نقد و بررسی
نقد ساعت شیطانی (The Devil's Hour) | 2022
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ابهام در دل شب «The Devil’s Hour» با تصویری ساده و ناآرام آغاز میشود: لوسی چمبرز هر شب درست ساعت ۳:۳۳ از خواب میپرد؛ ساعتی که در عنوان سریال با بار رازآلودی همراه است، اما بهتدریج از یک نشانهٔ ترسناک فراتر میرود و به دروازهای برای ورود به جهانی نامطمئن بدل میشود. زندگی لوسی نیز به همان اندازه گسسته و نامفهوم است: پسرش آیزاک بهطرزی نگرانکننده گوشهگیر است، مادرش با حضورهایی نامرئی سخن میگوید و خود او احساس میکند خانه و خاطراتش به چیزی بیرون از فهم روزمره پیوند خوردهاند.
سریال اطلاعات را قطرهچکانی عرضه میکند و از تماشاگر میخواهد میان تجربههای شخصی لوسی، پروندهٔ قتلهای خشن و سرنخهایی که در نگاه نخست بیربطاند، ارتباط برقرار کند. مهمترین جذابیت آغازین اثر همین وعده است: شاید آنچه در ظاهر پراکنده و بیمعناست، در پسِ پرده نظمی پنهان داشته باشد.
«The Devil’s Hour» از همان ابتدا بهجای آنکه پاسخ بدهد، پرسش میسازد؛ رویکردی که کنجکاوی را برمیانگیزد، اما همزمان تعهدی سنگین بر دوش روایت میگذارد: هرچه معما پیچیدهتر شود، پاسخها باید به همان اندازه قانعکننده باشند. معماری روایت و بازی با سرنخها فیلمنامهٔ تام موران بر ساختاری بنا شده که خطوط داستانی را بهآرامی به هم نزدیک میکند.
روایت ابتدا گویی چند مسیر جداگانه را دنبال میکند: کابوسها و آشفتگیهای خانوادگی لوسی، وضعیت خاص آیزاک، و تحقیقات پلیسی دربارهٔ قتلهایی بیرحمانه. جذابیت کار در این است که سریال میان این مسیرها رفتوآمد میکند، بیآنکه فوراً نسبت دقیقشان را روشن سازد. هر صحنه میتواند معنایی فراتر از ظاهر خود داشته باشد و هر جزئیات کوچک، در بازنگری به نشانهای مهم تبدیل شود.
« جذابیت کار در این است که سریال میان این مسیرها رفتوآمد میکند، بیآنکه فوراً نسبت دقیقشان را روشن سازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این شیوه برای مخاطبی که از حل معما لذت میبرد، بسیار گیراست. سریال تماشاگر را به مشاهدهٔ فعال دعوت میکند: باید به جملههای کوتاه، تکرارها، نگاهها و اتفاقهایی توجه کرد که شاید در بار اول کماهمیت به نظر برسند. بااینحال، رازپردازی همیشه با تعادل همراه نیست. گاهی اثر آنقدر بر حفظ ابهام اصرار میورزد که پیشروی داستان کند میشود و سرنخها بیش از آنکه راهگشا باشند، در حکم تعویق پاسخ عمل میکنند.
در چنین لحظاتی، پرسش اصلی دیگر این نیست که «چه اتفاقی افتاده؟»، بلکه این است که «سریال چه زمانی حاضر است چیزی را روشن کند؟» تعلیق، فضا و هراس روزمره فضاسازی از امتیازهای برجستهٔ مجموعه است. هراس در اینجا الزاماً از هیولا، حادثهای ناگهانی یا تصویرهای پرزرقوبرق نمیآید؛ بیشتر در جزئیات عادی خانه و زندگی روزانه رخنه میکند.
اتاقی که در سکوت فرو رفته، گفتوگویی که چیزی را پنهان میکند، یا بیدارشدن ناگهانی در نیمهشب میتواند بهاندازهٔ یک صحنهٔ پرتحرک نگرانکننده باشد. سریال از همین فاصله میان امر آشنا و امر نامعمول بهره میگیرد و به محیطهای خانوادگی حالوهوایی بیگانه میبخشد. عنوان اثر نیز فقط یک قلاب تبلیغاتی نیست.
