نقد و بررسی
نقد چیزهای عجیب (Stranger Things) | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
راز در شهر کوچک فصل نخست «چیزهای عجیب» با یک ناپدیدشدن آغاز میشود، اما نیروی محرک آن صرفاً یافتن پسربچهای گمشده نیست؛ سریال از همان ابتدا میکوشد نشان دهد چگونه حادثهای نامتعارف، نظم ظاهراً آرام یک شهر کوچک را از درون میشکافد. هاوکینز با خیابانهای خلوت، خانههای آشنا و مدرسهای معمولی، بستری مناسب برای هراس است: هرچه محیط روزمرهتر به نظر برسد، ورود امر ناشناخته تکاندهندهتر میشود.
معمای مرکزی نیز بهتدریج از یک جستوجوی محلی فراتر میرود و به برخوردی میان تجربههای شخصی، قدرتهای پنهان و نیروهایی بدل میشود که مردم شهر توان درک کاملشان را ندارند. جذابیت روایت در این است که اطلاعات را قطرهچکانی عرضه میکند. سریال نه همهچیز را یکباره توضیح میدهد و نه راز را چنان مبهم نگه میدارد که تماشاگر احساس کند در برابر مجموعهای از نشانههای بیارتباط قرار گرفته است.
هر سرنخ پرسش تازهای میسازد و در عین حال، مسیرهای داستانی گوناگون را به یکدیگر نزدیکتر میکند. این شیوه، بهویژه در بخشهای آغازین، حس کنجکاوی و انتظار را بهخوبی زنده نگه میدارد. دلهرهای برآمده از فضا یکی از موفقیتهای مهم سریال، ساختن فضایی است که ترس را نه فقط از طریق موجودات یا رخدادهای ناگهانی، بلکه از دل خود محیط پدید میآورد.
« جذابیت روایت در این است که اطلاعات را قطرهچکانی عرضه میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
خانهها، راهروها، محوطههای خلوت و تأسیسات دورافتاده، همگی واجد نوعی ناآرامیاند؛ گویی چیزی در پسِ ظاهر عادی جهان حضور دارد و تنها منتظر لحظهای برای آشکارشدن است. این تعلیقِ تدریجی، به جای اتکا به شوکهای پیاپی، به تماشاگر فرصت میدهد اضطراب را در ذهن خود گسترش دهد. حالوهوای دههٔ هشتاد نیز در همین ساخت فضا نقش دارد.
دوچرخهسواری نوجوانان، فناوریهای محدودتر، موسیقی الکترونیک و تصویر شهر کوچک، صرفاً تزئینات دورهای نیستند؛ این عناصر به جهان داستان هویت میبخشند و فاصلهٔ میان امنیت روزمره و تهدید ناشناخته را پررنگ میکنند. بااینحال، ارجاعهای فرهنگی و نوستالژیک گاه چنان آشکارند که ممکن است توجه را از خود روایت منحرف کنند.
سریال در بهترین لحظات، از این یادآوریها برای ساختن لحن استفاده میکند؛ در لحظاتی دیگر، خطر آن وجود دارد که آشنایی با الگوهای پیشین جای کشف مستقل را بگیرد. شخصیتها و چند نسل در جستوجو داستان میان گروههایی با سنوسال و تجربههای متفاوت تقسیم میشود: کودکان، نوجوانان و بزرگسالان هرکدام با زبانی خاص به بحران پاسخ میدهند.
« این تعلیقِ تدریجی، به جای اتکا به شوکهای پیاپی، به تماشاگر فرصت میدهد اضطراب را در ذهن خود گسترش دهد. »
شخصیتها و اجرا
این تقسیمبندی صرفاً راهی برای پیشبرد چند خط داستانی نیست؛ نشان میدهد که ترس و فقدان برای هر نسل معنایی متفاوت دارد. کودکان با تخیل، دوستی و دانستههای محدود خود میکوشند واقعیت را بفهمند؛ بزرگسالان با گذشته، مسئولیت و تجربهای سنگینتر روبهرو هستند؛ و نوجوانان در میانهٔ این دو جهان، همزمان با خطر و دشواریهای رشد دستوپنجه نرم میکنند.
این چندگانگی، در مجموع، به سریال دامنهٔ عاطفی میدهد. روابط دوستانه و خانوادگی تنها وقفههایی میان صحنههای رازآمیز نیستند، بلکه دلیل اهمیت جستوجو را روشن میکنند. بااینهمه، همهٔ خطها به یک اندازه پرکشش نیستند. گاهی تغییر میان گروهها ریتم را کند میکند و برخی موقعیتها بیش از اندازه برای رسیدن به نقطهٔ بعدی امتداد مییابند.
در چنین لحظاتی، حجم داستان از نیروی پیشبرندهٔ آن پیشی میگیرد. بازیگری؛ نیروی انسانی قصه بازیها از استوارترین تکیهگاههای فصلاند. گروه بازیگران جوان، در نقش کودکانی که ناگهان با وضعیتی فراتر از فهم خود روبهرو شدهاند، انرژی و صمیمیتی باورپذیر به روایت میبخشند. رابطهٔ میان آنان بهواسطهٔ شوخیها، اختلافها و وفاداریهای کوچک شکل میگیرد؛ از همین رو، دوستیشان بیشتر از یک ایدهٔ داستانی به نظر میرسد و به تجربهای ملموس بدل میشود.
