نقد و بررسی
نقد Hugo | 2011
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
قصهای درباره یافتن جایگاه «هوگو» از دل معمایی ساده اما خیالانگیز آغاز میشود: پسری یتیم در گذرگاههای پنهان ایستگاه قطار پاریس زندگی میکند، ساعتها را کوک نگه میدارد و میکوشد آدمکی مکانیکی را تعمیر کند؛ یادگاریای که به پدر ازدسترفتهاش پیوند دارد. آشنایی او با ایزابل، دخترخواندهٔ اسباببازیفروشی عبوس، مسیر جستوجویش را به سوی رازهایی فراتر از یک دستگاه خراب میبرد.
اما فیلم بیش از آنکه صرفاً داستان حل معما باشد، دربارهٔ نیاز انسان به تعلق و هدف است. هوگو در جهان بزرگسالان تقریباً نامرئی است؛ پنهان میشود، تماشا میکند و قطعات ازکارافتاده را به حرکت درمیآورد. کوشش او برای تعمیر آدمک، بازتابی از تلاشی عمیقتر است: یافتن معنایی برای فقدانهایش و فهمیدن اینکه آیا جایی در جهان برای او وجود دارد یا نه.
فیلم این مضمون را با لطافت پیش میبرد و از تبدیل آن به موعظهای صریح پرهیز میکند. ایستگاه، جهانی کوچک و زنده مهمترین دستاورد «هوگو» در ساختن فضای ایستگاه است. راهروها، ساعتهای عظیم، سکوها، مغازهها و گذرگاههای مخفی، فقط پسزمینهٔ رخدادها نیستند؛ خودشان همچون جهانی کامل عمل میکنند.
« اما فیلم بیش از آنکه صرفاً داستان حل معما باشد، دربارهٔ نیاز انسان به تعلق و هدف است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در این جهان، هر پنجره میتواند دریچهای به زندگی دیگری باشد و هر ساعت یادآور نظمی باشد که باید پیوسته مراقبت شود. دوربین با حرکت روان از میان چرخدندهها و راهروها، تماشاگر را به درون این سازوکار میبرد؛ گویی ایستگاه نیز دستگاهی بزرگ و پررمز است. تصویرهای فیلم آراسته و رنگپردازی آن گرم و رؤیایی است.
پاریسِ داستان نه تصویری مستند و زمخت، بلکه مکانی افسونشده است که از دریچهٔ کنجکاوی کودکانه دیده میشود. جلوههای سهبعدی نیز در بهترین لحظات، به عمق فضا و حس تماشاکردن از لابهلای اشیا کمک میکنند، نه آنکه صرفاً نمایش فنی باشند. همین ظرافت بصری، حس ورود به یک قصهٔ مصور را تقویت میکند؛ قصهای که در آن حتی فلز و شیشه نیز میتوانند عاطفه داشته باشند.
عشق به سینما، در دل روایت پیوند فیلم با تاریخ سینما، یکی از محورهای اصلی و دلنشین آن است. «هوگو» از سینما نه فقط بهعنوان سرگرمی، بلکه بهمثابه هنر خیالپردازی و حافظه یاد میکند؛ هنری که تصاویرش میتوانند از زمان عبور کنند و دوباره جان بگیرند. این علاقه از راه ارجاعهای تاریخی و بازآفرینی حالوهوای سینمای آغازین در داستان تنیده شده است، نه آنکه مانند ضمیمهای آموزشی بر آن افزوده شود.
« تصویرهای فیلم آراسته و رنگپردازی آن گرم و رؤیایی است. »
شخصیتها و اجرا
این رویکرد با نگاه مارتین اسکورسیزی به فیلمسازی تناسب دارد. او با جزئیات تصویری و بازی با حرکت دوربین، شور تماشای فیلم را به خود فرم اثر میآورد. گاهی «هوگو» آنقدر محو جادوی پرده و خاطرهٔ سینما میشود که انگار خودِ قصه برای لحظاتی عقب مینشیند تا فیلم به تماشاگر بگوید چرا تصاویر متحرک میتوانند چنین نیرویی داشته باشند.
این شیفتگی برای علاقهمندان سینما جذاب است، اما ممکن است برای کسانی که با تاریخ آن آشنایی چندانی ندارند، بخشهایی از بار عاطفی فیلم کمرنگتر جلوه کند. بازیها و چهرههای انسانی آسا باترفیلد هوگو را با ترکیبی از زیرکی، احتیاط و اندوه خاموش بازی میکند. شخصیت او بیش از آنکه با گفتارهای طولانی شناخته شود، از طریق نگاهکردن و واکنشهای کوچک شکل میگیرد.
این انتخاب با وضعیت پسری سازگار است که یاد گرفته در ازدحام شهر دیده نشود. کلویی گریس مورتز نیز ایزابل را با کنجکاوی و سرزندگی همراه میکند؛ شخصیتی که میل به ماجراجویی دارد و در عین حال، به تجربههای هوگو گوش میسپارد. بن کینگزلی در نقش ژرژ، وجهی دیگر از فیلم را نمایندگی میکند: رابطهٔ میان خلاقیت، خاطره و گذر زمان.
