نقد و بررسی
نقد خانم دالووی (Mrs. Dalloway) | 1997
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روزی در لندن؛ روزی در ذهن فیلم «خانم دالووی» ساختهٔ مارلین گوریس، اقتباسی از رمان ویرجینیا وولف است؛ اثری که بیش از آنکه بر حادثههای بیرونی تکیه کند، به حرکتهای پنهان ذهن و حافظه علاقه دارد. در لندنِ سال ۱۹۲۳، کلاریسا دالووی برای مهمانی شبانهاش آماده میشود. این کار روزمره، در ظاهر رشتهٔ اصلی روایت است؛ اما ذهن او پیوسته از اکنون به گذشته میرود و با آدمهایی روبهرو میشود که حضورشان در زندگیاش تمام نشده است.
بازگشت پیتر والش و خبرهایی دربارهٔ سپتیموس وارن اسمیت، گذشته و اکنون را به هم پیوند میدهند. گوریس با انتخاب چنین ساختاری، از همان ابتدا روشن میکند که قرار نیست تماشاگر با قصهای خطی و پرحادثه روبهرو شود. آنچه پیش میرود، روزی در زندگی زنی است که در خلال آمادگی برای پذیرفتن مهمانان، به انتخابهای پیشین و معنای زندگی کنونیاش میاندیشد.
به همین دلیل، مهمانی فقط یک مقصد روایی نیست؛ استعارهای است از نظمی اجتماعی که آدمها در آن نقشهای خود را اجرا میکنند، در حالی که خاطرهها و نگرانیهایشان پشت چهرههای آراسته پنهان مانده است. گذر زمان و معماری خاطره پرش میان زمانها از ویژگیهای اصلی فیلم است و هم از امتیازهای آن به شمار میآید، هم از چالشهایش.
خاطرهها نه همچون اطلاعاتی جداگانه، بلکه بهصورت تداعیهایی برمیگردند که از برخورد یک چهره، جمله یا موقعیت با ذهن کلاریسا پدید آمدهاند. از این منظر، جابهجایی زمانی کاملاً با منطق روانی اثر سازگار است: گذشته برای شخصیتها پشت سرشان نمانده، بلکه در اکنون حضور دارد و بر احساسهایشان سایه میاندازد.
« در لندنِ سال ۱۹۲۳، کلاریسا دالووی برای مهمانی شبانهاش آماده میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینهمه، آغاز فیلم ممکن است برای تماشاگر ناآشنا با این شیوه کمی گیجکننده باشد. وقتی روایت در زمانی کوتاه میان موقعیتها و دورههای مختلف رفتوآمد میکند، هنوز فرصت کافی برای شناختن آدمها و نسبتهایشان فراهم نشده است. فیلم بهتدریج راهنمایی میکند، اما این راهنمایی بیشتر از راه لحن، نگاه و شباهتهای عاطفی انجام میشود تا توضیح مستقیم.
فلشبکها، بهویژه در پیوند با کلاریسای جوان، معمولاً بهخوبی در کلیت روایت جا میافتند؛ بااینحال، تماشاگر باید آماده باشد که بهجای دنبالکردن یک خط داستانی روشن، به پیوندهای میان حسها و خاطرهها توجه کند. کلاریسا؛ چهرهای فراتر از نقش اجتماعی یکی از مهمترین دستاوردهای فیلم، ساختن فاصله میان جایگاه اجتماعی کلاریسا و زندگی درونی اوست.
او زنی شناختهشده در محافل اشرافی لندن و همسر نمایندهٔ مجلس است؛ اما فیلم این موقعیت را با رضایت کامل از زندگی یکی نمیگیرد. در ظاهر، کلاریسا میداند چگونه میزبان باشد و چطور در جمع ظاهر شود. در خلوت ذهنیاش، اما هنوز با انتخابهای قدیمی، پیوندهای ازدسترفته و پرسشهایی دربارهٔ آنچه میتوانست باشد سروکار دارد.
ونسا ردگریو این دوگانگی را با بازیای مهارشده و دقیق بیان میکند. قدرت بازی او در شرحدادن احساسها با کلام نیست؛ بلکه در مکثها و نگاههایی است که همزمان چیزی را پنهان و آشکار میکنند. چهرهٔ کلاریسا گاه آرام به نظر میرسد، اما آرامش آن از جنس آسودگی نیست؛ بیشتر شبیه عادتی است که طی سالها شکل گرفته و به او اجازه میدهد در جمع، بیآنکه آشفتگیاش را نشان دهد، نقش خود را ادامه دهد.
