نقد و بررسی
نقد وسواس (۲۰۱۹) (Obsession) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی از میلِ مهارنشده «Obsession» فیلمی دلهرهآور از گوران دوکیچ است که هستهٔ رواییاش را بر مثلثی عاطفی بنا میکند: سانی جوردن، آوارهای با گذشتهای آشفته، پس از نجاتدادن جورج گود در مزرعهای دورافتاده در مردابهای لوئیزیانا مأوا و کاری پیدا میکند. اما ورود لاریسا، همسر جوان و رازآلود جورج، مناسبات این خانه را از تعادل خارج میسازد.
آنچه با کششی ممنوعه آغاز میشود، به تصمیمی جنایتبار و زنجیرهای از انتخابهای هولناک میرسد. فیلم از همان ابتدا وعدهٔ یک تریلر عاشقانهٔ متعارف نمیدهد؛ عشق در این جهان نه راه رهایی، بلکه نیرویی است که مرز میان خواستن و تصاحب را محو میکند. جذابیت ایده در این است که وسوسهٔ رمانتیک را آرامآرام به کابوسی روانشناختی بدل میسازد.
سانی و لاریسا رابطهشان را نه همچون دو انسانی که درگیر احساسی پیچیده شدهاند، بلکه کمکم در قالب دو همدست میفهمند؛ و همین تغییر، پرسش اصلی فیلم را شکل میدهد: وقتی میل به دیگری به مرکز جهان بدل شود، آدمی برای رسیدن به خواستهاش چه چیزهایی را حاضر است قربانی کند؟ مرداب بهمثابه فضای ذهنی مردابهای لوئیزیانا در فیلم صرفاً پسزمینهای خوشمنظره یا نشانهای جغرافیایی نیستند.
محیط منزوی، فاصله از شهر و محدودبودن رفتوآمدها، حس گرفتارشدن را تقویت میکند. مزرعه در آغاز میتواند پناهگاهی برای سانی به نظر برسد؛ جایی که سرانجام پس از سرگردانی، شغل و سقفی پیدا کرده است. اما همین خلوت، بهتدریج رنگ زندان میگیرد. آدمها از نگاه دیگران دورند، ولی از پیامدهای اعمال خود گریزی ندارند.
« اما ورود لاریسا، همسر جوان و رازآلود جورج، مناسبات این خانه را از تعادل خارج میسازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فضاسازی تاریک فیلم در خدمت ایجاد اضطرابی پیوسته است، نه وحشتی ناگهانی و پرزرقوبرق. سکوتها، فاصلههای میان شخصیتها و احساس انزوای محیط، این تصور را میسازند که خطر ممکن است هر لحظه از دل زندگی روزمره سر برآورد. در این زمینه، طبیعت نه شرور است و نه نجاتبخش؛ بیشتر همچون شاهدی خاموش عمل میکند که رازها را در خود میپوشاند، بیآنکه بتواند از تبعاتشان جلوگیری کند.
عشق یا تصاحب؟ عنوان «Obsession» بهدرستی بر نیروی محرک داستان انگشت میگذارد. فیلم رابطهٔ سانی و لاریسا را بهسادگی ستایش نمیکند و آن را با شور عاشقانهٔ بیقیدوشرط یکی نمیگیرد. میل میان آن دو واقعی به نظر میرسد، اما واقعیتِ احساس لزوماً آن را اخلاقی یا سالم نمیکند. همین فاصله میان شدت عاطفه و ارزش اخلاقیِ انتخابها، وجه جالبتوجه اثر است.
سانی که از پیش بیثبات و بیریشه است، در خانهٔ جورج چیزی بیش از کار و سرپناه مییابد: فرصتی برای تصور آیندهای متفاوت. لاریسا نیز با هالهای از راز و جذابیت وارد روایت میشود، اما فیلم بهجای آنکه رابطه را بر شناخت متقابل و گفتوگویی عمیق بنا کند، بیشتر بر کشش و تصمیمهای شتابزده تکیه دارد.
در نتیجه، عشق گاه همچون نامی آراسته برای خودخواهی و گریز از مسئولیت جلوه میکند. اثر در این نقطه ظرفیت انتقادی دارد، هرچند همیشه آن را تا پایان نمیپروراند. بازیها و مناسبات میان شخصیتها بازی مکای فیفر در نقش سانی، نوسانی میان آسیبپذیری و تهدید ایجاد میکند. او مردی را تصویر میکند که انگار سالها از مکانی به مکان دیگر رانده شده و اکنون میخواهد به هر قیمتی به چیزی تعلق داشته باشد.
« فضاسازی تاریک فیلم در خدمت ایجاد اضطرابی پیوسته است، نه وحشتی ناگهانی و پرزرقوبرق. »
شخصیتها و اجرا
این نیاز، شخصیت را قابلفهم میکند، بیآنکه رفتارهایش را توجیه کند. فیفر در لحظات آرام، حس بیقراری و ناپایداری سانی را منتقل میکند؛ در لحظات پرتنش نیز نشان میدهد چگونه درماندگی میتواند به خشونت و خودفریبی بدل شود. براد دوریف به جورج حضوری متمایز میبخشد. او شخصیت را به مانعی ساده در مسیر عاشقانهٔ دو نفر دیگر تقلیل نمیدهد و به او وزنی میدهد که تنش اخلاقی داستان را پررنگتر میکند.