« این چندگانگی، در مجموع، به سریال دامنهٔ عاطفی میدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در سوی دیگر، بازیگران بزرگسال به داستان وزنی عاطفی میدهند که آن را از ماجرایی صرفاً نوجوانانه فراتر میبرد. واکنشهای آنان به بحران، بهویژه زمانی که با درماندگی یا اندوه همراه است، مرکز انسانی روایت را حفظ میکند. شخصیت دختر مرموز نیز با کمگویی و رفتارهای غیرمعمول خود، کنجکاوی برمیانگیزد و بازی کنترلشدهٔ بازیگرش اجازه میدهد شکنندگی و قدرت، همزمان در چهرهٔ او دیده شوند.
بااینحال، اجرای خوب همیشه به معنای اثرگذاری کامل نیست: بعضی صحنههای احساسی چنان سریع از کنار شخصیتها میگذرند که فرصت چندانی برای رسوبکردن در ذهن تماشاگر پیدا نمیکنند. جلوههای بصری و طراحی شنیداری جلوههای ویژه به چشماندازهای فراطبیعی و لحظههای هراسانگیز وسعت میبخشند، اما امتیاز اصلیشان آن است که معمولاً در خدمت حس کلی صحنه قرار میگیرند.
طراحی موجودات و تصویرپردازی جهانِ دیگر، تضادی محسوس با فضای معمولی هاوکینز میسازد؛ تضادی که بهجای جداکردن عناصر فانتزی از درام، حضور آنها را در جهان داستان ملموستر میکند. کیفیت اجرا در همهٔ لحظات یکسان نیست، ولی جلوهها بهطور کلی از جذابیت بصری اثر میافزایند. صدا و موسیقی نیز در ساخت تعلیق سهمی اساسی دارند.
« در سوی دیگر، بازیگران بزرگسال به داستان وزنی عاطفی میدهند که آن را از ماجرایی صرفاً نوجوانانه فراتر میبرد. »
قوتها و کاستیها
موسیقی الکترونیک، با ضرباهنگی سرد و گاه تهدیدآمیز، حالوهوای دوره را یادآوری میکند و در عین حال، نشانهای شنیداری برای نزدیکشدن خطر فراهم میآورد. طراحی صدا، سکوت و صداهای کوچک محیط را به بخشی از تجربهٔ ترس تبدیل میکند. در نتیجه، دلهره فقط در آنچه دیده میشود خلاصه نمیماند؛ گاهی انتظارِ شنیدن یا ندیدن صدایی، خود به مهمترین بخش صحنه بدل میشود.
ریتم، کشآمدن و فرود نهایی فصل در آغاز، با تعادل مناسبی میان معما، معرفی شخصیتها و ایجاد خطر پیش میرود. هر بخش اطلاعاتی تازه عرضه میکند و معمولاً دلیل روشنی برای ادامهٔ تماشا به دست میدهد. اما هرچه داستان به سوی رویاروییهای پایانی حرکت میکند، این تعادل اندکی ناپایدار میشود.
بعضی خردهروایتها طولانیتر از ظرفیت خود ادامه مییابند و تأکید مکرر بر خطر، گاهی از شدت آن میکاهد. اگرچه تعلیق در سراسر فصل حفظ میشود، سرعت روایت در همهٔ قسمتها یکسان و فشرده نیست. نکتهٔ مهمتر آن است که اوج پایانی الزاماً با اندازهٔ انتظاری که سریال ساخته همخوان نمیشود. گردآوری نیروها و نشانهها، وعدهٔ مواجههای پرقدرت را میدهد، اما نبرد نهایی ممکن است برای بخشی از مخاطبان کمجانتر از حد انتظار جلوه کند.
« طراحی صدا، سکوت و صداهای کوچک محیط را به بخشی از تجربهٔ ترس تبدیل میکند. »
جمعبندی
همچنین لحظههایی که باید بار عاطفی داستان را به نقطهٔ اوج برسانند، گاه با شتاب یا تأکیدی ناکافی اجرا میشوند. این نقد بدون ورود به جزئیات داستانی روشن میکند که پایان فصل، در قیاس با فضای پرکشش آغاز و میانه، برای همه رضایتبخش نیست. جمعبندی فصل نخست «چیزهای عجیب» آمیزهای از رازآلودگی، وحشت فراطبیعی و درامی دربارهٔ دوستی و خانواده است.
مهمترین دارایی آن، فضاسازی مؤثر، گروه بازیگران پرانرژی و تواناییاش در تبدیل یک شهر کوچک به جهانی سرشار از تهدید و پرسش است. طراحی دیداری و شنیداری نیز به این جهان هویت میبخشد و جلوههای ویژه، بدون آنکه بهتنهایی بار روایت را بر دوش بکشند، جذابیت آن را افزایش میدهند. در مقابل، کشآمدن برخی بخشها و فرود پایانی کماثرتر از انتظار، مانع از آن میشوند که همهٔ ظرفیتهای سریال به یک اندازه شکوفا شوند.
گاهی روایت بیش از آنکه احساس را بپرورد، از کنار آن عبور میکند؛ گاهی نیز حجم انتظار، از توان رویارویی نهایی پیشی میگیرد. بااینهمه، اثر بهسبب فضای گیرا و شخصیتهایی که تماشاگر را به سرنوشتشان علاقهمند میکنند، تجربهای بهیادماندنی میسازد. قوت آن نه در بینقصبودن، بلکه در ترکیب چند ژانر و خلق جهانی است که حتی پس از پایان تماشا، پرسشهایش در ذهن باقی میمانند.
« همچنین لحظههایی که باید بار عاطفی داستان را به نقطهٔ اوج برسانند، گاه با شتاب یا تأکیدی ناکافی اجرا میشوند. »



ثبت دیدگاه