« بااینهمه، آغاز فیلم ممکن است برای تماشاگر ناآشنا با این شیوه کمی گیجکننده باشد. »
شخصیتها و اجرا
ردگریو به این شخصیت بُعدی انسانی میبخشد و مانع میشود کلاریسا به تصویری کلی از زن اشرافی و صاحبمهمانی فروکاسته شود. جوانی، انتخاب و امکانهای نزیسته بازگشت به دورهٔ جوانی، صرفاً برای پرکردن پیشینهٔ شخصیتها نیست. حضور کلاریسای جوان و پیتر جوان، پرسش اصلی فیلم را برجسته میکند: انتخاب یک راه، چه بر سر راههای دیگر میآورد؟
ناتاشا مکالهون و آلن کاکس باید در زمانی محدود، ریشههای احساسهایی را بسازند که ردگریو و مایکل کیچن در چهرههای سالخوردهتر حمل میکنند. این مقایسه همیشه به یک اندازه ظریف از کار درنمیآید، اما در مجموع، گذشته را از حال جدا نمیکند و نشان میدهد تصمیمهای قدیمی چگونه در حافظه تغییر شکل میدهند.
پیتر در برابر کلاریسا فقط یادگار یک عشق پیشین نیست؛ او امکان دیگری را نمایندگی میکند، زندگیای که در مسیر متفاوتی میتوانست شکل بگیرد. فیلم از قضاوت ساده دربارهٔ اینکه کدام انتخاب درست بوده پرهیز میکند. بهجای آن، به حس پیچیدهٔ پذیرش و تردید نزدیک میشود: آدمی ممکن است از زندگیاش دفاع کند و همزمان از خود بپرسد اگر مسیر دیگری را برگزیده بود، چه چیزی را به دست میآورد یا از دست میداد.
این پرسشها برای فیلم مهمتر از پاسخهای قطعیاند و بخشی از نیروی تأملی آن را میسازند. سپتیموس و سویهٔ تلختر روایت خط داستانی سپتیموس وارن اسمیت، فیلم را از دایرهٔ تأملات شخصی کلاریسا فراتر میبرد. او سربازی پیشین است که پس از جنگ با رنج روانی دستوپنجه نرم میکند و همسرش، رزیا، میکوشد راهی برای کمک به او پیدا کند.
« جوانی، انتخاب و امکانهای نزیسته بازگشت به دورهٔ جوانی، صرفاً برای پرکردن پیشینهٔ شخصیتها نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این بخش در کنار فضای مهمانیها و مناسبات اجتماعی قرار میگیرد تا شکافی را آشکار کند: در جهانی که ظاهر و آداب اهمیت فراوان دارند، درد بعضی آدمها نه درست فهمیده میشود و نه بهآسانی در قالب قواعد موجود جا میگیرد. اجرای روپرت گریوز و آملیا بولمور به این خط داستانی وزن عاطفی میدهد، بهخصوص از آن رو که رنج سپتیموس فقط مسئلهای فردی باقی نمیماند.
او و کلاریسا زندگیهایی کاملاً متفاوت دارند، اما فیلم میان تجربههایشان پژواکی برقرار میکند. این اتصال از راه شباهت مستقیم یا همسانکردن موقعیتهایشان ساخته نمیشود؛ بیشتر از راه واکنشی که حضور و رنج او در کلاریسا برمیانگیزد. بااینحال، گذار میان دو خط روایی گاهی آنقدر ناگهانی است که پیوندشان ابتدا بیش از آنکه احساسی باشد، ساختاری به نظر میرسد.
اثر برای آشکارشدن معنای این همنشینی به زمان نیاز دارد. فضا، تصویر و لحن فضای فیلم غمگین و دروننگر است، اما اندوه آن همواره آشکار و پرصدا نیست. رنگها، لباسها و محیطهای مرتب، جهانی آراسته میسازند که زیر سطحش حسرت و نگرانی جریان دارد. این تضاد با خود شخصیتها همخوانی دارد: آنان در مکانهایی زندگی میکنند که نظم و وقارشان چشمگیر است، ولی نظم بیرونی الزاماً به آرامش درونی نمیانجامد.
