیلم در نقطهٔ دید آن نهفته است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
وینا؛ استقلالی زیر فشار داکوتا فانینگ نقش وینا را با خویشتنداری بازی میکند. او شخصیتی است که هم میخواهد به جمع تعلق داشته باشد و هم از آن فاصله بگیرد؛ هم پذیرای صمیمیت و تأیید دیگران است و هم در برابر تبدیلشدن به وسیلهای برای خواستههای آنان مقاومت میکند. این دوگانگی میتوانست هستهٔ عاطفی نیرومندی برای فیلم باشد، زیرا وینا در محیطی زندگی میکند که مرز میان همراهی، بهرهکشی و رابطهٔ عاشقانه دائماً جابهجا میشود.
بااینحال، فیلمنامه بیش از آنکه دگرگونی او را با گامهایی روشن بسازد، او را در موقعیتهایی پراکنده قرار میدهد. مثلث عاطفی قرار است باورها و اصولش را به چالش بکشد، اما روابط میان شخصیتها آنقدر دقیق پرداخت نشدهاند که کشمکش درونی وینا همیشه ملموس باشد. به همین دلیل، سکوت و کنارهگیری او گاه نشانهٔ پیچیدگی به نظر میرسد و گاه صرفاً حاصل کمبود اطلاعات دربارهٔ شخصیت.
بازی فانینگ در لحظههای آرام، حضوری محکم به فیلم میدهد، اما نمیتواند بهتنهایی خلأ پیوندهای دراماتیک را پر کند. گروه بازیگران و ظرفیتهای ناتمام ترکیب بازیگران یکی از روشنترین امتیازهای فیلم است. ایون ریچل وود، زویی کراویتز، جرمی آلن وایت، فرانک دیلین و کلب لندری جونز هر یک کیفیتی متمایز به جهان گروه میآورند؛ حضوری که میتواند حتی در صحنههای کماتفاق، توجه را به خود جلب کند.
بهویژه ریچل وود در نقش سوسی، با حالوهوای پانکی و انرژی صریحش، حضوری دارد که امکان بسطیافتن به شخصیتی چندلایه را نوید میدهد. وایت نیز در نقش فردی که هم جذابیت دارد و هم بیثباتی، از آن نوع حضورهایی برخوردار است که میتوانست تنشهای رابطهای را تقویت کند. اما بسیاری از این چهرهها بیش از آنکه به شخصیتهایی کامل بدل شوند، به نشانههایی از یک گروه پرهیاهو شباهت دارند.
« وینا؛ استقلالی زیر فشار داکوتا فانینگ نقش وینا را با خویشتنداری بازی میکند. »
شخصیتها و اجرا
فیلم فرصت کافی برای پیریزی گذشته، انگیزه و پیوند هر یک با دیگری فراهم نمیکند. بنابراین، حضور بازیگران بیشتر به جذابیت لحظهای و تداعیهای بیرون از فیلم متکی میماند تا به تحولهایی که از دل داستان برمیآیند. این کماستفادگی بهخصوص در اثری که بخش عمدهاش بر روابط جمعی بنا شده، محسوس است: گروه از نظر چهره و حالوهوا زنده به نظر میرسد، اما از نظر دراماتیک کمتر به یک اجتماع باورپذیر تبدیل میشود.
تصویر چرک؛ حسوحالی که دو لبه دارد فیلم میکوشد جهان خود را با تصویری زبر، رنگپریده و ناآرام بسازد؛ تصویری که با سفرهای طولانی، جادههای کمنشانه، فضاهای فرسوده و زیست حاشیهای گروه تناسب دارد. این انتخاب، فیلم را از بازسازی براق و نوستالژیک دههٔ هشتاد دور میکند. در بهترین لحظههایش، دوربین حس میدهد که تماشاگر درون سفری نامنظم و خستهکننده گرفتار شده است، نه در بازنمایی مرتب و دلنشینی از گذشته.
ولی مرز میان ناهمواریِ هدفمند و کیفیت بصری آزارنده باریک است و فیلم همیشه از آن بهدرستی عبور نمیکند. رنگبندی سنگین و تصویری که گاه وضوح و تعادل لازم را ندارد، میتواند بهجای ساختن جهان، راه ارتباط با آن را ببندد. خستگی بصری در اینجا الزاماً به خستگی روانیِ شخصیتها معنا نمیبخشد؛ گاهی فقط تماشای صحنه را دشوار میکند.
