نقد و بررسی
نقد دختر والی (Valley Girl) | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازآفرینیای میان نوستالژی و اکنون «Valley Girl» محصول سال ۲۰۲۰، بازخوانی موزیکال فیلمی همنام از دههٔ هشتاد است؛ اثری که میکوشد داستان آشنای دلدادگی میان دو جوان از جهانهایی متفاوت را با ترانههای موج نو، رقص و رنگوبوی فرهنگ عامهٔ آن دوران دوباره زنده کند. جولی، دختر محبوب و خوشپوش دره، در محیطی امن و آشنا زندگی میکند؛ جایی که دوستان، مد، مرکز خرید و برنامههای مدرسه مرزهای جهان او را میسازند.
آشناییاش با رندی، نوازندهای پانک از شهر، این نظم را به پرسش میکشد و او را با امکان انتخابی فراتر از انتظارات اطرافیان روبهرو میکند. فیلم بهجای آنکه صرفاً نسخهای امروزی از یک داستان قدیمی باشد، قالب موزیکال را به مرکز تجربهاش میآورد. ترانهها قرار است هم فضای دههٔ هشتاد را بازسازی کنند و هم احساسات شخصیتها را به شکل نمایشی و پرتحرک بیان کنند.
این انتخاب گاه به اثر جان میدهد و گاه ضعفهایش را برجستهتر میکند: هرجا موسیقی و تصویر با عاطفهٔ صحنه پیوند میخورند، فیلم سرزنده میشود؛ اما هرجا ترانه تنها برای افزودن یک شمارهٔ موزیکال از راه میرسد، پیوستگی داستان آسیب میبیند. «Valley Girl» را ریچل لی گلدنبرگ کارگردانی کرده و جسیکا راث و جاش وایتهاوس در نقشهای محوری آن حضور دارند.
جهان رنگی و پرجنبوجوش فیلم یکی از امتیازهای روشن فیلم، طراحی فضای بصری آن است. لباسها، آرایشها، رنگها و محیطهای روزمرهٔ نوجوانان بهگونهای سامان یافتهاند که تماشاگر را به جهان پرزرقوبرق و خوشذوقِ تصویرشده در فیلم میبرند. فضای اثر سبک و پرتحرک است؛ حتی در لحظههایی که کشمکش عاطفی یا خانوادگی در مرکز صحنه قرار میگیرد، فیلم کمتر به تیرگی و تلخی میگراید و ترجیح میدهد با سرزندگی از مسیر خود عبور کند.
« فیلم بهجای آنکه صرفاً نسخهای امروزی از یک داستان قدیمی باشد، قالب موزیکال را به مرکز تجربهاش میآورد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این ویژگی برای مخاطبی که در جستوجوی سرگرمی بیدردسر و حالوهوای نوستالژیک است، جذابیت دارد. بااینهمه، بازسازی گذشته گاهی بیش از اندازه به نشانههای ظاهری تکیه میکند. لباس و موسیقی بهتنهایی نمیتوانند تجربهٔ تاریخی را بسازند؛ آنچه دههای را در سینما زنده میکند، افزون بر ظاهر، شیوهٔ نگاه آدمها به خود و دیگران است.
فیلم در ثبت انرژی بصری موفقتر از کاوش در مناسبات اجتماعی آن دوره عمل میکند. نتیجه، جهانی دلپذیر و خوشرنگ است که بهسرعت چشم را میگیرد، اما همیشه به همان اندازه در ذهن نمیماند. جولی؛ نیروی عاطفی داستان جسیکا راث مهمترین تکیهگاه فیلم است. حضور او به جولی گرما و جنبوجوش میبخشد و مانع میشود شخصیت در قالب یک تیپ آشنا و تکبعدی محصور بماند.
جولی در آغاز به قواعد دنیای خود خو گرفته است، اما در مواجهه با رندی ناچار میشود آن قواعد را دوباره بسنجد. راث این تغییر را با انرژی و جذابیتی قابلباور پیش میبرد؛ بازیاش بهویژه در لحظههایی که شوق، تردید و میل به استقلال درهم میآمیزند، به فیلم جان میدهد. در سوی دیگر، رندی بیشتر بر تضادهای ازپیشآشنای داستان استوار است: جوانی سرکش در برابر محیطی آراسته و محافظهکار.
