نقد و بررسی
نقد استپ آپ: انقلاب (Step Up Revolution) | 2012
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
رقص؛ نیروی محرک فیلم «استپ آپ: انقلاب» از همان ابتدا روشن میکند که مهمترین داراییاش نه داستانی پیچیده، بلکه بدنهای در حرکت و توانایی تبدیل فضاهای روزمره به صحنهای برای نمایش است. رقص در این فیلم صرفاً آرایهای تزیینی نیست؛ زبان اصلی روایت و سرچشمهٔ انرژی آن است. اجراها با ضرباهنگ تند، ترکیب گروهی و استفادهٔ خلاقانه از محیط، پیوسته میکوشند نگاه تماشاگر را میخکوب کنند.
در لحظاتی، پلهها، خیابانها و فضاهای عمومی از کارکرد معمول خود فاصله میگیرند و به اجزای یک صحنهٔ نمایشی بدل میشوند. این ویژگی، فیلم را برای مخاطبی که بیش از هر چیز خواهان تماشای اجراهای پرشور است، دیدنی میکند. طراحی حرکتها بهویژه هنگامی اثرگذار است که رقصندگان تنها در برابر دوربین اجرا نمیکنند، بلکه با معماری و ریتم محیط پیرامون وارد گفتوگو میشوند.
بااینحال، همین جذابیت بصری گاهی به پوششی برای کمبودهای دیگر فیلم تبدیل میشود: هرجا روایت از پیشبردن ماجرا بازمیماند، اجراهای پرزرقوبرق به میدان میآیند تا خلأ را پر کنند. میامی بهمثابه حالوهوا میامی در فیلم فقط محل وقوع داستان نیست؛ بخشی از هویت بصری آن است. رنگهای گرم، نور درخشان و حالوهوای تابستانی، فضایی سرزنده میسازند که با شور و تحرک اجراها تناسب دارد.
شهر در قاب فیلم، مکانی پرجنبوجوش و مملو از امکان به نظر میرسد؛ جایی که میتوان در هر گوشهاش به صحنهای تازه رسید. این کیفیت، به اثر حس سبکی و تفریح میبخشد و سبب میشود حتی بخشهایی که از نظر دراماتیک کمرمقاند، از نظر بصری خالی و بیجان جلوه نکنند. اما تصویر دلنشین شهر همیشه به معنای پرداختن به آن نیست.
« رقص در این فیلم صرفاً آرایهای تزیینی نیست؛ زبان اصلی روایت و سرچشمهٔ انرژی آن است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم بیشتر از آنکه میامی را با پیچیدگیهای اجتماعی و فرهنگیاش بشناسد، از آن همچون پسزمینهای چشمنواز بهره میگیرد. محلهٔ تهدیدشده از سوی طرحهای ساختوساز، بالقوه میتوانست مرکز عاطفی و اجتماعی داستان باشد؛ مکانی با تاریخ، روابط و خاطراتی که ارزش حفظکردن دارند. بااینهمه، این وجه اغلب در حد زمینهای برای ماجرا باقی میماند و فرصت نمییابد عمق لازم را پیدا کند.
روایتی میان دو خواسته هستهٔ داستان بر برخورد دو مسیر بنا شده است: آرزوی امیلی برای رقصندهای حرفهایشدن و تهدیدی که طرحهای پدرش متوجه محلهٔ گروه رقص میکند. در کنار این کشمکش، رابطهٔ او با شان نیز شکل میگیرد و فیلم میکوشد جاهطلبی فردی، دلبستگی عاطفی و همبستگی اجتماعی را در یک روایت واحد گرد آورد.
این عناصر در ظاهر ظرفیت دراماتیک مناسبی دارند، اما پیوند میانشان همیشه طبیعی و قانعکننده از کار درنمیآید. مشکل اصلی آن است که داستان گاهی بهجای آنکه از شخصیتها و موقعیتهایشان رشد کند، برای رسیدن به لحظهٔ بعدیِ نمایش مسیر میانبری میسازد. تصمیمها و تعارضها در برخی بخشها بیش از آنکه حاصل تحول درونی باشند، ابزاری برای رساندن فیلم به اجرای تازه به نظر میرسند.
ازاینرو، کشمکش محوری وزن لازم را به دست نمیآورد و تماشاگر ممکن است بیشتر نگران زمان رسیدن رقص بعدی باشد تا سرنوشت رابطهها و محله. شخصیتهایی کمعمقتر از ظرفیتشان امیلی و شان در مرکز داستان قرار دارند، اما فیلم مجال کافی برای پرورش کامل شخصیتهایشان فراهم نمیکند. آرزوی امیلی روشن است، ولی تضاد میان خواستههای حرفهای او و جایگاهی که خانوادهاش برایش در نظر گرفتهاند میتوانست با جزئیات بیشتری بررسی شود.
« بااینهمه، این وجه اغلب در حد زمینهای برای ماجرا باقی میماند و فرصت نمییابد عمق لازم را پیدا کند. »
شخصیتها و اجرا
در سوی دیگر، شان بهعنوان رهبر گروه، پیوندی مهم با اعضا و محله دارد؛ بااینحال، این پیوند بیشتر از راه جایگاه او در گروه معرفی میشود تا از راه تجربهها و انتخابهایی که شخصیتش را متمایز کنند. در نتیجه، جاذبهٔ میان دو شخصیت در سطحی ساده و قابلفهم باقی میماند، اما کمتر به رابطهای پیچیده و بهیادماندنی تبدیل میشود.