فیلم بهجای آنکه با جلوههای تصویری پرزرقوبرق توجه جلب کند، میکوشد حس گذر روز و تراکم ذهنی را در ریتم و فضای خود نگه دارد. موسیقی و تصویر در خدمت ملودرامی پرهیاهو نیستند؛ بیشتر به تثبیت حالت تأملی روایت کمک میکنند. همین خویشتنداری گاهی به سود فیلم است، زیرا اجازه میدهد نگاههای ردگریو یا مکثهای میان گفتوگوها معنا پیدا کنند.
« او و کلاریسا زندگیهایی کاملاً متفاوت دارند، اما فیلم میان تجربههایشان پژواکی برقرار میکند. »
قوتها و کاستیها
اما در لحظاتی نیز تصویر و میزانسن به اندازهٔ پیچیدگی ذهنی رمان غنی به نظر نمیرسند. برگرداندن جریان سیال ذهن به تصویر، مسئلهای دشوار است: سینما ناچار است اندیشه را به کنش، چهره، صدا یا تدوین بدل کند و در این فیلم، این تبدیل همیشه از بار ادبی اثر فراتر نمیرود. ریتم و دشواری اقتباس کندی ریتم، هم انتخابی آگاهانه است و هم محدودیتی واقعی.
فیلم نمیخواهد تماشاگر را با حادثههای پیدرپی سرگرم کند؛ مکثها و برگشتها جزئی از تجربهٔ آناند. این شیوه برای مخاطبی که از درامهای روانشناختی و روایتهای مبتنی بر حافظه لذت میبرد، فرصت مناسبی فراهم میکند تا جزئیات بازیها و رابطههای نادیده را دنبال کند. برای تماشاگر دیگری، همین مکثها ممکن است به کشآمدن صحنهها و تکرار حسهای مشابه بینجامد.
مسئله فقط آرامبودن فیلم نیست؛ بخشی از گفتوگوها و دغدغههای شخصیتها نیز ممکن است بیش از اندازه گلایهآمیز یا کمکشش به نظر برسد. این احساس تا حدی از فاصلهٔ میان تجربهٔ تاریخی شخصیتها و مخاطب امروز میآید، اما به نحوهٔ انتقال مطالب هم مربوط است. فیلم گاه به بیان مستقیم متکی میشود، در حالی که نیروی اصلی داستان در آن چیزی است که شخصیتها نمیگویند یا نمیتوانند به زبان بیاورند.
به همین سبب، اقتباس از رمان وولف در اینجا وفاداری به مضمون و ساختمان کلی را بیش از هر چیز در اولویت میگذارد؛ ترجمهٔ کامل شاعرانگی و پیچیدگی ذهنی متن به زبان سینما، دستاوردی دشوارتر از بازگویی قصه است. جمعبندی «خانم دالووی» فیلمی آرام، اندوهگین و اندیشهمحور است که ارزش خود را بیش از هر چیز از اجرای ونسا ردگریو، ساختار مبتنی بر حافظه و پیوند میان زندگیهای ظاهراً دور از هم میگیرد.
« اما در لحظاتی نیز تصویر و میزانسن به اندازهٔ پیچیدگی ذهنی رمان غنی به نظر نمیرسند. »
جمعبندی
فیلم در ثبت سکوتهای کلاریسا و نشاندادن سایهٔ انتخابهای گذشته بر اکنون، لحظاتی نافذ دارد؛ فلشبکها نیز بهتدریج به نقشهای از جهان درونی او بدل میشوند. در مقابل، ریتم کند، آغاز نسبتاً دشوار و انتقال گاه توضیحیِ اندیشهها میتواند بخشی از تماشاگران را از اثر دور کند. این اقتباس را بهتر است نه بهعنوان روایتی پرحادثه، بلکه همچون پرسهای در یک روز و در ذهن زنی دید که گذشتهاش هنوز در اکنون نفس میکشد.
برای دوستداران درامهای ادبی و بازیهای ظریف، تجربهای تأملبرانگیز است؛ اما کسانی که انتظار کشش روایی پیوسته یا تصویری کاملاً رها از محدودیتهای رمان دارند، ممکن است با فاصلهای میان اهمیت موضوع و تأثیر سینمایی فیلم روبهرو شوند. «خانم دالووی» بیش از آنکه همهٔ رازهایش را بگشاید، دعوت میکند به مکثکردن بر آنچه در زندگی روزمره آرام و بیصدا از دست میرود.



ثبت دیدگاه