ساعت ۳:۳۳ به نمادی برای تکرار، بیخوابی و محصورشدن در چرخهای نامفهوم تبدیل میشود. این تکرار به ریتم روایت شکل میدهد و یادآور میشود که ترس لوسی یک حادثهٔ گذرا نیست؛ بخشی از زندگی روزانهٔ اوست. حتی وقتی صحنهها از نظر بصری آراماند، حسی از تهدید در زیر سطح جریان دارد. این خویشتنداری معمولاً مؤثرتر از هراسافکنی مستقیم است، هرچند گاهی تداوم فضای سنگین باعث میشود ضرباهنگ عاطفی یکنواخت شود.
« این شیوه برای مخاطبی که از حل معما لذت میبرد، بسیار گیراست. »
شخصیتها و اجرا
شخصیتپردازی و بازیها در مرکز اثر، جسیکا رین نقش لوسی را با ترکیبی از فرسودگی، مراقبت و تردید پیش میبرد. او شخصیتی نیست که از آغاز همهچیز را بداند یا با اطمینان در برابر بحران بایستد؛ جذابیتش در این است که بهتدریج میکوشد میان مسئولیتهای روزمره و تجربههایی که عقل متعارف توضیحشان نمیدهد، تعادل برقرار کند.
بازی رین در لحظات خاموش، هنگامی که لوسی چیزی را میبیند یا درمییابد اما هنوز نمیتواند آن را به زبان بیاورد، از نقاط قوت مجموعه است. پیتر کاپالدی نیز حضوری متمایز دارد. شخصیت او از همان ابتدا کیفیتی دوپهلو و نگرانکننده با خود میآورد؛ بازی کنترلشده و گاه سردش، اجازه نمیدهد بهسادگی بتوان او را در چارچوبی روشن قرار داد.
همین ابهام به فضای معمایی داستان خدمت میکند. نیکش پاتل و بازیگران نقشهای مکمل نیز به جهان سریال بافتی واقعگرایانه میدهند، هرچند تمرکز روایت گاه چنان بر گرههای مرکزی معطوف میشود که برخی شخصیتها بیشتر کارکردی در پیشبرد معما پیدا میکنند تا حضوری مستقل و کامل. ریتم و کشش قسمتها آغاز سریال از حیث طرح پرسش و ایجاد کشش بسیار مؤثر است.
هر قسمت چیزی تازه به مجموعهٔ ابهامها میافزاید و معمولاً در نقطهای پایان مییابد که تماشاگر را به ادامهدادن ترغیب میکند. این همان نیرویی است که بسیاری از مخاطبان را وادار میکند قسمت بعدی را بیدرنگ تماشا کنند: نه فقط میل به دانستن سرنوشت شخصیتها، بلکه اشتیاق به کشف الگویی که هنوز کامل دیده نمیشود.
« شخصیتپردازی و بازیها در مرکز اثر، جسیکا رین نقش لوسی را با ترکیبی از فرسودگی، مراقبت و تردید پیش میبرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینحال، این کشش در سراسر مسیر یکسان نمیماند. وقتی روایت سرنخها را با سرعتی آهستهتر از انتظار عرضه میکند، تعلیق ممکن است جای خود را به انتظار طولانی بدهد. بعضی صحنهها بیش از آنکه موقعیت تازهای بسازند، حالوهوای قبلی را تکرار میکنند و بعضی گفتوگوها در خدمت نگهداشتن راز، از حرکت طبیعی داستان میکاهند.
برای گروهی از تماشاگران، این مکثها بخشی از لذت معماست؛ برای گروهی دیگر، نشانهٔ افت ریتم و کشآمدن قصه. همین تفاوت توضیح میدهد که چرا ممکن است تماشاگران دربارهٔ جذابیت مجموعه به برداشتهای کاملاً متفاوت برسند. پیچشها و بهای غافلگیری اثر بهوضوح بر غافلگیری و بازتعریف آنچه پیشتر دیدهایم تکیه دارد.
این انتخاب زمانی بهترین نتیجه را میدهد که پیچش داستانی، هم غیرمنتظره باشد و هم پس از آشکارشدن، با منطق درونی روایت جور دربیاید. «The Devil’s Hour» بارها تلاش میکند میان این دو خواسته تعادل برقرار کند: از یکسو تماشاگر را در حدسهایش مطمئن نگذارد و از سوی دیگر نشانههایی در اختیارش بگذارد تا بعداً بتواند مسیر اتفاقها را بازخوانی کند.