رابطهٔ این دو وقتی دیدنیتر میشود که تفاوتهایشان فقط به لباس و سلیقه محدود نماند و به شیوهٔ فهم آنها از آزادی، تعلق و آینده راه پیدا کند. فیلم گاه از این فرصت بهره میبرد، اما گاه بهسرعت به مسیر رمانتیک آشنای خود بازمیگردد. از همین رو، حضور راث گاهی از پرداختنشدگی رابطه پیشی میگیرد و بار عاطفی صحنهها بیش از آنکه بر دوش متن باشد، بر بازی او قرار میگیرد.
« این ویژگی برای مخاطبی که در جستوجوی سرگرمی بیدردسر و حالوهوای نوستالژیک است، جذابیت دارد. »
شخصیتها و اجرا
ترانهها و رقصها؛ میان ادای احترام و بازآفرینی موسیقی در «Valley Girl» صرفاً پسزمینه نیست؛ بخش مهمی از هویت فیلم است. ترانههای شناختهشدهٔ دههٔ هشتاد، اجراهای گروهی و رقصها قرار است حالوهوای موزیکالهای نوجوانانه را زنده کنند و داستان را از واقعگرایی معمول بیرون ببرند. در لحظههایی که گروه بازیگران با اشتیاق وارد اجرا میشود، فیلم به چیزی نزدیک میشود که وعده داده است: جشن پرتحرکی از موسیقی و جوانی.
ترکیب ترانهها با لباسهای رنگارنگ و فضای مدرسهای نیز به آن نیرویی سبک و دلپذیر میدهد. اما بازخوانی ترانههای محبوب همواره خطر مقایسه را به همراه دارد. اجرای تازه باید چیزی بیش از یادآوری نسخهٔ آشنا عرضه کند؛ باید عاطفه، ریتم یا معنایی ویژه به آن بیفزاید. در برخی صحنهها، اجراها چنان پرداخت شدهاند که تازگی و نیروی خام موسیقی را کاهش میدهند.
هماهنگی میان حرکت، صدا و بازیگری نیز یکدست نیست. ازاینرو ممکن است ترانهای که در اصل سرشار از انرژی است، در فیلم به اجرایی مرتب اما کماثر بدل شود. انتقاد از بازخوانیها، بنابراین، صرفاً دلبستگی به نسخهٔ پیشین نیست؛ مسئله آن است که فیلم همیشه نمیتواند منطق تازهای برای حضور ترانهها بسازد.
کلیشهها و ریتم روایت هستهٔ داستانی فیلم بر تقابل دو جهان اجتماعی بنا شده است: دختر محبوب و خوشپوش دره در برابر نوازندهٔ پانک شهر؛ دوستانی که بیشتر دغدغهٔ ظاهر و جایگاه دارند در برابر جوانی که خود را بیرون از آن نظم تعریف میکند. این تقابل برای یک کمدی عاشقانهٔ نوجوانانه زمینهای روشن و قابلفهم فراهم میآورد، اما پرداخت فیلم چندان از مسیرهای آشنا فاصله نمیگیرد.
« ترکیب ترانهها با لباسهای رنگارنگ و فضای مدرسهای نیز به آن نیرویی سبک و دلپذیر میدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فشار اطرافیان، سوءتفاهمها و کشمکش میان عشق و پذیرش اجتماعی، اغلب همان نقشی را ایفا میکنند که در نمونههای مشابه بارها دیدهایم. به همین دلیل، شخصیتهای فرعی نیز همیشه فرصت نمییابند از کارکرد روایی خود فراتر بروند. بعضی دوستان جولی بیشتر نمایندهٔ سطحینگری و مدزدگیاند تا افرادی با خواستهها و تناقضهای مستقل.
وقتی شخصیتها به نشانههایی ساده از یک گروه اجتماعی بدل شوند، تعارض داستان قابلپیشبینیتر میشود و لحظههای دراماتیک نیروی چندانی پیدا نمیکنند. افزون بر این، بخشهایی از فیلم کشدار به نظر میرسند؛ نه به این دلیل که جهانش ظرفیت مکث ندارد، بلکه چون بعضی صحنهها مضمون یا احساس تازهای به روایت اضافه نمیکنند.
بازیگران و پیوستگی اجرا در کنار بازی راث، گروه بازیگران مجموعهای از چهرههای متنوع را گرد هم آورده است. این تنوع به صحنههای جمعی و فضای دبیرستانی کمک میکند و به فیلم امکان میدهد گروهی پرجنبوجوش از دوستان و آشنایان پیرامون شخصیت اصلی شکل دهد. بااینحال، هماهنگی بازیها همیشه یکسان نیست.