شخصیتهای فرعی نیز، با وجود آنکه به گروه رقص گرما و تنوع میبخشند، اغلب در چارچوب نقشهای آشنا میمانند. این مسئله لزوماً فیلم را از سرگرمکنندگی نمیاندازد، اما مانع میشود که لحظات عاطفیاش همان اندازه اثرگذار باشند که اجراهای رقصش. شعار اجتماعی و مسئلهٔ لحن تقابل میان حفظ محله و طرحهای ساختوساز، به فیلم امکان میدهد دربارهٔ قدرت اقتصادی، منافع عمومی و حق ساکنان برای حفظ فضای زندگیشان حرف بزند.
این مضمون میتوانست پیوندی محکم میان رقص خیابانی و اعتراض اجتماعی ایجاد کند: رقص، در این برداشت، نه فقط سرگرمی، بلکه راهی برای تصرف نمادین فضا و جلب توجه به مسئلهای واقعی است. ایده بهخودیخود جذاب است و با حضور گروهی که اجراهایش را در فضاهای عمومی شکل میدهد، تناسب دارد. بااینحال، بیان این مضمون اغلب بیش از اندازه مستقیم و شعاری است.
فیلم گاهی انگار میخواهد از طریق چند نمایش تماشایی، پاسخی ساده برای تعارضی پیچیده بسازد. شکاف میان زرقوبرق اجراها و صراحت پیام، بر لحن اثر فشار میآورد: یک لحظه با فیلمی سبک و خوشگذران روبهرو هستیم و لحظهای دیگر با بیانیهای که انتظار دارد همان فضای سرگرمکننده حامل معنایی سنگین باشد.
« شخصیتهای فرعی نیز، با وجود آنکه به گروه رقص گرما و تنوع میبخشند، اغلب در چارچوب نقشهای آشنا میمانند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اگر مضمون اجتماعی در دل شخصیتها و تجربههایشان ریشه میگرفت، احتمالاً طبیعیتر و نافذتر میشد. مرز میان سینما و موزیکویدیو فیلم از نظر ریتم و طراحی بصری، بارها به قلمرو موزیکویدیو نزدیک میشود. این نزدیکی هم امتیاز آن است و هم محدودیتش. در اجراها، تدوین، حرکت دوربین و موسیقی به هماهنگی پرشتابی میرسند که برای تماشای لحظهای بسیار مؤثر است؛ تصویرها با شتاب پیش میروند و صحنهها میکوشند هر بار بر جذابیت قبلی بیفزایند.
اما وقتی این شیوه به بخشهای روایی هم سرایت میکند، فرصت مکث، تأمل و شکلگیری تدریجی احساسات کاهش مییابد. از همین رو، فیلم گاه بیشتر به رشتهای از لحظههای چشمگیر شباهت دارد تا روایتی که هر صحنهاش ضرورتاً صحنهٔ بعدی را پدید میآورد. تماشاگر میتواند از انرژی اجراها لذت ببرد، بیآنکه در همهٔ لحظات پیوند محکمی با مسیر درام احساس کند.
این نابرابری میان قدرت صحنههای رقص و ضعف بعضی گذرگاههای داستانی، روشنترین محدودیت ساختاری اثر است. حضورهای بهیادماندنی با وجود این نارساییها، فیلم در ثبت لحظات سرگرمکننده و بهیادماندنی موفقیتهایی دارد. حضور موز در واپسین بخشهای فیلم، نمونهای از همان لحظههایی است که با سبکی و طنز خود میتواند لبخند به لب تماشاگر بیاورد.
اهمیت این حضور فقط در غافلگیریاش نیست؛ یادآور پیوند این مجموعه با شخصیتها و خاطرات پیشین آن نیز هست، بیآنکه نیاز باشد فیلم برای تأثیرگذاری بر چنین لحظهای بیش از اندازه مکث کند. همچنین، بعضی اجراها بهتنهایی چنان نیرویی دارند که ضعف قصه را برای مدتی از ذهن دور میکنند. این فیلم بهخوبی میداند مخاطبش را چگونه با موسیقی، حرکت و شکوه نمایشی سرگرم کند؛ دشواری آنجاست که این جذابیتها همیشه به تجربهای یکپارچه تبدیل نمیشوند.
« اگر مضمون اجتماعی در دل شخصیتها و تجربههایشان ریشه میگرفت، احتمالاً طبیعیتر و نافذتر میشد. »
قوتها و کاستیها
گاهی لذتِ تماشای صحنه، از معنای آن و از جایگاهش در روایت پیشی میگیرد. جمعبندی «استپ آپ: انقلاب» فیلمی است که نقطهٔ قوت و نقطهٔ ضعفش از یک سرچشمه میآیند: اتکای فراوان به نمایش. رقصهای پرانرژی، فضای تابستانی و استفاده از فضاهای شهری به آن شور و جذابیت میبخشند؛ اما روایت کلیشهای، شخصیتهای کمپرداخت و شعارهای اجتماعیِ گلدرشت مانع میشوند که این جذابیت به درامی ماندگار بدل شود.
فیلم در بهترین لحظاتش تماشایی و سرزنده است و در ضعیفترین لحظاتش چنان بر اجرا و جلوه تکیه میکند که قصه به حاشیه میرود. در نهایت، ارزش آن بیش از همه به سلیقهٔ تماشاگر بستگی دارد. اگر انتظار داستانی ظریف و شخصیتپردازی عمیق باشد، اثر ناامیدکننده خواهد بود؛ اما اگر رقص، موسیقی و شور بصری در اولویت باشند، فیلم لحظات لذتبخش کم ندارد.
این اثری است که گاه میخواهد با چند حرکت پرقدرت حرفی بزرگ بزند، اما درخشانترین پاسخ خود را نه در شعارها، بلکه در همان حرکتهایی پیدا میکند که برای لحظهای شهر را به صحنه بدل میسازند.
« گاهی لذتِ تماشای صحنه، از معنای آن و از جایگاهش در روایت پیشی میگیرد. »



ثبت دیدگاه