ازاینرو، همان ظاهر چرک و متمایزی که فیلم را بهیادماندنی میسازد، ممکن است برای بخشی از مخاطبان مانعی میان آنان و قصه باشد. موسیقی، سفر و ریتم فرساینده موسیقی و جاده، در کنار هم، ظرفیت ساختن ریتمی ویژه را دارند: حرکت ممتد، مکثهای بیهدف و فورانهای کوتاه انرژی. «وینا و فانتومز» گاه به این کیفیت نزدیک میشود و حس روزهایی را منتقل میکند که در آنها سفر و انتظار از خود اجرا مهمترند.
« فیلم فرصت کافی برای پیریزی گذشته، انگیزه و پیوند هر یک با دیگری فراهم نمیکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینحال، فیلم بهندرت اجازه میدهد موسیقی نیرویی روایی پیدا کند. گروهی که محور داستان است، بیش از آنکه از راه صدا و اجرا شناخته شود، در حاشیهٔ رویدادها باقی میماند. در نتیجه، حضور موسیقی بیشتر بخشی از فضاست تا عنصری که شخصیتها را دگرگون کند یا مسیر داستان را شکل دهد. ریتم نیز از همین مشکل آسیب میبیند.
کندی بهخودیخود نقص نیست؛ فیلمی دربارهٔ فرسودگی و بیجهتی حتی میتواند از مکثهای طولانی سود ببرد. اما مکث زمانی اثرگذار است که چیزی را درون شخصیت یا رابطه جابهجا کند. در اینجا، تکرارِ سفر و معاشرتها گاهی به انباشت صحنههایی بدل میشود که به نقطهٔ عاطفی مشخصی نمیرسند. پیامد آن، نه تعمق همیشگی، بلکه احساس معطلماندن است؛ گویی فیلم میخواهد از بیهدفی بگوید، اما خود نیز در تشخیص مقصدش مردد مانده است.
آشفتگی روایت و کمبود تنش ساختار گسستهٔ فیلم میتواند بازتاب ذهنیِ آشفته و گذرای زندگی در تور باشد. مشکل از جایی آغاز میشود که این گسست، بهجای آنکه تجربهٔ شخصیتها را پیچیده کند، اطلاعات پایهای داستان را نیز مبهم میگذارد. گاهی روشن نیست دقیقاً چه کسی چه نقشی در گروه دارد، رابطهها چگونه شکل گرفتهاند و چرا بعضی واکنشها اینچنین شدیدند.
رازآلودگی زمانی کار میکند که تماشاگر سرنخهایی برای ساختن معنا داشته باشد؛ اینجا، ابهام در مواردی به کمبود پیوند تبدیل میشود. همین ضعف، تنش را هم کماثر میکند. امکان موفقیت گروه، رقابت عاطفی و آزمون استقلال وینا همگی ظرفیت ایجاد تعلیق دارند، اما فیلم میان این خطها تمرکز پایداری برقرار نمیکند.
« بااینحال، فیلم بهندرت اجازه میدهد موسیقی نیرویی روایی پیدا کند. »
قوتها و کاستیها
بعضی موقعیتها بهجای آنکه بهتدریج آماده شوند، ناگهان وزن بیشتری پیدا میکنند؛ بنابراین، واکنش شخصیتها همیشه از آنچه پیشتر دیدهایم برنمیآید. روایت در چنین لحظههایی بهجای آنکه مخاطب را درگیر کند، او را وامیدارد دربارهٔ بخشهای حذفشده حدس بزند. این نقد بدون افشای رخدادهای پایانی میتواند بگوید که مسئله نه صرفاً غافلگیری، بلکه نابرابری در میزان زمینهسازی است.
جمعبندی «وینا و فانتومز» اثری است با هستهای جذاب: سفر یک زن جوان در حاشیهٔ یک گروه موسیقی، میان میل به تعلق و اصرار بر استقلال، در فضایی که شورش فرهنگی الزاماً به رهایی نمیانجامد. ظاهر چرک، جادههای فرسوده و گروه بازیگران پرجاذبه، به فیلم هویتی متمایز میبخشند؛ و بازی داکوتا فانینگ در مرکز آن، لحظههایی از تمرکز و مقاومت فراهم میکند.
اما داستان پراکنده، شخصیتپردازی ناتمام و تنش کمرمق مانع میشوند این ظرفیتها به تجربهای منسجم بدل شوند. حاصل، فیلمی است که حالوهوا و چند ایدهٔ قابل تأمل دارد، ولی بیشتر از آنکه دراماتیکاً پیش برود، در فضای خود پرسه میزند؛ پرسهای که گاه جذاب و گاه خستهکننده است.
« روایت در چنین لحظههایی بهجای آنکه مخاطب را درگیر کند، او را وامیدارد دربارهٔ بخشهای حذفشده حدس بزند. »
ثبت دیدگاه