اما هرچه معما بزرگتر و دامنهٔ آن گستردهتر میشود، خطر تصنع نیز افزایش مییابد. بعضی بینندگان ممکن است احساس کنند مجموعه بیش از اندازه برای رسیدن به تأثیر نهایی زمینهچینی کرده یا توضیح پایانی را بر ظرافتهای قبلی تحمیل کرده است. در سوی دیگر، گروهی از مخاطبان همان پیچیدگی را نقطهٔ قوت میدانند و از اینکه پیوندهای پنهان یکییکی آشکار میشوند، لذت میبرند.
« بااینحال، این کشش در سراسر مسیر یکسان نمیماند. »
قوتها و کاستیها
بدون ورود به جزئیات داستان، میتوان گفت موفقیت این بخش بیش از هر چیز به میزان علاقهٔ تماشاگر به روایتهای پرپیچوخم و پذیرش قواعد خاص جهان سریال وابسته است. هستهٔ عاطفی زیر پوست معما فراتر از پرسشهای مربوط به قتلها و تجربههای نامعمول، مجموعه دربارهٔ مادری است که میکوشد فرزندش را بفهمد و درعینحال با ناتوانی خود در فهمیدن او روبهروست.
رابطهٔ لوسی و آیزاک به داستان بُعدی انسانی میدهد؛ نگرانی او تنها از آنچه ممکن است در جهان پیرامون رخ دهد ناشی نمیشود، بلکه از ترسِ فاصلهگرفتن میان مادر و فرزند نیز تغذیه میکند. این لایه کمک میکند اثر در حد یک بازی ذهنی باقی نماند. بااینهمه، گاه بار مفهومی و رازآلود داستان بر رابطههای انسانی سایه میاندازد.
وقتی هر نشانه باید به پرسشی بزرگتر وصل شود، لحظات سادهٔ عاطفی ممکن است فرصتی کافی برای ماندن و اثرگذاشتن پیدا نکنند. سریال در بهترین لحظاتش این دو وجه را به هم پیوند میدهد: معما نه صرفاً سرگرمی، بلکه آزمونی برای ادراک، حافظه و پیوندهای انسانی است. در لحظات کماثرتر، عاطفه بیشتر به ابزاری برای تقویت تعلیق بدل میشود.
جمعبندی «The Devil’s Hour» اثری رازآلود و خوشفضاست که با ایدهای فوری و بهیادماندنی، شخصیت محوریِ پیچیده و شبکهای از سرنخها مخاطب را به دل داستان میکشاند. بازی جسیکا رین و پیتر کاپالدی، فضای ناآرام و توانایی مجموعه در پیوندزدن تدریجی خطوط داستانی، از مهمترین دلایل جذابیت آناند.
« این لایه کمک میکند اثر در حد یک بازی ذهنی باقی نماند. »
جمعبندی
در مقابل، کندشدن ریتم، تکرار برخی مکثهای تعلیقآمیز و احتمالِ کماقناعکنندهبودن بعضی چرخشها میتواند تجربه را برای بینندهای که پاسخهای روشن و پیشروی پیوسته میخواهد، ناهموار کند. این سریال بیش از آنکه برای تماشای گذرا ساخته شده باشد، به مخاطبی پاداش میدهد که جزئیات را به خاطر میسپارد و از ساختن نظریه و بازنگری در سرنخها لذت میبرد.
قوتش در تواناییِ کنجکاوکردن است؛ محدودیتش در اینکه همیشه به اندازهٔ پرسشهایش پاسخهایی همسنگ فراهم نمیکند. با وجود این، فضای متمایز و هستهٔ عاطفی داستان آن را به تجربهای قابلتوجه در قلمرو تریلرهای معمایی تبدیل میکند؛ تجربهای که حتی پس از پایان تماشا نیز ممکن است ذهن را به همان ساعت نامعمول شب بازگرداند.
« قوتش در تواناییِ کنجکاوکردن است؛ محدودیتش در اینکه همیشه به اندازهٔ پرسشهایش پاسخهایی همسنگ فراهم نمیکند. »



ثبت دیدگاه