الیکا پورتنوی نیز در نقش لاریسا بر ابهام شخصیت تکیه دارد؛ جذابیت او از آنجا میآید که انگیزههایش همیشه بهآسانی خوانده نمیشود. با این حال، محدودبودن اطلاعاتی که فیلم دربارهٔ او و گذشتهاش در اختیار میگذارد، گاهی باعث میشود رازآلودگی جای شخصیتپردازی را بگیرد. بازیها عموماً باورپذیرند، اما متن همیشه فرصت کافی برای گسترش درونیات این آدمها فراهم نمیکند.
تعلیق و ریتم روایت فیلم در ساختن حس ناامنی، دستکم در بخشهایی از مسیر، موفق است. تعلیق آن بر این پرسش بنا شده که نقشهٔ جنایت چگونه پیش خواهد رفت و آیا کسانی که آن را طراحی کردهاند میتوانند از پیامدهایش بگریزند. هرچه راز سنگینتر میشود، رابطهٔ عاشقانه نیز از صمیمیت فاصله میگیرد و به مشارکتی آکنده از ترس و سوءظن نزدیک میشود.
این جابهجایی، ظرفیت خوبی برای یک تریلر روانشناختی دارد. بااینحال، ریتم همیشه به اندازهٔ ایدهٔ مرکزیاش منسجم نیست. بخشهایی از داستان کند پیش میروند و تکرار برخی موقعیتها، بهجای آنکه فشار روانی را افزایش دهد، حرکت روایت را متوقف میکند. فیلم گاهی میان مکث و شتاب تعادل روشنی پیدا نمیکند: لحظاتی که باید بار عاطفی بیشتری داشته باشند زود میگذرند، درحالیکه بعضی گذارها بیش از اندازه کش میآیند.
« این نیاز، شخصیت را قابلفهم میکند، بیآنکه رفتارهایش را توجیه کند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
از همین رو، تعلیق هرچند حضور دارد، در سراسر فیلم با شدت یکسانی رشد نمیکند. منطق درام و عناصر رازآمیز از دیگر دشواریهای فیلم، روشننبودن برخی قواعد و مناسباتی است که بر جهان داستان حاکماند. اثر حالوهوایی رازآمیز دارد و بخشی از جذابیتش نیز از ابهام میآید، اما هر ابهامی الزاماً به عمق نمیانجامد.
هنگامی که منطق برخی اتفاقها یا نیرویی که در پس آنها احساس میشود بهقدر کافی صورتبندی نمیشود، تماشاگر ممکن است بهجای تأمل دربارهٔ معنای رویدادها، درگیر پرسشهایی شود که خود فیلم پاسخ روشنی برایشان نمیسازد. این مسئله در کنار محدودبودن شخصیتپردازی، بر باورپذیری تصمیمها اثر میگذارد.
بعضی انگیزهها و واکنشها به توضیح بیشتری نیاز دارند تا مسیر شخصیتها از میل به جنایت و سپس پافشاری بر پنهانکاری، از نظر روانی پیوستهتر شود. فیلم بر شدت موقعیت تکیه میکند، اما شدت بهتنهایی جای منطق درونی را نمیگیرد. هرچه روایت از رخدادهای عادی فاصله میگیرد، نیاز به قواعد روشنتر و تحول شخصیتها نیز بیشتر میشود.
دستاوردها و کاستیها نقطهٔ قوت اصلی «Obsession» در ایده و فضای آن است: داستانی دربارهٔ میل و خیانت که بهتدریج به اضطرابی تیره و اخلاقی تبدیل میشود. محیط منزوی، حضور بازیگران و تلاش فیلم برای دورشدن از عاشقانهسازی سادهٔ رابطه، به اثر هویت میبخشند. همچنین، روایت بهطور ضمنی یادآوری میکند که خواستنِ دیگری با حقداشتن بر او یکی نیست؛ این تمایز میتواند از فیلم فراتر برود، حتی اگر خود اثر آن را همیشه با ظرافت کافی دنبال نکند.
« از همین رو، تعلیق هرچند حضور دارد، در سراسر فیلم با شدت یکسانی رشد نمیکند. »
قوتها و کاستیها
در مقابل، ریتم نامتوازن، تکرار بعضی موقعیتها و ابهام در منطق برخی عناصر، مانع از آن میشود که تنش بهطور پیوسته و قانعکننده اوج بگیرد. شخصیتها ظرفیت بیشتری از آنچه فیلم در اختیارشان میگذارد دارند؛ بهخصوص لاریسا و سانی میتوانستند با پرداخت دقیقتر، پیچیدهتر و چندوجهیتر شوند.
حاصل، فیلمی است که لحظات مؤثر و فضای گیرایی دارد، اما میان جاهطلبی روانشناختی و اجرای رواییاش فاصلهای محسوس باقی میماند. جمعبندی «Obsession» تریلری دربارهٔ عشقی است که از مرزهای میل عبور میکند و به وسواسی خطرناک بدل میشود. فضاسازی مردابی و بازیهای قابلتوجه، به آن جذابیت میبخشند و ایدهٔ مرکزیاش امکان تأمل دربارهٔ خودخواهی، خیانت و هزینهٔ انکار مسئولیت را فراهم میکند.
اما کندی و تکرار در بخشهایی از روایت، همراه با منطق گاه مبهم و شخصیتپردازی محدود، از اثرگذاری نهایی آن میکاهد. فیلم بیش از آنکه تریلری بینقص باشد، تجربهای نابرابر اما تماشایی است: اثری که فضای هراسآورش بهیادماندنیتر از همهٔ پاسخهایی است که برای پرسشهایش عرضه میکند.
« جمعبندی «Obsession» تریلری دربارهٔ عشقی است که از مرزهای میل عبور میکند و به وسواسی خطرناک بدل میشود. »



ثبت دیدگاه