« این رویکرد با نگاه مارتین اسکورسیزی به فیلمسازی تناسب دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بازی او در بخشهای آرامتر، به شخصیت عمق میدهد و نشان میدهد که تلخی و سکوت همیشه نشانهٔ بیاعتنایی نیستند. ساشا بارون کوهن نیز بازرس ایستگاه را با رگههایی از طنز و خشکی بازی میکند. حضور او به فیلم اندکی حرکت کمیک میبخشد، هرچند گاه مرز میان فضای لطیف قصه و شوخیهای نمایشیاش کاملاً یکدست نیست.
ریتمی آرام با کشآمدگیهای محسوس کندی ریتم را نمیتوان صرفاً ضعف دانست؛ بخشی از هویت «هوگو» به مکث، مشاهده و پرسهزدن در فضای ایستگاه وابسته است. فیلم به تماشاگر فرصت میدهد جزئیات را ببیند و در حالوهوای آن ساکن شود. برای مخاطبی که از قصههای آرام و تصویرمحور لذت میبرد، همین مکثها میتوانند دلپذیر باشند.
بااینحال، این رویکرد همیشه به سود فیلم عمل نمیکند. روایت در بخشهایی بیش از اندازه درنگ میکند و برخی موقعیتها پیش از آنکه به معنایی تازه برسند، طولانی میشوند. معمای آدمک در آغاز کشش خوبی دارد، اما با پیشروی داستان بخشی از نیروی تعلیق خود را از دست میدهد. فیلم بهجای آنکه همواره بر پرسشهای آغازین بیفزاید، گاهی از آنها فاصله میگیرد تا مضمونها و فضای شاعرانهاش را گسترش دهد.
« بازی او در بخشهای آرامتر، به شخصیت عمق میدهد و نشان میدهد که تلخی و سکوت همیشه نشانهٔ بیاعتنایی نیستند. »
قوتها و کاستیها
حاصل، اثری است که لحظات چشمنواز فراوان دارد، اما برای بخشی از تماشاگران ممکن است در میانه راه کمشتاب و حتی خستهکننده شود. عاطفه، تنهایی و مفهوم خانه در زیر ظاهر رنگارنگ و پرتحرک فیلم، اندوهی آرام جریان دارد. هوگو تنهاست، اما فیلم تنهایی او را با اغراقهای ملودراماتیک بیان نمیکند.
پنهانشدن در دیوارها و مراقبت از ساعتها، تصویری ملموس از زندگی کسی است که تلاش میکند در جهان نقشی داشته باشد، بیآنکه هنوز بداند آن نقش چیست. در برابر او، ایزابل و دیگر ساکنان ایستگاه هرکدام با خواستهها و خلأهای خود حضور دارند و همین برخوردها، فضای داستان را از یک ماجراجویی صرف فراتر میبرد.
«خانه» در این فیلم فقط یک مکان نیست. خانه جایی است که در آن دیده میشوی، گذشتهات به رسمیت شناخته میشود و حضورت برای دیگران اهمیت دارد. فیلم این معنا را با تصویرهای تکرارشوندهٔ ساعت، ماشین و قطعههای گمشده تقویت میکند: چیزی که از کار افتاده، لزوماً بیارزش نیست؛ شاید فقط به توجه و پیوندی تازه نیاز داشته باشد.
« عاطفه، تنهایی و مفهوم خانه در زیر ظاهر رنگارنگ و پرتحرک فیلم، اندوهی آرام جریان دارد. »
جمعبندی
بیآنکه پایان یا پیچش اصلی آشکار شود، میتوان گفت عاطفهٔ فیلم از همین پیوند میان تعمیر، خاطره و پذیرفتهشدن نیرو میگیرد. جمعبندی «هوگو» اثری خیالانگیز و مهربان است که با طراحی بصری چشمنواز، فضای زندهٔ ایستگاه و ستایشی صمیمانه از سینما، تجربهای متمایز میسازد. قوت آن بیش از آنکه در شتاب معما یا غافلگیریهای روایی باشد، در خلق جهانی قابل لمس و در پیوند دادن جادوی تصویر با نیاز انسان به هدف و تعلق است.
در مقابل، ریتم آرام و کشآمدن بعضی بخشها میتواند حوصلهٔ مخاطبی را که انتظار ماجرایی پرشتاب دارد، فرسوده کند؛ ضمن آنکه معما نیز از تمام ظرفیت اولیهاش بهره نمیبرد. بااینهمه، فیلم در لحظات بصری و عاطفی خود به یادماندنی است. «هوگو» بیش از یک قصهٔ کودکانه دربارهٔ دستگاهی اسرارآمیز، نامهای عاشقانه به سینما و دعوتی آرام برای دوباره دیدن جهان است؛ جهانی که شاید، اگر از زاویهای تازه نگاهش کنیم، هیچکس در آن قطعهای اضافی نباشد.
« بااینهمه، فیلم در لحظات بصری و عاطفی خود به یادماندنی است. »



ثبت دیدگاه