برخی اجراها به لحن نمایشی و اغراقآمیز موزیکال نزدیک میشوند، درحالیکه برخی دیگر حالوهوایی متفاوت دارند؛ این ناهمسطحی گاهی باورپذیری جهان فیلم را مختل میکند. انتخاب بازیگر نیز میتواند بر رابطهٔ تماشاگر با داستان اثر بگذارد. اگر مخاطب نتواند بازیگری را در نقش نوجوان یا در فضای عاشقانهٔ اثر بپذیرد، فاصلهای ناخواسته میان او و صحنه شکل میگیرد.
« به همین دلیل، شخصیتهای فرعی نیز همیشه فرصت نمییابند از کارکرد روایی خود فراتر بروند. »
قوتها و کاستیها
حضور لوگان پاول در نقش میکی برای بخشی از تماشاگران چنین واکنشی برمیانگیزد؛ حتی اگر نقش او در مرکز رابطهٔ اصلی نباشد، انتخاب بازیگر میتواند بر لحن و دریافت کلی فیلم سایه بیندازد. از سوی دیگر، انرژی گروهی و جذابیت راث کمک میکند این ناهماهنگیها در همهٔ صحنهها غالب نشوند. نسبت با فیلم اصلی بازسازیها با پرسشی دشوار روبهرو هستند: چه چیزی از اثر پیشین باید حفظ شود و چه چیزی باید دگرگون گردد؟
«Valley Girl» با تبدیل داستان به موزیکالی پرترانه، پاسخی روشن به این پرسش میدهد؛ اما این پاسخ همیشه به نتیجهای همسنگ با بلندپروازیاش نمیانجامد. موسیقی و رقص دامنهٔ تازهای برای بیان احساسات فراهم میآورند، ولی همین افزودهها انتظار بیشتری از روایت و اجرا ایجاد میکنند. وقتی ترانهها با تحول شخصیتها پیوند میخورند، بازآفرینی معنا پیدا میکند؛ وقتی پیوند سست است، فیلم بیشتر به یادآوری ظاهری گذشته شباهت مییابد.
اثر برای مخاطبی که فیلم اصلی را میشناسد، دعوتی به مقایسه است؛ برای مخاطب تازه نیز همچنان میتواند یک کمدی عاشقانهٔ موزیکال سبک باشد. بااینحال، استقلال آن از میراث فیلم پیشین کامل نیست. فیلم از سرمایهٔ نوستالژیک موسیقی و فضای آشنای داستان بهره میگیرد، ولی کمتر میتواند همان مواد را به تجربهای کاملاً تازه تبدیل کند.
این دوگانگی، هم منبع جذابیت آن است و هم سقف خلاقیتش. جمعبندی «Valley Girl» فیلمی خوشرنگ، پرتحرک و خوشنیت است که در ساختن فضایی شاد و نوستالژیک موفقیتهایی دارد. جسیکا راث به فیلم نیرویی محوری میبخشد و لباسها، ترانهها و رقصها لحظههایی سرگرمکننده میآفرینند. در مقابل، کلیشههای روایی، کشآمدن بعضی بخشها و اجرای نهچندان اثرگذار برخی بازخوانیها، مانع میشوند فیلم از محدودهٔ سرگرمی سبک فراتر رود.
« از سوی دیگر، انرژی گروهی و جذابیت راث کمک میکند این ناهماهنگیها در همهٔ صحنهها غالب نشوند. »
جمعبندی
تماشای آن برای کسانی که از موزیکالهای نوجوانانه، فضای دههٔ هشتاد و داستانهای عاشقانهٔ ساده لذت میبرند، تجربهای دلپذیر خواهد بود؛ بهویژه اگر انتظار نداشته باشند اثر در بازآفرینی موسیقی و شخصیتها از نمونههای پیشین خود پیشی بگیرد. دستاورد اصلی فیلم، نه تازگی بنیادین داستان، بلکه انرژی رنگی و بازیگوشانهای است که در بخشهایی از آن جریان دارد؛ انرژیای که گاهی درخشان میشود و گاهی زیر بار الگوهای آشنا فرو مینشیند.



ثبت دیدگاه